« نِقِستان »

May 01, 2006

حکایت
سلطان خوش تیپ خان خدمت آیت الله العظمی نق نق الفقها شدی وآستان ادب ببوسیدی و گفتی یا شیخ مرا کدام عبادت افضل بودی؟ شیخ لختی درنگ بکرد وبفرمود مرتورا یکدم دم فروبستن ولب گزیدن و خفقان گرفتن، باشد که خلق دمی بیاسایند.
کنون که تیرهای فتنه زباختر ببارید
گیرم که شمایان را تن بخارید
تیره روزان مردم برزن چه شاید
گاوشان هر شب وروزی بزائید
ناگاه نماینده امت پشیمان ونالان ازشهید پروری که درگوشه ای مغموم فسرده بودی برسرکیف آمدی و صیحه بزدی:
زبان سلطان درکام و بانکر باستر عموسام درنیام؟ زهی رویای شیرین که اگه بشه چی می شه؟

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد « نِقِستان »












اطلاعات ضبط؟