
(1)
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبرآوردی ؟
خوش خبر باشی ، امروز
گرد بام و درمن
چه سبک می گردی .
انتظار خبری هست مرا
هم ز ياری هم ز ديّار و دياری ، باری
همه اینجا می جویند چشمی و گوشی با کس ،
قاصدک
نرم فرودآی بر سراين در وطن خويش غريب .
با آن همه تجربه های همه تلخ ،
باز دلم می گويد
که امیدی تو، امید ؛
که نویدی تو نوید .
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای !
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی؟ آی...!
میدانم جايی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی ، جايی
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز
قاصدک ! گرچه
ابرهای همه عالم
شب و روز
در دلم می گريند
میبینم
درپس این همه ابر
آفتابی چه سترگ!
(1) = میدانم روح بزرگ مهدی اخوان ثالث، این دستکاری مرا درشعرش خواهد بخشید. اگرنه چه دلیلی داشت که تخلص خودرا "م. . امید" انتخاب کند؟