« پدر بزرگ »

May 16, 2006

ابروهای پرپشت، نگاه سوزان، قد بلند وترکه ای و خدنگ، سر طاس وبی مو، چشمهایی مهربان وطنزی پنهان وآشکار درهمه گفتار. این تصویرپدربزرگ من است.
من از نسل آن بچه های خوشبختی هستم که این شانس را داشتم که پدر بزرگ و مادربزرگم – با وجودیکه پدرم کوچکترین فرزند خانواده بود – درخانه ما زندگی می کردند. مادر بزرگم که اورا خانم صدا می کردیم، درسال های کودکی، سال های میانی دبستان، پس از سال ها درگیری با توموری سرطانی دربازوی راستش، وپس ازاینکه دکترهاشمیان (که تا همین چند سال پیش هم هنوز طبابت می کرد) دست اورا دربیمارستان هزار تختخوابی قطع کرد، عاقبت جلوی سرطان لنگ انداخت.
اما آقا جون – پدربزرگ – تا سالها بعد باحضوری پررنگ وپرمهرزندگی مارا پرمیکرد. چه آن زمان که نیمروز زمستان با دو تا سنگگ برشته تازه ازراه می رسید وعصارا برزمین می گذاشت و دست هارا ازفرط سرما به هم می مالید وبا لبهایی لرزان می خواند: " وو وو وو هوا سَرین است، گویی دَرین است" (مخلوط طنزی ازفارسی وترکی: هوا سرد است، چاه گوداست)، چه آن زمان که درشب های تابستان تختخواب سفری تاشوی خودرا درگوشه ای ازحیاط بازمیکرد و بیتی از "هوپ هوپ نامه" را می خواند که: "گَه گَه تَپیلیر تومانَه مغ مغ" (پشه های سمج گاهی به تنبانت می روند)، چه آن زمان که مرا روی زانوی خود می نشاند وبرپشت قوطی سیگارش عکس پهلوانی را با مداد با کلاهی نمدی برسرو سبیل های پرپشت ازبناگوش دررفته می کشید و زیرش می نوشت: "پهلوان پنبه" وبعد برای اینکه مارا شیرفهم کند می گفت: اگرپهلوانی به زوربازو بود، خرجهان پهلوان بود، اگردست افتاده ای گرفتی، آن وقت پهلوان راستین هستی. اگرزمین خورده ای را برکشیدی، آن گاه پهلوانی برازنده توست.
درسال های جوانی خیاط بود و عیاش. خودش تعریف می کرد که: روزی که میرزا رضای کرمانی ناصرالدین شاه را با تیرزد من نُه سالم بود. بعدها شغل پدری خود خیاطی را پیشه می کند ودرمحله امیرخیز تبریز خیاطی ماهر می شود. رفیق بازی، ولخرجی وبذله گویی اوزبانزد می شود. لباس های ولیعهد را می دوزد. به مسافرت های دورونزدیک می رود وداروندار را خرج می کند. تا اینکه قبل از سال های توفانی 1320 با خانواده به تهران کوچ می کند. یک کارگاه خیاطی در خیابان امیریه، کمی بالاتر ازمیدان راه آهن دایر می کند وچند سال هم در همان کارگاه کار می کند.
من که به دنیا آمدم، آقا جون بازنشسته شده بود. ازکارگاه ومغازه خبری نبود. ولی هنوز میزی چوبی وچرخ خیاطی ای واتویی زعالی درخانه داشت ومشتریانی که هنوز پس از سال ها به اووفادار مانده بودند. تابلوی کارگاهش هنوز درگوشه ای از صندوقخانه خاک می خورد. تابلویی شیشه ای که برروی آن با خط خوش نستعلیق نوشته بود: "خیاط آذری" و خوب به یاددارم که هنوز برخی ازمشتریان وفادار که به خانه می آمدند تا به او دوخت کت شلواری را سفارش دهند اورا "آقای آذری" خطاب می کردند.
میز کارش یک میز چوبی فکسنی بود که درسال های کودکی ما دورآن را چادرنمازی یا ملافه ای می بستیم و می شد خانه ای که درآن رویاهایمان را پروبال می دادیم. اتویی هم داشت که ازچدن سیاه بود وبسیارسنگین. دراتو با کنگره هایی زیگزاگ شکل از جلو باز می شد ودرعقب با یک جفت لولا به بدنه اتو وصل بود. زغال را اتش می زدند وپس از گرداندن درآتش گردان وگرگرفتن درداخل اتو می ریختند ودرش را می بستند. با وجودیکه درآن سال ها اتوی برقی هم به بازار آمده بود، ولی آقاجون آن را بچه بازی میدانست وبه اتوی زغالی خودش وفادار مانده بود. پارچه سفیدی را روی لباس دوخته شده یا نیم دوز می انداخت وبا آبی که ازکاسه ای برمیداشت وبرآن می پاشید خیس می کرد و بعد اتوی داغ را با دقت ولذتی وافربرآن می کشید که کاراتو بخارهای امروزرا میکرد.
دوتا قیچی بزرگ سینگر هم داشت که آن هارا عاشقانه دوست داشت و یک چرخ خیاطی پایه دار بزرگ سینگر (یا به قول خودش زینگیر) که با تسمه ای به یک پدال درزیر پا وصل می شد وبا نیروی پا به گردش درمیامد وبا ریتمی موزون کارمیکرد که آن ریتم از موسیقی های تخیلی دوران کودکی من شده بود.
وقتی مشتریی می آمد، که بیشتر نزدیک های عید نوروز بود، ازروی چند ژورنالی که آقا جون ازقدیم داشت ویا ازروی ژورنال هایی که خود مشتریان می آوردند، مدل کت شلواریا کت دامن را انتخاب می کردند. بعد آقا جون مدادی پشت گوشش می گذاشت و دفتریادداشت کوچکی برمیداشت. اسم مشتری را می نوشت و اندازه دورسینه، دورکمر، فاق، قد، و سایر اندازه هارا با دقت اندازه می گرفت ودردفتر یادداشت می نوشت. پارچه را همیشه خود مشتری می آورد. بعد تاریخی را برای پرو اول انتخاب می کرد وبعد ازمذاکره وتوافق با مشتری دردفتر یادداشت می کرد. بعد پارچه را برمیداشت ووالگوهایی را که بریده وآماده داشت روی آن می گذاشت وبا یک تکه صابون رد الگوهارا روی پارچه نقش می انداخت وبادقت ازروی خطوط صابون پارچه را می برید و کوک می زد و می دوخت.
وقتی که کاری نداشت با توجه به آب وهوا وفصل صندلی لهستانی خودرا کنار پنجره یا کنار حوض یا کنارباغچه می گذاشت و می خواند. هرنوشته ای که دم دستش بود می خواند. انگارنفس خواندن برایش مهم بود. روزنامه، مجله، کتاب، وحتی کتاب های درسی مارا یکریز وبدون انقطاع می خواند. همینطور که مطلب را می خواند چرتش می گرفت و سرش به پائین می افتاد. اما هرگز ندیدم کتاب یا نوشته ازدستش به زمین بیفتد. پس از مدتی ناگاه مثل اینکه کلیدی را روشن کند چرتش پاره می شد. سر برمیداشت وبازهم می خواند ومن هرگزنفهمیدم که آیا مطلب را ازهمانجا که نیمه تمام مانده بود دنبال می کرد ویا دوباره ازابتدا می خواند.
هرگاه مابچه هارا می دید که دوروبرش می پلکیم بیتی به فارسی یا ترکی می خواند یا مثلی می گفت: مثلاً "رفتم سفری که آمدن نیست مرا" ، یا " گلیللر، بایراخلاری گورسنیر" (دارند میایند، نوک پرجم هایشان پیداست" و بسیاری متل ها وسخن ها که معنای بسیاری ازآن هارا نمی فهمیدیم.
یک قوطی سیگارنقره ای داشت که سیگارهای "هما" یا "همابیضی" راازقوطی یا پاکت خودشان درمیاورد وبا تیغی که درهمان جعبه داشت ازوسط به دونیم میکرد وبه دقت درزیر کش قوطی سیگارنقره ای خود جاسازی می کرد و هرساعت ونیم ساعتی یکی از آن سیگارهای نصفه را برچوب سیگارخودمی زد وبا کبریت روشن می کرد وبا لذتی سرشار آن رادود می کرد. گاهی شب ها هم از یک شیشه ویسکی بغلی جرعه ای می ریخت و می خورد وآن را شربت سینه می نامید.
صبح بسیارزود هرروزبرمیخاست وسماوررا روشن می کرد وقبل ازاینکه دیگران برخیزند چای را دم می کرد ویک چای شیرین درلیوان خود می ریخت وبا نان وپنیر می خورد. همراه با مدرسه رفتن ما او هم ازخانه خارج می شد وبه قهوه خانه مش فتح الله می رفت وآنجا با هم دندانی های خود تا ظهر اموردنیوی واخروی وسیاسی و اجتماعی ایران ودنیارا حل وفصل می کردند ومی گفتند ومی خندیدند. ظهر به خانه می آمد، چرتی میزد وبعدازظهرهم اغلب یا به همان قهوه خانه می رفت ویا ساعتی درخیابان ها قدم می زد.
روزهای عاشورا دست مرا می گرفت وبا اتوبوس به بازار می رفتیم ودسته های عزاداری وسینه زنان وزنجیرزنان را نشانم میداد. گاهی هم مرا به آب کرج (بلوارالیزابت بعدی وبلوارکشاورزامروز) یا پارک شهر می برد و درسایه سارهای درختان آسمان سای پارک قدم می زدیم. یو یو وکوکا کولا برای من می خرید و گاهی فرفره و وغ وغ صاحاب. بعضی روزها هم ازآن جا به گلوبندک وسبزه میدان وبازار می رفتیم و بستنی یا شربت (تخم شربتی) یا آب زرشگ یا دوغی می خوردیم به خانه برمی گشتیم.
اصولاً آدم مذهبیی نبود. با آخوند جماعت میانه خوشی نداشت وهمیشه آخوندها سوژه دست اندازی ها وداستان ها و متلک های بیشمار اوبودند وازرضاشاه پیوسته به خاطرآخوندستیزی او تمجید می کرد. ورد زبانش یاد روزهای خوب گذشته ودوستان وبازار تبریز وسال های جوانی اش بود که همراه با بذله گویی های شیرین وبی شمار، داستان های خنده دار، شعرها ودوبیتی ها ومثل های فراوان همراه بود وبزرگترها وکوچکترهای فامیل را مجذوب می کرد.
یکی دوسال پیش که درتهران بودم سرخاک آقا جون هم سری زدم. آن قسمت قدیمی بهشت زهرا با کاج ها وسروهای بلند وسایه های دلپذیر انگار از ترنم خاک داستانهای لبریز ازمهر آقاجون قدکشیده باصفاشده اند.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(10)
غرغرهای دیگران در مورد « پدر بزرگ »

همه ی اینه را می گویی !
ربط تصویر گل را نفهمیدم!

داستانک | August 15, 2007 07:40 AM

ghghg

HAMID | July 26, 2006 06:26 AM

چشمهامو تر كردي نازنين ...

حميد | May 20, 2006 05:44 AM

یادش به خیر واقعا! چه مرد نازنینی بود!

مریمm | May 19, 2006 04:42 AM

- اسد خان عزیز ممنون
- آشپز باشی جان خدا پدروپدربزرگ و هفت جدوآبادت را جملگی گِشت بیامرزد
- دکترجان قابل شمارانداشت. اگردوست داشتی دنبال عنوان "قافله عمر" در جعبه جستجوی وبلاگ بگرد.
- میرزای عزیز ممنون
- وباتشکرازدوست جدید محمدرضاخان ویژه

نق نقو | May 17, 2006 10:42 PM

با سلام
خیلی جالب بود و مرا با خود به سالهای دور و نزد پدر بزرگ خودم بردید. او هم دقیقاً همین منش را داشت فقط شغلش متفاوت بود. راستی چرا همه ی آدمهای آن دوره کم و بیش شبیه یکدیگر بودند؟
پیروز باشید

محمد رضا ویژه | May 17, 2006 04:34 AM

خواندنی و حتی شنیدنی

میرزا پیکوفسکی | May 17, 2006 03:30 AM

آن قسمت قديمي بهشت زهرا، با آن کاج‌هاي بلند و سايه‌هاي دلپذير را، دو سه سال پيش براي اولين بار ديدم. مادربزرگم آنجاست.
با ما زندگي نمي‌کرد. خاطرات آنچناني ازش ندارم اما براي اولين بار بعد از...بعله سي سال! که از مرگش مي‌گذره سر خاکش رفتم. يک سنگ کوچک رنگ و رو رفته. با پدرم رفتم. به سرخاک رفتن و "شادي روح" و "طلب آمرزش" و اين حرف‌ها بکل بي‌اعتقاد است اما مي‌خواست يادي از مادرش بکند. کاري که چند قطعه آن‌طرف‌تر من به نوبه‌ي خود کرده بودم.
قطعه‌ي غريبي است اين کاجستان. با قطعات ديگر گورستان فرق دارد. نه کسي مي‌آيد نه کسي مي‌رود. از قبرها نشان زيادي به چشم نمي‌خورد. هرچه هست سکوت است و خنکي و رطوبت در سايه درختان، که در جانت مي‌نشيند. پرنده پر نمي‌زند...عالمي دارد.
ياد پدربزرگت گرامي باد

آشپزباشي | May 16, 2006 04:18 AM

سلام
ببین نق نقو جان من میمیرم واسه ی اینجور نوشته هات.اون نوشته رادیوات را هم گم کرده ام آدرسش را بده.یه چند تایی هم شبیه این داشتی آدرس آنها را هم زحمت بکش...

امید | May 16, 2006 02:24 AM

به این مطلب شما در بلاگ نیوز لینک داده شد

Blog News | May 16, 2006 02:09 AM












اطلاعات ضبط؟