غرغرهای دیگران در مورد « پدر بزرگ »
همه ی اینه را می گویی !
ربط تصویر گل را نفهمیدم!
داستانک | August 15, 2007 07:40 AM
ghghg
HAMID | July 26, 2006 06:26 AM
چشمهامو تر كردي نازنين ...
حميد | May 20, 2006 05:44 AM
یادش به خیر واقعا! چه مرد نازنینی بود!
مریمm | May 19, 2006 04:42 AM
- اسد خان عزیز ممنون
- آشپز باشی جان خدا پدروپدربزرگ و هفت جدوآبادت را جملگی گِشت بیامرزد
- دکترجان قابل شمارانداشت. اگردوست داشتی دنبال عنوان "قافله عمر" در جعبه جستجوی وبلاگ بگرد.
- میرزای عزیز ممنون
- وباتشکرازدوست جدید محمدرضاخان ویژه
نق نقو | May 17, 2006 10:42 PM
با سلام
خیلی جالب بود و مرا با خود به سالهای دور و نزد پدر بزرگ خودم بردید. او هم دقیقاً همین منش را داشت فقط شغلش متفاوت بود. راستی چرا همه ی آدمهای آن دوره کم و بیش شبیه یکدیگر بودند؟
پیروز باشید
محمد رضا ویژه | May 17, 2006 04:34 AM
خواندنی و حتی شنیدنی
میرزا پیکوفسکی | May 17, 2006 03:30 AM
آن قسمت قديمي بهشت زهرا، با آن کاجهاي بلند و سايههاي دلپذير را، دو سه سال پيش براي اولين بار ديدم. مادربزرگم آنجاست.
با ما زندگي نميکرد. خاطرات آنچناني ازش ندارم اما براي اولين بار بعد از...بعله سي سال! که از مرگش ميگذره سر خاکش رفتم. يک سنگ کوچک رنگ و رو رفته. با پدرم رفتم. به سرخاک رفتن و "شادي روح" و "طلب آمرزش" و اين حرفها بکل بياعتقاد است اما ميخواست يادي از مادرش بکند. کاري که چند قطعه آنطرفتر من به نوبهي خود کرده بودم.
قطعهي غريبي است اين کاجستان. با قطعات ديگر گورستان فرق دارد. نه کسي ميآيد نه کسي ميرود. از قبرها نشان زيادي به چشم نميخورد. هرچه هست سکوت است و خنکي و رطوبت در سايه درختان، که در جانت مينشيند. پرنده پر نميزند...عالمي دارد.
ياد پدربزرگت گرامي باد
آشپزباشي | May 16, 2006 04:18 AM
سلام
ببین نق نقو جان من میمیرم واسه ی اینجور نوشته هات.اون نوشته رادیوات را هم گم کرده ام آدرسش را بده.یه چند تایی هم شبیه این داشتی آدرس آنها را هم زحمت بکش...
امید | May 16, 2006 02:24 AM
به این مطلب شما در بلاگ نیوز لینک داده شد
Blog News | May 16, 2006 02:09 AM