« مهندس »

May 18, 2006

قدش حدود یک متروشصت وپنج سانتی متر بود، شکمی قلنبه، غبغبی گوشت آلود، صورتی گرد پوشیده از ته ریشی قهوه ای، وسبیل هایی کوچک و ماهوت پاک کن مانند تو مایه های سبیل هیتلر داشت که با سرگِردش که موهای وسطِ آن کاملاً ریخته بود درهماهنگی کامل زیبایی شناسانه ای قرار داشت. معمولاً یک کت آبی سخت نیازمند اتو می پوشید که با شلوار سرمه ای وکفش ملی سیاه برپایش، اگر آن کیف سامسونت رنگ ورورفته دردستش نبود، خیال می کردی همین الان پس از طی بیست کیلومتر راه پیمایی جان فرسا از کویر رسیده است.
مهندس هوشنگ کوچاری را می گویم. اعتماد به نفس غریبش من یکی را کشته بود. با وجودیکه بی شباهت به "دنی دویتو" نبود، ولی خودرا بیشتر "جرج کلونی" یی مجسم میکرد که توبه کرده وبه اسلام گرویده باشد. باصدای رمانتیک تودهنی فونیکش آیه هایی از قران را برای ما میخواند تا کارِ نیک یا به قول خودش امربه معروف ونهی ازمنکرسهم یومیه اش را به جای آورده باشد. ما اورا که رئیس ما بود، "مهندس" صدا می زدیم، اما بعدها فهمیدم که دوستان صمیمی اش اورا "هوشی" صدا می کنند. نمیدانم مهندسی او درچه رشته ای بود، اگرازمن می پرسید می گویم مهندسی عمومی. چون درهر رشته ای که صحبت پیش می آمد، از فیزیک هسته ای بگیر بیا تا برسی به متالورژی ونجوم و جانورشناسی و طب وفلسفه و نژادهای سگ و علوم خفیه وفراماسونری و فقه اسلامی ومسیحیت قرون وسطی وصدالبته که علوم سیاسی وحکومتی، مهندس دراظهارنظر هرگز کم نمی آورد.
می گفتند قبل ازانقلاب یک ساندویچ فروشی درجاده قدیم کمی بالاتراز پیچ شمیران داشته. بعد ازانقلاب که الحمدالله والمنه پارتی بازی ورافتاد وشایسته سالاری وتعهد به جای تخصصِ طاغوتی شد روال، تخصص وشایسته سالاری مهندس نیز درارتباطات قوم وخویشی همسرش با یکی از عالیجنابان سرداری پوش گُل کرد وبرادر مهندس هوشنگ کوچاری به سِمَت رئیس گروه صنایع فلزی الف منصوب شد تا خلایق کوخ نشین را ازخدمات محضاً لله خود بی نصیب نگذارد. اما اگرازمن می پرسید می گویم خلق الله اگر سعادت برخورداری ازخدمات امثال مهندس را نداشتند زهی سعادت! درواقع به جان عزیزت خدمات چهارتا امثال مهندس امت مستضعف را از جهل تا دشمن برای باقی عمربی نیاز میساخت ومی سازد وخواهد ساخت.
مهندس ازجمله عادت داشت نظم ونسق کهنه وپوسیده طاغوتی را درشرکت های زیرنظرش با عدالت اسلامی وانقلابی جایگزین نموده وجرثومه فسادرا درحیطه نظارتی خود ریشه کن نماید. درهمین – به قول خودش – راستا بود که هفته ای یک بخشنامه غلاظ وشداد صادر می کرد. یکی ازآن بخشنامه ها را که یادم مانده – مثلاً فرض کنید – این طوری بود:
"بخشنامه به کلیه شرکت های گروه صنایع فلزی الف:
مومن به مومن مثل آجرهای یک ساختمان هستند که همدیگررا محکم می کنند – قائم مقام معظم رهبری
(تبصره اینکه آن وقت ها هنوز آقای منتظری حاصل عمرامام بودند وموردغضب قرارنگرفته بودند )
لازم است به منظورایجاد امکان صرفه جویی درخریدهای خارجی برادران مسئول شرکت ها ازکلیه استعلامات خارجی خود یک نسخه نیز به برادر تقی داعی نماینده این سازمان درایتالیا ارسال نموده ودرشرایط مساوی پیشنهادات ایشان درکمیسیون های خریدخارجی دراولویت قرارگیرد. )
حالا این را داشته باشید و بشنوید که ما ازجمله افراد خوش شانسی بودیم که بخت آن را یافتیم تا دریک ماموریت خارجی درخدمت مهندس به سوئیس ویونان برویم. درهواپیما که نشستیم مهندس پرسید نق نقو تو درهواپیما چگونه نماز می خوانی؟ گفتم نماز درهواپیما؟ اصلاً چه طوری امکان دارد؟ فرمودند دِ همین دیگه ، همینه که شما لیبرال های آمریکایی تعهد ندارین. (عرض کردم که ایشان ازهرانگشتشان هنری می بارید، ازجمله این هنرها یکی هم شوخ طبعی خطرناکشان بود). همینجوری که نشستی دستاتو میذاری روی زانوت ونمازشکسته می خونی. اینجاهم شانس آوردیم ازسرجهالت ما گذشتند وگذشت.
آقا به فرودگاه زوریخ که رسیدیم بعدازاینکه ایشون باسهمیه ارزیشون دوسه تا ازاون شمشهای بیست گرمی طلای سوئیسی خرید ووارد سالن شدیم دیدم یک آقای بسیار سانتی مانتال تی تیش خوش لباس معطرمثل دون ژوان های ایتالیایی اومد پیشواز ما و: سلام هوشی جون بابا کجایی که یادت به خیروماچ وبوسه مبسوط. بعدهم مهندس ایشونو معرفی کرد: برادر تقی داعی نمانیده ما دراروپا که برای کمک به ما زحمت کشیدن ازایتالیا اومدن!!
خوش وبشی کردیم ورفتیم بیرون سوار تاکسی های بنز شدیم که به هتل بریم. درراه برادر تقی مرتب با مهندس خیلی خودمونی چاق سلامتی می کرد ویهو بدون مقدمه گفت: "هوشی این خمینی ..........از جون مردم چی می خواد؟ (خودسانسوری ازنق نقو برای رعایت ادب ) اینجا بود که از سقلمه محکمی که مهندس به تقی زد من هم تکان خوردم یعنی که بابا نامحرم داریم شوتی جان!
ساعتی بعد برای صرف شام به رستوران هتل رفتیم. سرشام بازهم آتقی ناشیگری کرد وگفت: هوشی جان تو باراین هتل تیکه های نابی (بازهم به خاطررعایت ادب کلمه ایشان راتلطیف کردم) هست بعد ازشام یه سر می برمت اونجا. مهندس که دید طرف خیلی ازمرحله پرت است وسقلمه کارسازنیست، گفت تقی جان دیگه ازما گذشته زن وبچه داریم. بیا با این جوون برو. ما که نق نقوباشیم دیدیم هوا خیلی پس است، ناگاه سردردگرفتیم وعذرخواستیم تا مهندس نگران گاف های بعدی تقی جان نباشد.
نقل شاهکارهای مهندس بیشترازاین هاست که بماند تابعد. چندسال بعد ایشان با عوض شدن مسئولان رده بالا مورد غضب قرار گرفت و به پست بسیار مهمتری دریک وزارتخانه دیگرارتقا یافت و درگردنه ای بس خطیرتر خدمات بی شائبه خودرا ادامه داد. حالا نمیدانم شاید بازنشسته شده و ساندویچ فروشی خودرا به "فودکورت" تبدیل به احسن کرده وهمچنان به امربه معروف و نهی ازمنکرمخلصانه اش ادامه می دهد.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « مهندس »

آب وگل جان ممنون، قبل ازاینکه تقه مرحمت بفرمائید دکمه شیفت را نگهدارید و تقه را بنوازید، بینگو

نق نقو | May 19, 2006 08:48 AM

آقا دست مریزاد!
ضمنا" این غرغر دانی شما، وقتی میخواهیم تقه بزنیم برای دیدن غرغرگذار، در همین نیم وجب جا آن را نشان میدهد و ما را به خانه دیگر نمی برد! فکری به حالش بکنید.
پیروز و برقرار باشید!

آب و گل | May 19, 2006 05:18 AM

چه دست قهاری داری در توصیف دیگران!

مریمm | May 19, 2006 04:49 AM












اطلاعات ضبط؟