به چه کارآیدت زگل طبقی
ازنقستان من ببرورقی
گل همین پنج روزوشش باشد
این نقستان همیشه خوش باشد
حکایت
گاونری غول پیکردردیار غرناطه به فرزند خود نصیحت همی نمودی که ای فرزند پند پدر به گوش جان بنیوش و به توبره وآخور عادت همی منما که ذره ذره خونت را مسموم نموده وتورا به ارباب وابسته نماید آنگونه که برای لقمه ای یونجه موس موس او همی بنمایی. مرا که بینی تا حال دوماتادوریکی ال کوردوبس ودیگری ال گونزالس نام کله پا همی نمودم که هردودرگاوکشی یدی طولا داشتی وهم اکنون صیت شهرت من دراقصی نقاط الحمبرا وغرناطه بپیچیدی وتوریست جذب نمودمی که انتقام اجداد خود ازاین جانوران دوپا بگرفتمی. عاقبت نیز درنبردی نابرابر خون من در میدان گاوبازی بدست تروریستی درکسوت ماتادور درمقابل دیدگان توریست های مخالف کشتار حیوانات برزمین بریختی و حکم شهید خواهم داشتی چنانکه عکس مرا با روبانی سیاه قاب کنی وبردرودیوار بیاویزی وبرآن فخربسیارهمی فروشی.
گوساله مرپدررا بگفت: پدرجان این فرمایشات متعلق به دوران زورو وقهرمان بازیهای وی ببودی وبوی نا ازآن همی برآید. ما همه روزه کاه ویونجه وویتامین همی خوریم ودرزیردرختان زیتون نشخوارکنیم وپروارشویم. کو تا دست سلاخ برما همی رسد، لابد آنگاه عمر ما بسرآمده واکنون دم راغنیمت همی شمریم. همه آنچه گفتی به یک جمله گرل فرندم همی نیرزد که گفت: گاو جوان را آن به که درآخوربیفتی – تا آنکه به چنگ ماتادور بیفتی.
چوگاوی هم درطویله هم درآخور بخورد
یکی شاخ ویکی دم درآورد همچوگرد
دریغا که سلاخ به چاقو گلویش فشرد
به روزنامه گفتا به مرگ طبیعی بمرد