خلاصه ای ازوبلاگ یکی ازخانم های همسایه:
چهارشنبه 21 خرداد:
بالاخره انتظارها به سررسید! دارادارام.... ازسرشب دیشب بوبول بدجورلقد میزد بااون نیم وجب قدش عجب زوری داره این بوبولکم! زیرنافم ازتوکبودشده بود! مامان بجی که دید خیلی اظطراب دارم گفت واسه خودت وبچه خوب نیست پاشوبریم سزارین کن. بابایی روبیدارکردیم. طفلی این شبا خواب نداره، الهی بمیرم براش تازه اول عشقه! گفتم دکترفقط ازکمرپائین بیهوش کنه که خودم ازبوبولک جیگرکم عکس بگیرم. ساعت هشت وسی ودودقیقه وبیست ثانیه یه کتی اومد. ماشاء الله چشمم کف پاش ازچشاش آتیش میبارید.
دوشنبه 30 شهریور:
بوبول سه روز بود گلاب به روتون اسهال شده بود. فکر کردم داره دندون درمیاره. امروز با بابایی و مامان بجی جونمینا بردیمش پیش یه دکتر متخصص فرانسوی که اینجاها خیلی معروفه. دکتره خیلی موشی و ناز بود. گفت فعلاً ازدندون خبری نیست. پرسید چه رنگیه؟ گفتم چی؟ گفت وا اسهالش دیگه! وقتی بهش گفتم، ذوق زده شد وگفت: تبریک میگم بچه هایی که پوپوی این رنگی قبل از دندون درآوردن دارن معمولاً ضریب هوشی بالایی دارن. خونه که رسیدیم مامان بجی گفت برای بچم اسفند دودکن.
شنبه دهم دی:
ماشاءالله هزارماشاءالله بوبول به حرف افتاده. امروز تو مترو که داشتیم از یانگ می اومدیم بوبول گفت: "قام وول م ممم با" یه هودیدم یه خانم میون سال که قیافه بوبوش مامانی سرخ پوستی داشت هیجان زده اومد طرف من یه چیزایی گفت که نفهمیدم. بعد ازقیافم که شبیه علامت سوال شده بود فهمید به انگلیسی پرسید شما سرخ پوست هستین؟ گفتم وا نه چطو مگه؟ گفت آخه این کوچولو داشت به زبون سرخ پوستی می گفت خرس قطبی!
خونه وقتی به مامان بجی گفتم نیم کیلو اسفند دود کرد.
پنجشنبه 20 خرداد:
امروز بوبولک مامانی ما یکساله شد. یه جشن تولد گرفتیم همه ایرونیا وهمسایه ها و همکارای بابایی هم بودن. رئیس بابایی که اسمش جنیفره یه خانم خوشگل سیاه پوسته. وقتی بوبولو بغل کرد وماچش کرد بوبول خودشو عقب کشید وبه دستاش نیگا کرد و دستاشو با بلوزش جوری پاک کرد مث اینکه سیاه شده باشه. مامان بجی ومن ازخنده مرده بودیم. ولی قیافه جنیفر تو هم رفت. بهش گفتم دکترا میگن آی کیوی این بچه بالاست. اخمی کرد وگفت وا ازکی تاحالا نژاد پرستی نشونه آی کیو شده؟ بابایی خیلی برزخ شد نگرانه نکنه سرکارتلافی شو سرش دربیاره. الهی قربون بچم برم با این شیرین کاریاش.
پ.ن.: "بوبول" نام داستان کوتاهی است به قلم توانای ایرج پزشگزاد که سال ها پیش در کتاب آسمون ریسمون او خواندم. سوژه اش همین بچه هایی است که خانواده شان دایم قربون صدقه آن ها میروند منتهی داستان درچهل پنجاه سال پیش اتفاق می افتد و – طبعاً – بسیار جذاب تر وخنده دارتراست. اگر کتابش دم دستم بود همان داستان را کپی می کردم. ولی حالا فقط اسم بوبول را از پزشگزاد عزیز کپی کردم.