« دبیرستان ابومسلم»

June 06, 2006

"درس معلم اربود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را"


نمایی از دبیرستان ما

سرچهارراه پهلوی پائین (پهلوی وسپه) جلوی نرده های باغ کاخ مرمر ودرزیر سایه های دلکش چنارهای تنومند آن گاهی وقت ها مردی قدبلند وخدنگ قامت می ایستاد یا قدم میزد. آدم فکرمیکرد خودرضاشاه زنده شده ودارد جلوی قصرش قدم میزند. همان اونیفورم نظامی و همان شنل و چکمه و شلاق تعلیمی دردست. با همان سبیل های پرپشت و موهای ریخته و نگاه نافذ. میگفتند ازدربار حقوق میگیرد.
کمی آنطرفتر درداخل اتوبوس خط 213 که از میدان ولیعهد به سوی میدان راه آهن روان بود شاگرد راننده دادمیزد: پهلوی سپه نبود؟ ومردی عظیم الجثه با ظاهری آشفته و موهای ریخته وپیراهن سفید یقه باز پاره پوره وشلواری پاره پوره تربا واکسیلی بردوش و مدال های اجق وجقی برسینه با صدایی دورگه فریاد میزد: "آقای خلبان نگهدار! ژنرال می خواد اعلیحضرتو بمبارون کنه"!
ژنرال دیوانه آشنای مسافران خط 213 بود و آن چهارراه پاتوق خاطرات ما.
کمی که ازچهارراه به سوی جنوب می آمدی، دست راست مسجد فخریه بود و بعدازچندقدم خیابانی به نام "میامی". خیابان باریک وتمیز وباصفایی با ردیف درختان چناردردوسو وبا جویهای آب زلال وروان درپای درخت ها. صد قدمی که درخیابان میامی میرفتی سمت چپ یک درقدیمی دولنگه بزرگ بود که تابلوی بالای درخوانده می شد "دبیرستان دخترانه الوند" وصدقدم دیگرکه می رفتی نبش شمال غربی یک چهارراه کوچک سر کوچه بهشت تابلوی "دبیرستان پسرانه ابومسلم" می درخشید.جایی که شش سال – از1344 تا 1350 – روزی شش هفت ساعت ازعمرمان را – خیرسرمان – صرف آموزش علم کردیم که قراراست بهترازثروت باشد و پاره ای ازعمروخاطرات ما درآنجا شکل گرفت.


نمایی دیگر
دبیرستان ابومسلم یکی ازآن خانه های قدیمی بود که زمینی نسبتاً بزرگ – حدود پانصد متر – داشت. بنای اصلی دروسط ضلع شرقی آن ساخته شده بود، یک ساختمان دوطبقه بزرگ ساخت اواخردوره قاجار یا اوایل پهلوی با اتاق هایی بزرگ وباشکوه وپنجره هایی جوبی وگچبریهایی دلفریب. دفتر دبیرستان وکلاس های چهارم وپنجم وششم دراین ساختمان جای داشت. یک طرف ساختمان به کوچه بود ودرسه طرف آن حیاط هایی بود با درختان بلند کاج دراینجا وآنجا وبا فرشی قهوه ای رنگ ازبرگهای سوزنی خشگ درزیرپا. بعداً یک ساختمان چهارطبقه آجری زشت با پنجره های آهنی درگوشه شمال غربی حیاط ساخته بودند که جایگاه کلاس های اول ودوم وسوم بود.



نمایی دیگر

آقای جمشیدی ناظم دبیرستان بود. مردی میانسال با شکمی گرد وقلنبه، صورتی تپول، موهایی مجعد، ته ریشی درصورت با یک عینک گرد وسبیلی پرپشت وماهوت پاک کن وار برپشت لب. عرب تبار بود و ازته گلو حرف میزد. درطول شش سالی که ما آنجا بودیم ، چه پائیز وچه زمستان وچه بهاروچه تابستان پیوسته یکدست کت شلوار قهوه ای رنگ می پوشید و یک پیراهن نازک سفیدزیرآن. بنظرمان میامد که ازابتدای تاریخ با همین هیبت ناظم دبیرستان ابومسلم بوده وتاابد نیزخواهد بود.
همیشه یک ترکه آلبالو بدست داشت که معمولاً بچه ها برایش می آوردند واوابتدا برای آزمایش یکی دوضربه ای به کف دست هم اویی می زد که ترکه را برایش آورده بود وعجیب این بود که همیشه بچه هایی بودند که بازهم برایش ترکه می آوردند. بقول بچه ها این هم یکی ازراههای عجیب دستمال یزدی بدستی بود.
تکیه کلام آقای جمشیدی "کرّهَ بز" و "کرّهَ خر" بود که مثل نقل ونبات نثار بچه ها می کرد. ظهرها که مدرسه تعطیل می شد همزمان بود با تعطیل دبیرستان دخترانه الوند درهمان نزدیکی. آقای جمشیدی باترکه اش دردست بیرون دردبیرستان می ایستاد ونمی گذاشت بچه ها به سمت دبیرستان الوند بروند. ما که مثل بیشتربچه ها مسیرمان به همان طرف بود ناگزیریک دوراضافی میزدیم وازکوچه پائینی میرفتیم.
آقای جَدَلی دبیر طبیعی ما بود. خیلی اتو کشیده وشق ورق لباس می پوشید وراه میرفت. درتمام ساعت کلاس بچه هارا نصیحت می کرد وزنگ که می خورد تازه شروع می کرد به درس دادن وبچه هارا برای زنگ تفریح نگه می داشت. ازدوچیز خیلی دلخوربود یکی اینکه موهایمان را بلند کنیم ودیگراینکه پیراهنمان را روی شلوار بیاندازیم. هربار که زنگ طبیعی داشتیم اول که وارد کلاس می شد ومراسم برپا وبرجا برگزار می شد، می گفت: "جیگولاش بیان بیرون" وبچه هایی که موهایشان را کوتاه نکرده بودند ویا پیراهنشان را روی شلوار انداخته بودند با دلخوری از جا بلند می شدند وپای تخته می رفتند وبعد ازخوردن یک یا دوسیلی برمی گشتند وسرجایشان می نشستند.جالب اینجابود که بعضی ازبچه ها تقریباً هرهفته سیلی راازآقای جدلی می خوردند ولی هرگز موهایشان را کوتاه نمیکردند.


دبیران ما دردبیرستان ابومسلم
ایستاده ازراست: دکتر معنوی (فقه)، ؟ ، اسکندری (ادبیات)، ذوالفقاری (؟)، صرافی (ادبیات)، کسمایی (ادبیات)، غفارپور (فیزیک وشیمی)، ذوالفقاری (خط)
نشسته ازراست: شریف واقفی (هنر)، صدیق گیلانی (عربی)، حقیقت طلب (جبر)، ایزدی (فقه)، مدنی (رئیس دبیرستان)، ؟ ، علوی (دفتردار)، ؟ ، مرادی (ورزش)، و جمشیدی (ناظم)

زنگ که می خورد بچه های سیکل اول (کلاس های هفتم وهشتم ونهم) ازپله های ساختمان چهارطبقه مثل آبشاری ازدیوانگان ازقفس رها شده سرازیر می شدند و من همیشه به معمارآن ساختمان آفرین گفته ام که بنایی چنان محکم ساخته که این سیل بنیان کن را چندین بار درروز تحمل کند وآخ هم نگوید!
سرراه بچه های این سیل بنیان کن درهای هرکلاسی را که بسته بود باز می کردند. همیشه یکی از این کلاس ها کلاس آقای جدلی بود که زنگ تفریح درس میداد. به محض اینکه درباز می شد آقای جدلی دست آن بچه بخت برگشته را می گرفت و می کشید تو ومی گفت: "به به ازمشتریهای قِدیمیه که"! ودوتا سیلی نوازش بخش گونه های "مشتری قدیمی" می شد.
آقای صرافی دبیر ادبیاتمان بود. آن هفته موضوع انشاء همان "چگونه تعطیلات تابستان را گذراندید" بود. آقای صرافی یکی ازبچه هارا صدازد که انشایش را بخواند. کلاس سوم بودیم. آمد وانشایش را شروع کرد: "ما تابستان برای فرار ازگرما وتفریح همراه با خانواده به کناردریای شمال رفتیم ودرآنجا با چند دخترآشنا شدیم". اینجابود که آقای صرافی با دوتا پس گردنی محکم نطق اورا قطع کرد و با عصبانیت گفت: " این مزخرفا چیه نوشتی گوساله برو بتمرگ، نمره ات شد 1"!
آقای پناه دبیر انگلیسی ما بود. آذری بود با لهجه ای غلیظ، قدی بلند وتنومند وسری بدون مو. ابروها ومژه هایش بور بود. هیبتی مثل کشتی گیران آمریکایی داشت (آن روزها می گفتیم کشتی کچ). بسیار گردن کلفت بود وبرخلاف بقیه دبیرها که گاه وبیگاه هدف آزارهای بچه ها بودند، کسی جرات نداشت سربسراوبگذارد. مارا وادار میکرد ازروی کتاب "دایرکت متد انگلیش" – کتاب درسی رایج آن روزها – رونویسی کنیم که این تکلیف را "کتابنویسی" می خواندیم. دردفترچه های صدبرگ ودویست برگ می نوشتیم واو هرهفته نگاه می کرد وبه خط وتمیزی دفترنمره ای میداد. بیشتر بچه ها دفترچه های خودرا با ورقه های پلاستیک جلد می کردند وزیر این ورقه های شفاف برای زیبایی وتزئین عکس هایی می گذاشتند. بیشتر عکس ها مناظر طبیعی بود ولی بعضی ازبچه ها برای اینکار ازعکس های هنرپیشگان مشهورآن روز مثل رومینا پاور وآل بانو ومیری متیو استفاده می کردند. آقای پناه این دفترچه هارا که میدید یک توسری به صاحب دفترمیزد و میگفت: "این چیه اخمق؟" ودفتر دویست برگ را با یک حرکت دست ازوسط جرمیداد، انگار دوبرگ کاغذرا پاره می کند!
ازجمله تفریحات ما این بود که برای تشویق تیم های ورزشی مدرسه درمسابقه ها حاضرشویم. ناصرحجازی دروازه بان سال های درازتیم ملی هم مدرسه ای ما بود. درمسابقه ها دم می گرفتیم: "ماشاءالله به ناصر ماشاءالله" ویا مثلاً وقتی با دبیرستان رهنما مسابقه داشتیم: "رهنما به من گفت – چی گفت؟ خودش به من گفت – چی گفت؟ درگوش من گفت – چی گفت؟ من ازابو می ترسم – من ازابو می ترسم..."


نق نقو وهمشاگردیها درکلاس جهارم دبیرستان

یک روز ظهر که مدرسه تعطیل شد، یادم نیست کلاس چندم بودیم. حدود سال های 46 یا 47 باید بوده باشد، ازحیاط مدرسه که بیرون زدیم سه چهارتا جوان جلوی درمنتظرما بودند. بچه ها می گفتند دانشجو هستند. ناگاه شروع کردند به دم گرفتن وشعاردادن: "دزد دزد کی دزده؟ شرکت واحد دزده" بیشتر مابچه ها گوسفند وار دنبال آن ها راه افتادیم و همان شعارهارا تکرار می کردیم. ازخیابان میامی که وارد خیابان پهلوی شدیم بازهم گوسفند وار ومیمون وار درتقلید ازهمان دانشجویان وهیجانزده وسرمست ازشلوغ کاری ناگهانیمان به طرف اتوبوس های درگذر شرکت واحد سنگ پرتاب کردیم وشیشه آن هارا شکستیم. ناغافل چند ماشین پلیس رسید و پیاده و سواره با باتون به ما حمله کردند. من وچندتا دیگه ازبچه ها ازراه کوچه پس کوچه ها فرارکردیم وتا پشت تئاتر شهر یک نفس سربالایی را دویدیم تا ازدست پلیس ها رها شویم.
داستان این بود که شرکت واحد اتوبوسرانی قیمت بلیط هایش را از دوریال به دوونیم ریال افزایش داده بود واین بهانه ای شده بود برای سرریز خشم فروخورده مردم وتحریک احساسات گوسفند وارما. داستان آشنا می نماید. نه؟
شش سال تمام فاصله خانه مان درپشت ساعت مشیرالسلطنه تا خیابان میامی را روزی چهارباربا پای پیاده همراه با یاران دبستانی ویا تنها طی کردم. خیلی ازبچه های آن روزگار قهرمان داستانهای نانوشته هستند که باید نشست ونوشت. بچه هایی که بیشترشان شعار "توانا بود هرکه دانا بود" را که شعاررسمی آموزش وپرورش آن روزگار بود وبرپشت جلد تمام کتابهای درسی ما نقش بسته بود فقط درحد همان موضوع انشای "علم بهتراست یاثروت" پاس میداشتند. وگرنه درعمل شعارمحبوبشان همان بود که پس از خوردن "زنگ خونه" ظهرروزهای پنجشنبه ازآن سیل خروشان سرازیر ازپله های ساختمان چهارطبقه برمیامد که: "فتیله فردا تعطیله".
امروزخیابان میامی نام یک شهیدرا برپیشانی دارد. خیابان پهلوی افتخارنام "مصدق" را برنتافت و "ولیعصر" شد. دبیرستان ابومسلم هم – نمیدانم چرا – شد دبیرستان امیرکبیر وحالا اصلاً نمیدانم آن ساختمان نجیب قدیمی هنوزهم تاب بچه های دبیرستان را دارد یانه. دلتنگی های من برای همیشه خیابان میامی را با چنارهای دوسویش وآبهای زلال روان درپای آنها نگه خواهد داشت. یادش به خیر.
پ.ن. "آقای معارف دوست" هم درهمین زمینه است.


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(4)
غرغرهای دیگران در مورد « دبیرستان ابومسلم»

مریم عزیز
عکس های دبیران و همشاگردیها کار عکاسیه که سالی یک مرتبه معمولاً به همه مدرسه ها میره وعکس می گیره. عکس هار رنگی ساختمان دبیرستان رو سه چهارسال پیش گرفتم.

نق نقو | June 9, 2006 10:33 AM

اون عکس اولیارو خودت گرفتی؟

مریمm | June 9, 2006 09:39 AM

نق نقو نقال شیرین زبان خاطرات شیرین است ومن شیدای شنیدن قصه ی سالهای نه چندان دور....
راستی که اغلب حرکات هیجانی وگوسفند وار است...

امید | June 8, 2006 05:30 PM

سلام ... من عاشق خيابان پهلوي پايين هستنم ... از چهارراه سپه تا ميدون منيريه ... تهران كه بوديم خونه خودمون هم تو حيابان سپه بود ... الآن هم تقريبا هر دوهفته يكبار به بهانه سرزدن به فروشكاههاي لوازم كوهنوردي حتما يه سري اون ورا مي رم ... داستانت حس باحالي بهم داد ... امروز هم يه سر مرم اونورا ...

حميد | June 7, 2006 02:30 AM












اطلاعات ضبط؟