
(روی عکس تقه بزنید، پنجره جدیدی را که باز می شود کوچک کنیدوبه خواندن ادامه دهید)
روایت اول:
"مروان" چهارپنج سال بیشترندارد، با چشم های درشت وسیاه وموهای سیاهی که روی پیشانی اش ریخته، درکوچه پس کوچه های خاک آلود شهرحدیثه کناررودخانه فرات با چند تا ازهم سن وسال های خود درکنار مشتی مرغ وخروس وبوقلمون مشغول بازی با تفنگهای چوبی خودهستند ودشمنان خیالی اسلام را شکارمی کنند. مادرش اورا صدا میزند: مروان بسه بیا تو الان بابات میاد میخوایم ناهاربخوریم!
- هروقت بابا اومد منم میام قراره برام توپ بخره فردا فوتبال بازی کنیم. بابا اومد، بابا اومد!
مروان به طرف مردی که خسته وخاک آلود بنظر میرسد میدود.
- سلام بابا توپ منو خریدی؟
- فردا میخرم. الان زود بدو بریم تو!
فریده به استقبال شوهرش دم درمیاید:
- چی شده خالد چرا انقدر آشفته ای؟
- زود بریم تو، این حرومزاده های آمریکایی سرخیابون پنج تا مسافریه تاکسی رو بستن به مسلسل و کشتن حالاهم دارن خونه به خونه میگردن میان اینطرف. هارشدن. بریم تو قایم شیم.
- چرا ما که کاری نکردیم؟ تو که تو بیمارستان کارمیکنی کاری به کاراینا نداری با ما چیکاردارن؟
- گفتم که این مادر .... ها این حرفا حالیشون نیست.
خالد همسر وفرزند خودرا به داخل خانه خشتی و محقر خود هول میدهد ودررا ازپشت قفل می کند. پدرومادرپیرخالد با دیدن اوضاع وحشت زده شده اند. دختر شیرخواره او هم وحشت کرده وبه گریه می افتد وحتی مریم خواهرچهارده ساله فریده هم به گریه می افتد.
ناگاه درباصدای وحشتناکی شکسته می شود وپنج تفنگدار دریایی غول پیکربا مسلسل های سنگین وکلاه های مجهز به ماسک ضد گاز وارد می شوند. همگی عصبی وبرافروخته هستند. یکی از آنها به عربی فریاد می زند: دراز بکشید! کجا قایمشون کردین؟ همگی به جزخالد روی زمین می افتند وفریده مروان ودختر شیرخوارش را درآغوش خود پنهان می کند.
- چیو قایم کردیم؟
- خودتو به موش مردگی نزن مادر ...! دراز بکش! مواد منفجره کجاست؟
خالد برمیگردد که ازروی طاقچه کارت شناسایی کارگری خودرا بیاورد. تفنگداران دریایی بروی او وخانواده اش آتش می کنند. خالد و همه خانواده او سوراخ سوراخ می شوند وخون آن ها دراتاق محقرشان جاری می شود.
آنروز، نوزدهم نوامبر 2005، درخیابان "حی السینای" شهرحدیثه" تا ظهر 24 عراقی که 23 نفرآنها غیرمسلح وبیگناه بودند و بسیاری آزآنان بچه های کوچک و پیرزن و پیرمرد بودند، با آتش مسلسل های خودکار تفنگداران دریایی آمریکا درخون خودغلطیدند.
روایت دوم:
"اِل پاسو" یک شهرخاک آلود آمریکایی درجنوب ایالت تگزاس ودرمرز مکزیک است. خانواده "ترازاس" نیز مانند صدها هزار مکزیکی فقیر دیگر سالها پیش ازمرز قاچاقی به ال پاسو آمدند وبه دنبال کارهای فیزیکی سخت کم کم یک پمپ بنزین وفروشگاه در همانجا خریدند. "میگوئل ترازاس" ، پسربیست ساله محبوب وخوش قیافه خانواده نیز درهمان پمپ بنزین کارمیکرد، همانطور که پدرش وپدربزرگش و"مارتین" برادر بزرگترش وهمه اعضای خانواده درهمان جا کارمیکردند. میگوئل پسر خنده رو وخوش برخوردی بود. درواقع مشتریان و اهل محل همه خانواده "ترازاس" را دوست داشتند. پدر میگوئل و برادرانش هم مثل خود او سرشارازحس میهن پرستی بودند. یا درارتش خدمت کرده بودند و یا درحال خدمت بودند. میگوئل که بادرجه سرگروهبانی درنیروهای ویژه تفنگداران دریایی آمریکا خدمت میکرد برای باردوم مامور به خدمت درعراق شده بود. او به اخلاق خوش، صبر وخونسردی درشرایط دشوار ورفتار بسیاردوستانه با هم قطاران خود وحتی با عراقیها شهرت داشت. ودرگروهان خود بین همه محبوب بود.
آنها همگی ازنیروهای بسیارزبده آمریکا بودند که برای شرایط سخت تربیت شده بودند. برطبق دستورات آنها اگربه کسی درروزروشن مشکوک می شدند باید ازحدود چهارصدمتری دستورایست میدادند. اگرطرف بی توجهی میکرد گلوله هوایی شلیک می کردند و اگرهنوزهم طرف واکنش نشان نمیداد آنگاه مستقیماً به او شلیک می کردند.
ارتش همه آن هارا بیش از دوبرابر زمان ماموریتشان درحدیثه نگه داشته بود. چند گروهان دیگری که همراه آنها برای حفاطت ازحدیثه مامورشده بودند همگی به شهرهای دیگر منتقل شده بودند و فقط گروهان آن ها برای محافطت ازشهر90000 هزارنفری حدیثه باقی مانده بود. شهری که بعنوان یکی ازپناهگاهای اصلی شورشیان عراقی محسوب می شد.
سربازان آمریکایی در گشت های روزانه خود دایماً درمعرض خشم و نفرت عراقیها بودند. مواد منفجره زیادی را درگوشه وکنارشهر کشف می کردند. بسیار خسته وفرسوده بودند وازنظرروحی وروانی دروضعیت بسیارناگواری قرارداشتند.
صبح آن روز نوزدهم نوامبر میگوئل راننده زره پوش گشتی "هامر" بود که ناگاه باموادمنفجره کاشته شده درکنارخیابان برخورد کرد ودرجا به خون خودغلطید. هم قطارانش درهمان لحظه یک تاکسی کهنه رادیدند که به سرعت به محل انفجارنزدیک می شود. فرمان ایست دادند. پنج مرد ازتاکسی پیاده شدند وبدون توجه به فرمان سربازان که به آن ها دستورمیدادند روی زمین بخوابند شروع به فرارکردند. سربازان آن هارا به مسلسل بستند وهرپنج نفرکشته شدند.
بعد ازآن – به گفته سربازان – شورشیان شروع به تیراندازی به سمت سربازان کردند ودراین زدوخورد وجنگ وگریز بود که تعدادی غیرنظامی غیرمسلح نیز به خاک و خون افتادند.
"ثابت" یک عراقی که جمعیتی را برای صلح درهمان محل درحدیثه ایجاد کرده بود صبح روزبعد با دوربین هندی کم خود ازجنازه کشته شدگان و خانواده های آن ها فیلم می گیرد واین فیلم بعداً به دست مجله تایم درآمریکا میرسد تا امروز"حدیثه" تبدیل به "مای لای" دیگری برای رسوایی ارتش آمریکا شده و ارتش ودولت آمریکا دراینمورد ناکزیر به تخقیق وجوابگویی شده اند.
روایت هرطرف را که بگیریم درنتیجه فرقی نمی کند: جنگ جزنکبت وبدبختی وکشتاروخونریزی برای مردم بیگناه (حتی سربازان) ندارد وگمان می کنم حتی جنگ سالاران نیز که با نوشیدن جامهای خون این بیگناهان زمانی کوتاه بدمستی می کنند، در دنیای باز امروز که خبردیگردرتاریکخانه های جنگ سالاران نمی ماند، خماری بدجوریقه شان را میگیرد.
پ.ن.: روایت های اول ودوم حدیثه را برمبنای مقاله مفصل مجله تایمز تاریخ دوازدهم جون 2006 با کمی دستکاری وشاخ وبرگ نوشتم.
پ.ن.2- موسیقی: "توفان" از چهارفصل "ویوالدی" با اجرای زیبا ومتفاوت "ونسا مِی" ویولونیست نابغه چینی وهمراهی ارکسترسمفونیک لندن. عکس از نق نقو