« قافله عمر یا دلتنگی های غربت »

July 01, 2006


عکس: "شاه عبدالعظیم" از زنده یاد "محمود پاکزاد"، موسیقی: "رویاهای گمشده" از زیبا شیرازی

گمان می کنم زمستان سال 1342 بود که خانواده ما به آن خانه نمکدانی که پدرم درانتهای کوچه پشت مسجد درخیابان بلورسازی خریده بود، اسباب کشی کرد. خانه ای دوطبقه با دواطاق درهرطبقه: یک اطاق کوچک ویک اطاق بزرگ. درطبقه پائین بین دواطاق یک دربزرگ بود که آن ها را ازهم جدا میکرد وتا آنجا که بیاد دارم همیشه بسته بود. ولی درطبقه بالا بین دو اطاق دری وجود نداشت. جای دررا بازگذاشته بودند و با گچبری هایی تزئین کرده بودند. مادرم پرده ای ضخیم به رنگ قهوه ای روشن با نقش گلدان هایی درروی آن بین دو اطاق آویخته بود که آن هارا ازهم جدا میکرد.
اطاق بزرگتر طبقه پائین اطاق نشیمن بشمارمیرفت و اطاق کوچکتر اطاق خواب. درطبقه بالا اطاق بزرگتر مهمانخانه یا اطاق پذیرایی بود و به جز زمانی که مهمان های رسمی وغریبه داشتیم و یا روزهای عزیزی مثل نوروز خالی می ماند. اطاق کوچکتر طبقه بالا هم بعد ها به من – که فرزند ارشد خانواده بودم – تعلق گرفت. درآن تختخوابی فنری داشتم و میز تحریری فلزی که یک کمد قفل دار هم داشت.
روی طاقچه کتاب های اندک خودرا چیده بودم. بعدها رویایی درسرداشتم: عکس چارلی چاپلین، گاندی، چه گوارا و ... را نقاشی کنم وبه دیواراتاقم بکوبم و تیتری زیرآن بگذارم: مردانی که دنیای مارا ساختند. شاید درمقدمه همین رویا بود که یک چهره مینیاتور ازپهلوان افسانه ای ایران "پوریای ولی" را کپی کرده بودم وبه دیوارزده بودم وزیرآن نوشته بودم: پهلوان پهلوانان مردمردان پوریای ولی – که نیامد برترازاو درجهان جزرستم وشاه مردان علی"!
همسایه دیوار به دیوار ما که خانه آن ها درست قرینه خانه ما بود، خانواده آقای زرافشان بود. پیرمردی آذربایجانی – بازنشسته شرکت دخانیات ایران - که دچارآصم مزمن بود ووقتی حرف میزد سینه اش خس خس میکرد. نام زنش بتول خانم بود. الگوی کلاسیک یک مادر آذری تپول با چشمهای آبی مهربان و پسرانی که سن همگی آن ها ازمن بزرگتر بود: جمشید، ناصر، مجید، وسعید. اتاق های طبقه بالای خودرا که همان دواتاق قرینه خانه ما باشد به خانواده آقای قاسمی اجاره داده بودند. آقای قاسمی که او هم طبعاً آذری بود درداروخانه نسخه پیچ بود و به همین دلیل اورا "آقای دکتر" خطاب میکردند. مرد بسیار خجالتی ونجیبی بود. همسراو فاطمه سلطان خانم (فاطمَستان خانم) بود و فقط یک پسرداشتند که هم سن وسال من و دوست وهم بازی من بود و اسمش بهزاد بود.
فیلم هندی "سنگام" پدیده منحصر به فرد آن روزها بود وبیش از یکسال برپرده سینما سعدی تهران بود تا آن جا که حتی مردم می گفتند قراراست سینما سعدی نام خودرا به سینما سنگام عوض کند.
گمان می کنم – اگرنگویم همه ایران – همه تهرانی ها فیلم سنگام را حداقل یکباردیده بودند. ازجمله خانواده قاسمی این قیلم را قبل ازمادیده بودند وخوب به یاد دارم که بهزاد موبه مو صحنه های این فیلم را برای من تعریف کرده بود:
"حالا نشون میده راج کاپورسوار یه دوچرخه گوراضه (قراضه) شده داره میاد......"
بامهای خانه ما وخانه بهزاد قاسمی به هم چسبیده بود ودرشبهای تابستان که درپشت بام ودرپشه بند می خوابیدیم، اغلب سرشب همدیگررا میدیدیم وگپی میزدیم وگاهی بادبادکی بافانوس شمعی هوا میکردیم ویا رادیوگوشی خودرا به سیم های رخت یاناودان وصل می کردیم ولذت بی پایان گوش کردن به فرستنده های پارازیت داررادیویی را با هم قسمت می کردیم.
راه پلکان خانه ما وخانه آن ها بدلیل قرینه بودن درست روبروی هم قرارداشت وازپنجره کوچک روشنایی خرپشته بام با استفاده ازقوطی کبریت ونخ یک تلفن درست کرده بودیم. یک سرسیم درپنجره روشنایی خرپشته بهزاد قاسمی بودوسردیگرآن درپنجره روشنایی خرپشته خانه ما که شاید حدود ده پانزده متر با هم فاصله داشت. یک نخ دیگر هم به موازات "سیم تلفن" کشیده بودیم وبه دوسرآن چندتاتشتک قلزی نوشابه راسوراخ کرده وآویخته بودیم. این نخ دوم به منزله زنگ تلفن بود! هروقت با هم کارداشتیم نخ را می کشیدیم وتکان میدادیم، نشتک ها دران سو به هم میخورد وتلفن زنگ میزد. به خرپشته می آندیم وگوشی را (قوطی کبریت را) برمیداشتیم وشوروشادی ناب گفت وگوی تلفنی قوطی کبریتی بود که جانمان را لبریز میکرد.
به یاددارم "فاطمستان خانم" از صاحبخانه خود – خانواده زرافشان – دل پُری داشت. روزی که من درخانه آن ها بودم گنجشگی درهنگام پرواز اشتباهاً ازپنجره واردشد وگیرافتاد. فاطمستان خانم گنجشگ را درمشت خودگرفت ودستش را ازپنجره بیرون آورد وبه ترکی گفت:"خدایا من این گنجشگ را آزاد می کنم ، تو هم مارا ازاینجا آزاد من". بعد مشت خودرا بازکرد وگنجشگ پرید. شگفت اینکه چندی بعد دکترقاسمی خانه کوچکی درخیابان کارون خرید وآن ها از همسایگی ما اسباب کشی کردند ورفتند.
گرچه بعدازرفتن هم ارتباط گاه وبیگاه خانواده ما تا مدت ها با خانواده خوب قاسمی حفظ شد وحتی دریکی ازتابستان های همان سال ها چندروزی درخانه آن ها مهمان بودم، اما بارفتن خانواده قاسمی ازهمسایگی ما کتاب دوستی من وبهزاد بسته شد وبه کوچه خاطره ها اسباب کشی کرد.
هرجا که هست یادش به خیر.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « قافله عمر یا دلتنگی های غربت »

نوستالژیک عجیبی در نوشته هاتون دیدم - غر غر نبود - تحسین بود

آرامش | July 4, 2006 06:32 AM

سلام ... يادش به خير تابستونا براي درست كردن بادبادك چه بلايي به سر پرده حصيري هاي همسايه ها كه نمي آورديم ... راستي شاه عبدالعظيم هم خيلي عوض شده ها ... اونقدر صحن و دور و ورش رو گسترش دادن كه خيلي شكل و شمايلش تغيير كرده ... مثل امام زاده صالح ...

حميد | July 4, 2006 12:18 AM

از اون روزا تا امروز
یه عمره که می گردم
دنبال اون کسی که
تو اون روزا گم کردم...

امید.م | July 3, 2006 01:31 PM

آب وگل جان آی گل گفتی! دمت گرم! اما:
1- به قول شاعر:
"برای مرگ جوانم وبرای زنده ماندن پیر
من درعجب کاین شگفت چگونه کنم تفسیر
زمین به دام گل وسبزه گیردم که بمان
زمانه ام به گلو نیشترزند که بمیر"

2- به قول خودت پهلوون زنده رو عشقه. دم غنیمت است.

3- Don't stop thinking about tomorrow, yeterday is gone!

غرغرهایت مستدام

نق نقو | July 2, 2006 10:21 PM

آقا، با دلی که چک، چک آب و تو ناودونی میخواد، با دلی که با بچه محله شون جنگ آفتاب کبوتر بازی میخواد، با دلی که اهل شیرازه دلش شراب میخواد، ...
چه باید کرد؟

آب و گل | July 2, 2006 06:21 PM












اطلاعات ضبط؟