« چهارمحال وبختیاری»

July 16, 2006

چه خیال دل انگیزی! کوههای بریده و صخره های نوک تیز آسمان سا، رقصان درسایه روشن ها. مثل فیلم ها ونقاشی ها. مزرعه های پربار وطلایی گندم، با لاله های سرخ وحشی جای جای درمیانشان. آب های زلال روان. گونه های رنگارنگ پرندگان وحشی: هدهد، زاغچه، کبک، سیره، بلبل.
ازساعت سه وننیم صبح امروز که ازخواب برخاستم، ته دلم شوری داشت وذوقی داشتم برای دیدن "چهارمحال وبختیاری". رئیس گروه مرا به عنوان عضو هیئت مدیره شرکت ریخته گری دقیق ایران منصوب کرده است. شرکتی که تازه مرحله طرح را پشت سرگذاشته وبه شکل زمینی خشگ و برهوت – فقط بایک تابلو – دردوسه کیلومتری بروجن اظهاروجود می کند. طبق برنامه قبلی برای بازدید محل و امکانات محلی ودیدار با اعضای محلی هیئت مدیره، صبح امروز با رئیس هیئت مدیره و مدیرعامل راهی اصفهان شدیم. هواپیمای فوکر100 هلندی – تکخال هما – اسب پرنده ما بود. غرش انفجارآمیز موتورها مرا به فکراین انداخته بود که بازهم صدرحمت به همان بوئینگهای 20 ساله زهواردررفته!
بعدازچهل دقیقه دراصفهان بودیم. نیم ساعتی درفرودگاه معطل شدیم تا راننده شرکت با یک اتومبیل نیسان پاترول به دنبالمان آمد وازطریق مبارکه به بروجن رفتیم. بعدازدوساعت به شهرک صنعتی بروجن رسیدیم. سه چهارتا کارخانه موکت سازی وصابون پزی و کاشی سازی لِکّ ولِکّی می کردند. زمینی هم بود که تابلویی رویش نصب شده بود که خوانده می شد:"محل احداث کارخانه ریخته گری دقیق وابسته به موسسه فلان". آقای مدیرعامل مثل این بنگاه های معاملات ملکی که می خواهند زمینی را خانه رویاهای خریدار تصویرکننددرآمد که بله اینجا سالن شماره یک است و اینجا انبارمواد اولیه و اینجا کالای تولید شده واینجا سالن سی ان سی واینجا هم فضای سبز وسالن اداری ودفتری. ولی درعمل تا چشم کارمیکرد بیابان بود وغبار وکلوخ و برهوت!
بعدازنیم ساعتی توقف وسیاحت درگردوخاک غلیظ شهرک صنعتی، راهی بروجن شدیم که فقط پنج کیلومترآن طرفتر بود. جاده صاف وتازه ساز بودآقای مدیرعامل مرتب تکرارمیکرد که دربروجن ویلای شیکی را به عنوان دفترمرکزی موقت شرکت اجاره کرده است واجاره بها دربروجن خیلی گران است وهمین دفترمرکزی موصوف هم ماهی سی وپنج هزارتومان آب می خورد.
بروجن شهرکوچک ونسبتاً سبز وخرمی بود با بافتی مخلوط: بناهای خشت وگلی خام مخروبه ودرکنارآن بناهای آجری تازه ساز با دروپنجره های آلومینیومی بسیار بی نظم وبدقواره. دفتر موردبحث نیزیکی ازهمین بناهای تازه سازبود. بایک درکوچک به طرف خیابان، اتاق های دراز بی قواره ورنگ نخورده ودوواحددرطبقه دوم که تختخواب برای مسافران تهران درآن ها گذاشته بودند. اتاق ها باموکت نمدی قهوه ای پررنگی فرش شده بود ومبلمان ومیزهای تحریر قناس وبی ریختی نیز دراتاق ها چیده شده بود.
یک خانم با چادرمشگی که فقط چشمی – به زحمت – ازاوپیدا بود کفش هایش رادرآورده وروی مبل نشسته بود. بعداً معلوم شد سکرتر محلی آقای مدیرعامل وهمسر یک جانبازاست. خلاصه ساعتی هم درآنجا بودیم وبعدازاینکه چای تازه دم وخوش طعمی را نوشیدیم به طرف شهرکرد – مرکز چهارمحال وبختیاری – حرکت کردیم که درحدود شصت کیلومترراه بود.
روستاهای ده نو وسورَک وشهرفرخ سرراه بود. براثربسته بودن جاده اصلی دچاریک فیض اجباری بس فرح انگیزشدیم: اینکه ناگزیرازمیان روستای سورک عبورکنیم. یک دفعه درتونل تاریخ به هزارسال پیش پرت شدیم! مثل اینکه دوران اوزون حسن آق قویونلوباشد! کوچه های باریک، تاق های کوتاه، درهای چوبی، خشت خام. گل میخ ها ودرکوبه های سنتی، ازآن دست که آیدین آغداشلو دوست داردآن هارا نقاشی کند و نصرالله کسرائیان ازآن ها عکس بگیرد. الاغ ها، غبار، چشمه ای آلوده، کودکان بالباس وصله دار، پیرمردان باصورت های آفتاب سوخته و شیارهای عمیق، شلوارهای بسیارگشاد وکلاه های نمدی بختیاری و شال برکمروچپقی درپرشال. وزنان وجوانان درهیج جا!
زمانِ کند، زمانِ ایستا، پیرمردی نشسته برسکوی دری انگارهزارسال است همانجا نشسته وچپق می کشد صامت وایستا! درهای چوبی کوتاه که پشت آن تازه کوچه ای باریک بادیوارهای گلی شروع می شد وچند خانه روستایی دراینطرف وآنطرف این کوچه ها. چهره ساده وصمیمی روستا، جهره کریه ونفرت انگیز فقر، عظمت وزیبایی نوستالژیک آرامش و سکوت وسادگی، آمیخته با چهره زشت فقر وایستایی وسکون.
اگرچندتادکان بقالی باکرکره های آهنی وجعبه پپسی کولا وپاکت پفک نمکی نبود میتوانستی به راحتی گول بخوری که هزارسال به عقب برگشته ای! حیف که دوربینم همراهم نبود.
ازسورک که درآمدیم درراه شهرکردچشمه سارها وقنات ها وآبشارها باآب زلال ودل انگیز، درخت های بلندبالای سپیدارودرخنان سبز تیره سنجد وباع های پراکنده چشم هایمان را به مهمانی چشم اندازهایی دلکش می برد.
ناهاررابه چلوکباب خوش مزه ای درشهرکرد مهمان شدیم ونماینده آن طرف ها درمجلس را هم دیدیم که مرتب ازدولت شکوه وانتقاد میکرد تاجایی که شورش رادرآورد ومن به اوگفتم فلانی مثل اینکه قراراست ما مردم اگرشکایتی ازدولت داشتیم به شما پناه بیاوریم نه اینکه برعکس آن!!
بعد برای یافتن زمین های مناسب برای طرح های دیگربه روستای دستگردرفتیم. درمحلی که به نظر میرسید برای احداث کارخانه مناسب باشد نگه داشتیم وازماشین پیاده شدیم. همه کشتزارهای گندم بود. حیف نیست که این کشتزارها وچراگاه ها تبدیل به مناطق صنعتی شود؟
پیرمرد لری با شیارهای عمیق آفتاب خورده برچهره اش، چپق بدست جلوآمد، بعد هم پیرمردآفتاب سوخته دیگری با همان هیبت وموهای سبیل وابروهمچون جاروهای زبردرحالیکه پسرپنج شش ساله ای را برترک الاغ خودنشانده بود، الاغش را بست و پسرک سیاه سوخته را که موهایش را ازته تراشیده بود روی الاغ باقی گذاشت وبه ما پیوست. بعد هم یک دوچرخه سوار که برخلاف بقیه کت وشلواربه تن داشت و چند تن پیاده و بعد راننده مینی بوسی که مسافرهم داشت، با دیدن یک جمع غریبه درکنارجاده مینی بوس را نگه داشت و خودش وهمه مسافران مرد به ما پیوستند. تابلو شده بودیم!
همراهان محلی ما به روستائیان توضیح دادند که مادرنظرداریم به خاطررفاه اهالی روستا – کذا – دراین محل کارخانه تاسیس کنیم وآیا روستائیان حاضرهستند زمین های خودرا به این منظور دراختیاربگذارند؟ روستائیان با خوشرویی پاسخ دادند که این زمین ها زراعی است ولی به هرحال باید با شورای ده صحبت شود وزمین پیدا خواهد شد.
درطول این صحبت که به درازا کشیده وبه معرکه ای تبدیل شده بود صدای پسرک ریزنقش الاغ سوارتوجهم راجلب کرد که خسته شده بود وپدرش راصدا میزد که: برویم وپدرش اورا به صبردعوت می کرد که "الان میریم". چشم های معصوم وصورت آفتاب سوخته پسرک مراازجمع وهایهوی آن خارج کرد و به هپروت برد. اورا با پسرک خودم وپسرک ژاپنی که درسفراخیرم درژاپن دیدم وبچه های اروپا وآمریکا و... مقایسه میکردم.
خلاصه پس ازلختی مذاکرات بی ثمرمردمی!! سوارشدیم وبه طرف بروجن رفتیم. لابد روستائیان هم ته دلشان خالی شده که می خواهند زمین هایشان را بگیرند یا قیمت زمین هایشان شیرین خواهد شد. نمیدانم این هجوم ودست اندازی به این روستاهای بکربه کجامنجرخواهدشد؟
ساعت هفت وپانزده دقیقه به اصفهان رسیدیم و ساعت 8:30 به تهران پروازکردیم و ساعتی بعد آن کوه ها و دشت ها همه خیال بود.

پ.ن.1: ازیادداشت های نق نقو ، خرداد 1370
پ.ن.2: عکس از گوگل

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « چهارمحال وبختیاری»

حمید عزیز،
سلام. ازلطف وعنایتی که به یادداشت ها وعکس های من نشان میدهی ممنون وسپاسگزارم وخوشحالم ولطفت برقرار.
سایتی را که اشاره کرده ای نمیدانم وراستش لاقه ای هم به دانستن ندارم. من فکر میکنم وبلاگ یک دفترخاطرات شخصی است که به روی همه بازشده واگرکسی ازوبلاگی خوشش نمیاید سزایش نخواندن است وبس. دوست دارم حداقل دراین دنیای مجازی تاب تحمل عقیده های مخالف را داشته باشیم وزود نرنجیم. دوست دارم توهم همچنان بنویسی وعکس هایت را نمایش دهی اما به هرحال تصمیمت شخصی است وقابل احترام. پاینده باشی.

نق نقو | July 18, 2006 11:49 AM

نق نقو جان دوباره سلام ... واقعيتش من وب سايت شما رو از طريق لينكب كه يكي از دوستان به مطلب پدر بزرگ شما داده بود پيدا كردم ... و از طريق لينك فليكرتون نيز فهميدم كه دوستدار طبيعت و عكاسي هستيد و بعد از آن آدرسس عكسهايم در فليكر و وبلاگي كه داشتم و الآن تعطيل شده را اينجا دادم ... از قضا يكي از دوستان سابق و دشمنان فعلي بنده هم گويا همين مراودات را با شما و وب سايتتون داشته اند از قبل و از آنجاييكه اين عزيز در قبال انتقدي كه من در كامنتينگ وبلاگشون مطرح كردم مطابق معمول موضع گيري شداد و غلاظ داشتند و انواع اتهامات را به بنده وارد كردند كه يكي از اتهامات اين بود كه در وبلاگها و وب سايتهاي دوستان ايشان كامنت مي گذارم كه توجه ايشان را جلب كنم تصميم گرفته ام كه ديگر در وبلاگتان كامنت نگذارم ... مطالب زيبايتان را همواره خواهم خواند اما نظري نخواهم داد ... اگر برنامه خاص طبيعت گردي يا كوهنوردي داشتم كه عكسهايش خوب از آب در آمد لينك عكسها را برايتان ارسال خواهم كرد ... و اگر روزي به ايران آمديد بدانيد كه يك ديزي مشتي مهمان من خواهيد بود ... پاينده باشيد ...

حميد | July 17, 2006 10:55 PM

سلام،
از اينکه «ليست وبلاگ‌های به‌روز شده» را برای معرفی وبلاگ خوبتون به دوستان ديگه انتخاب کرديد متشکرم، لينک شما علاوه بر «ليست وبلاگ‌های به‌روز شده» به وبلاگ خودم هم اضافه شد و اميدوارم پس از اين دوستان جديدی از اين طريق با وبلاگ شما آشنا بشند.
با تشکر

سعيد حاتمی | July 17, 2006 03:28 PM

سلام،
به عنوان مسؤول ليست «وبلاگ‌های به روز شده» بابت تاخير در رسيدگی به درخواست شما، مبنی بر اضافه شدن وبلاگتان به اين ليست، از شما دوست بزرگوار معذرت می‌خواهم.
حقیقتش خودم از بدقولی خوشم نمی‌آد؛ به همين خاطر سعی می‌کنم خودم بدقول نباشم. ولی دوره‌هايی در زندگی هست که کار و مسؤوليت زیادی گردن آدم می‌افته که از انجام دادن همزمانشون عاجزه.
درس و دانشگاه و از طرف ديگه مسؤوليت‌های شغلی که بخاطر تأمين معاش هستند و همينطور مسؤوليت‌های زيادی که در فضای اينترنت برای خودم ساختم (مثل بلاگ‌نيوز يا همين ليست وبلاگ‌های به روز شده) باعث شده رسيدگی به درخواست اضافه شدن لينک وبلاگ‌ها به ليست وبلاگ‌های به روز شده به تاخير بيافتد و اين بدقولی باعث عذاب وجدان خودم هم شده. ولی باور کنيد وقتی از صبح تا بعدازظهر دانشگاه هستيد و بعد از آن يکراست به سر کار می‌رويد و آخر شب به خانه می‌آييد، فرصتی برای کارهای اضافه نمی‌ماند.
سه سال است «ليست وبلاگ‌های به روز شده» پلی بين بلاگرهاست تا با وبلاگ‌های هم آشنا و از زمان به روز رسانی وبلاگ هم خبردار شوند. به طور متوسط روزانه ده تا بيست وبلاگ فرم اضافه شدن وبلاگ خود را به ليست، پر می‌نمايند که در هفته بيش از صد درخواست می‌شود. خود حساب کنيد اگر رسيدگی به هر درخواست پنج دقيقه طول بکشد، در هفته بايد بيش از ده ساعت صرف کاری کنم که نه تنها درآمدی از آن ندارم، بلکه بخاطر پهنای باند بالا هزينه سايت بيش از ده يورو (ده هزار تومان) در ماه است.
با اينحال عده‌ای از دوستان بجای حمايت از اين سايت، بعد از اضافه شدن لينک خود، بلافاصله لينک آنرا از وبلاگ خود حذف می‌کنند که نهايت بی‌انصافی به اين ليست است. يا دوستانی که بنا به دلايلی که نام بردم اضافه شدن لينکشان به تاخير افتاده، حاضر نيستند چند هفته‌ای لينک اين ليست در وبلاگشان باشد، که نفع آن اول و آخر برای خود آنها و وبلاگ‌های دوستانشان است.
حتی اگر اين دوستان اضافه کردن لينک را يک معامله بدانند، اين کار به صورت خودکار در اين سايت انجام می‌شود و اگر از طريق لينک اين سايت در وبلاگی، به اين سايت مراجعه شود، در گوشه سمت راست ليست زير عنوان «از اينجاها اومدند» لينک وبلاگ اضافه می‌شود.
در پايان باز هم از شما بخاطر تاخير در رسيدگی درخواست شما عذر می‌خواهم. اگر لينک اين سايت کماکان در وبلاگ شماست، از بزرگواری و صبر شما تشکر می‌کنم، اگر هم به دليل تاخير من آنرا حذف کرديد، بخاطر آن مدتی که لينک در وبلاگ شما بود از شما سپاسگزارم، مطمئناً اين محبت شما از طريق سيستم خودکار که شرح دادم، بی‌پاسخ نمانده.
شاد و موفق باشيد

سعيد حاتمی | July 17, 2006 03:26 PM

راستي عكسهاي تالاب چغاخور و كوهستان كلار مربوط به چهارمحال و بختياري مي شوند ها ...

حميد | July 17, 2006 04:40 AM

سلام غرغرو جان ... دوستان لطف دارند كه تو وبلاگ تعطيل شده هم كامنت مي گذارند ... يه سر بي زحمت به اين آدرس بزن عكسهاي چند برنامه اخيرم رو گذاشتم ... هفته بعد چند تا ژاپني رو قراره ببرم دماوند ... عكسهاي اون برنامه رو هم بعدا مي گذارم ...:)
http://community.webshots.com/user/hamidbnm102

حميد | July 17, 2006 04:02 AM












اطلاعات ضبط؟