« نسلی که واداد »

July 20, 2006


درسالهای ابتدایی ده 1350 وقتی که دانشجوی دانشگاه تهران بودم وبرای اولین بار مطالبی درمورد اجتماع ومردم به گوشم میخورد، شادروان دکتر بصیریان همیشه درکلاس های درسش نسل مارا نسل بی هویت و بی شکل می نامید وبه باد انتقاد میگرفت که یا می رنجیدیم ویا این گوش رادر وآن یکی را دروازه میکردیم. بعدازانقلاب آن نسل دانشجو به مدیریت ایران رسید وبسیارشد که آن حرف استاد فقیدم درگوشم زنگ زد. این بی آرمانی دربسیاری ازابعاد راست درآمد: نه هدف مشترکی، نه قبله عامی، نه باوری فراگیر، نه اسطوره ای. یادم میاید زمانی درنوجوانی تابلویی توجهم را جلب میکرد: "انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه آمریکایی بیروت" وتابلویی دیگر: "انجمن دوستداران خام گیاهخواری"! دوست سالمندی ازنسل پیش ازمن وقتی ازخاطرات جوانی خود تعریف میکرد آنقدر گروه وحزب را اسم میبرد که سرآدم گیج میرفت. یکی بیادم مانده است: "حزب سومکا"، چه میدانم مثلاً مخفف "سازمان وحدت ملی کارگران" یا چیزی شبیه به آن. می گفت علامت صلیب شکسته روی بازوهایشان میدوختند ورئیسشان ادای هیتلررا درمیاورد.
غرض تائید حرف دکتربصیریان فقید که همه برای خود تشکلی داشتند، تشکیلاتی، هویتی، سازمانی، وحدتی، کلاسی. ولی نسل ما، دریغ از دست کم یک تشکل صنفی! همه مثل دود پراکنده شدیم ودربهترین حالت ها یادرسال بعدازانقلاب دوبه دو وسه به سه وتک به تک به خزعبلات دهان پرکن توده ایها گوش کردیم ویا یاوه های مجاهدین وانجمن اسلامی ها (درآن زمان آخوندها هنوزعددی نبودند). بعد هم که رشته این حرف ها با خشونت تمام وبه بهای خونین ومالین کردن پیکربچه های نورس پنبه شد، هرکدام سردرآخورخود فروکردیم وتاکجاها که سربرنیاوردیم: کلمبیا وونزوئلا وآرژانتین وکاستاریکا وترکیه ونیوزلاند. هم زبان فارسی مان الکن شد وهم زبان دردهانمان! ششدانگ حواسمان را به بستن کوله بارمان جمع کردیم وخوب سواری دادن وخوب سواری گرفتن. پفیوزی ارزش شد تاجایی که خیلی هاازپفیوزنبودن احساس تغابن کردند.
نه ادبیاتی، نه جوانمردیی، نه ایمانی، نه آرمانی. نسلی وازده مدیریت را به کف گرفت وهم وغم خودرا درمعاش کوپنی تاغروب هرروز و نهایت تا فردا صرف کرد. معلوم است چه ملغمه ای ازآب درمیاید که دربهترین حالت ها بنشینیم واززبان حافظ بخوانیم که: "شهرخالیست زعشاق بودکزطرفی – مردی ازخویش برون آید وکاری بکند؟"
مادانشجویان آنروز حالا چنان ازهم دوریم که نه تنها ازحال وروز مردم بلکه ازحال وروز یکدیگر نیز بی خبریم. هیچ تشکیلاتی نداریم. درگذشته بقال ها وقصاب ها وبارفروش ها هم برای خود اتحادیه داشتند ولی حالا ما مدیران خیلی که دهان گشاد باشیم چهارتا جمله عربی ازقران وحدیث حفظ می کنیم تا مجامع را بی اظهار وجود نگذرانیم.
نسل بی آرمان، نسل بی هویت، نسلی که واداد.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « نسلی که واداد »

salam sumka mokhafafe hezbe sosiyaliste meli kargaran iran bod va site on ham in hast:
http://sumka.blogfa.com

shahriar | May 31, 2007 07:50 AM

جناب همایون
همون اونایی رو که میگی شما سر قدرت گذاشتین.
گرچه که پدرم میگه اگر ما هم بودیم همون کار رو می کرذیم ولی خواستم فقط اینو بگم که خیلی ادعاتون نشه. استاد بی ربط نگفته ؛)

Pooya | July 21, 2006 07:00 PM

مطلب تان جالب بود. اتفاقا وبلاگ تان را پیدا کردم. موفق باشید. و همینقدر که همت می کنید و می نویسید، خودش نشانه این است که استادتان در مورد بی هویتی نسل شما (و من) اشتباه می کرد. بی هویت تمام آنهایی هستند که امروز با تظاهر و تزویر و با تشبث به هر دسیسه و ترفندی از انحصار قدرت و خفه کردن صدای دیگران دست نمی کشند.

همايون عبقري | July 21, 2006 12:26 AM












اطلاعات ضبط؟