یه حاج آقای بازاری ازمکه برگشته بود و ولیمه داده بود. سفره ای ازاین سرتا آن سرگسترده بودند. حاج آقا که دستش به سینی کباب یا دوغ نمی رسید روی سفره خم شد تا آن را بردارد. ناگاه پرخوری کاردستش داد و تیزی ازاودررفت. حاج آقا برای ماست مالی برگشت ویک توسری به پسر بچه هفت هشت ساله خود زد و تشری به اورفت که: " گوساله مگه صددفعه بهت نگفتم آدم جلوی مهمون ازاین کارا نمیکنه!".
چند دقیقه ای بعد یک حاج آقای دیگرازهم پالکی های میزبان دچارهمین عارضه شد و برای خالی نبودن عریضه او هم برگشت ویک توسری به پسر صاحب خانه زد ودرآمد که: " بی تربیت مگه بابات بهت نگفت آدم جلوی مهمون بی ادبی نمیکنه؟!".
با دیدن این حرکت میزبان زبان به اعتراض گشود که: حاج آقا واسه چی بچه معصوم منو میزنی؟ وحاج آقا نه گذاشت ونه برداشت ودرآمد که: " ببخشید آقا ما فکرکردیم شما این بچه روآوردی اینجا تا هرکی گوزید بزنه توسراون"!
حالا حکایت مردم بخت برگشته لبنان است!