« تهران- تبریز»

August 29, 2006


قافله عمر
سه ماه تعطیلی که ازراه می رسید و روزهای گرم وطولانی تابستان شروع می شد، روزشماری ونق نق ما هم به پدرومادربرای مسافرت تبریز نقل روز بود.
پدرم درآن سال های دورتر درکارخانه راه آهن دولتی ایران اپراتورماشین تراش بود وبعد ها درهمان راه آهن به کارمندی وکارهای دفتری پرداخت. به همین دلیل سالی یکباربه او وخانواده اش بلیط رایگان مسافرت با قطارتعلق میگرفت و ما ازاین بلیط برای مسافرت به تبریز استفاده میکردیم.
درآن سال ها واگن های مسافری ساخت بلژیک راه آهن سه درجه بندی داشت: درجه یک که کوپه ها مخصوص چهارمسافر بود وصندلی ها روکش چرم مصنوعی داشت که پارچه ای سفید برروی آن می کشیدند. پشتی صندلی ها ازپائین بلند می شد و با زنجیر به قلاب هایی درسقف کوپه آویزان می شد. درنتیجه چهارمسافر کوپه درجه یک، شبها برای خواب چهارتختخواب برای خوابیدن داشتند.
کوپه های درجه دو هم دارای صندلی هایی با روکش چرم مصنوعی بود با این فرق که روکش پارچه ای نداشتند و درآن شش مسافر می نشستند. صندلی ها به صورت کشویی، مثل ماشین های امروز، سرمی خورد و سه صندلی روبروی هم ، دوبدو، به هم می پیوست. درنتیجه سه نفر به راحتی وچهارنفر به سختی، اگر ازیک خانواده بودند یا به اصطلاح محرم بودند می توانستند بخوابند.
کوپه های درجه سه دارای نیمکت های چوبی بود و درهرکوپه برای هشت مسافر بلیط می فروختند. دونیمکت روبروی هم وبرهرنیمکت چهارمسافر. خانواده ما پنج نفره بود و نصیب ما درآن سال ها کوپه های درجه دو بود که با توجه به سن برادر کوچکم ممکن بود با یک یا دو مسافر دیگردرکوپه همسفر شویم.
ساعت حرکت قطارتهران – تبریز از ایستگاه راه آهن تهران دوروبر غروب آفتاب بود. با چمدان هایی که درطول دوسه روز با شوق وذوق ما ومادرم بسته شده بود با تاکسی به میدان راه آهن می رفتیم. تابلوی نئون بزرگ آگهی چای جهان که بربام ساختمان شمال غربی میدان راه آهن نصب شده بود و قوری بزرگی بود که چای قرمزرنگی ازان به استکان می ریخت، درآن لحظه های جادویی شکوهی دیگرداشت. وارد سالن بزرگ ایستگاه راه آهن که می شدیم معماری باشکوه آلمان هیتلری و نقش صلیب های شکسته برزیر سقف بلند سالن مارا میگرفت وبه خلسه می برد (آیا آن صلیب های شکسته هنوزهم وجوددارند؟) وازپله های انتهای سمت راست سالن که پائین می رفتیم تا به سکوی جرکت قطارها برسیم، مست وگیج بودیم. ازروی بلیط واگن خودرا که تابلوی "تهران – تبریز" با جلوه ای باشکوه برآن نقش بسته بود پیدا میکردیم و درکوپه مان بارهارا جاسازی میکردیم وپس از حل وفصل دعوای اینکه کی دم پنجره بنشیند، درجای خود قرار می گرفتیم.
لحظه موعود گرچه با کندی اما بالاخره می رسید وسوت دلپذیرقطاربگوش می رسید و با ریتم آهنگین گام های قطار برریل های آهنین موسیقی دلنوازی که تا صبح فردا طول می کشید، آغاز میشد.
ایستگاه کرج را که رد می شدیم مادرم بسته شام را که معمولاً کتلت یا کباب شامی با نان بود، که هنوزهم عطرش درمشام باقی مانده، می گشودوبا مسافران غریبه ای که همسفربودیم هم سفره می شدیم.
درطول شب به دلیل تنگی جا امکان خواب راحت وجود نداشت. کف کوپه با پهن کردن پتویی یا شمدی رختخواب ما بچه ها می شد.
اما با این همه چه شبهای سرشاری بود آن شبها! ما بچه ها ازروزها وبلکه هفته ها قبل خودرا برای این مسافرت آماده می کردیم. حتی برای آن شبی که درراه ودرقطار بودیم تصنیف هایی هم با خودم تمرین میکردم تا بخوانم! برای خودم ودردل خودم: "هرکه دیدم یاری داره من ندارم – ای خدا من که دلم آهن نداره".
اما دراین شب عزیزکه خوابمان نمیگرفت، تونل هارا می شمردیم، ایستگاه های زیبارا با نام ایستگاه برتابلویی آویخته درابتدای آن سیر می کردیم، به واگن رستوران قطار سرک می کشیدیم، علیرغم دستورایمنی زیرهرپنجره، سرمان راازپنجره بیرون میکردیم ولوکوموتیورا که همچون اژدهایی غران واگن هارا می کشید نگاه میکردیم و از کنترل بلیط توسط رئیس قطار وسوراخ کردن بلیط های مقوایی کوچک با منگنه ای که دردست او بود صفا میکردیم.
گاهی وفت ها هم میشد که رئیس قطارتصادفاً ازاقوام ودوستان بود واین حسن تصادف طبیعتاً منجر به پارتی بازی وانتقال ما به کوپه دربست درجه یک می شد.
دردل شب و نزدیک سحرقطار به ایستگاه مراغه می رسید وبرای ادای نماز صبح ایستی برای چندین دقیقه داشت. فرصتی بود تا ازقطارپیاده شویم. آسمان سیاه فرشی از میلیون ها ستاره سیمگون پوشیده بود. کافی بود دستت را دراز کنی وستاره ای بچینی! آدم ازعظمت آسمان پرستاره دچاروحشتی دلپذیر میشد.
دوروبرهفت یا هشت صبح این سفردلپذیر باورود به ایستگاه تبریز به پایان می رسید. خدابیامرز حسن آقا – شوهرخاله ام – درایستگاه منتظرما بود وبا خوش آمدگویی دریادلانه ومهربیکران خود مارا با تاکسی یا اتوبوس به خانه آق بابا وخانم جان – پدربزرگ ومادربزرگم می برد که همه فامیل مادری درآن جا منتظرما بودند. ناهاررا با آن همه آدم های عزیزو مهربان، بچه وبزرگ و پیروچوان می خوردیم وبعد یک یا دوهفته ای روزهای خاطره درپیش بود که نقلش داستانی دیگراست.
به کجارفتند آن دریادلی ها؟

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « تهران- تبریز»

سلام.بابا اگه می دونستم اینقدر مستجاب الدعوه هستم زودتر درخواست می دادم...
آره..دل منم آهن نداره..!

امید.م | August 30, 2006 05:44 AM

سلام
با شنیدن این تصنیف که نوشته بودید کلی رفتم توی حس:
هر که دیدم یاری داره من ندارم
شب که میشه خانه ای روشن ندارم
برم پیش خدا دادی بر آرم
من از کی کمترم یاری ندارم
من چرا یک گل به صد گلشن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم...............

alma | August 30, 2006 01:55 AM

شما تمام خاطرات گذشته رو برای من تازه کردی یه جورایی عجیبه ولی تمام این اتفاقات برای من هم افتاده حتی شامی ...

هانیه | August 30, 2006 12:34 AM












اطلاعات ضبط؟