چند روزی بود سخت مشغول بودیم. اینجا بهش میگن "مووینگ" که ترجمه ادبیش اسباب کشی وترجمه خودمونیش میشه حمالی بی جیره مواجب که تازه بازم به قول اینجایی ها خیلی فانه!
خوب قسمت های فانشو براتون میگم:
بروس چشم های آبی و موهای کوتاه سفید وسبیل های سفید داشت وخوش قیافه بود. اهل سن دیه گوی کالیفرنیا بود. قدش کوتاه بود. خیلی نرم وچابک راه میرفت مثل بچه گربه، اما شصت سالش بود. اومده بود دیش وریسیورتلویزیون نصب کنه. فرز وچالاک ازنردبون میرفت بالا روی سقف وبعد سبک میرفت توزیرزمین. همش سوت میزد وزیرلب آوازی روزمزمه میکرد. میگفت هنوز به فکربازنشستگی نیفتاده.
رودی اومده بود پرده کرکره هارو یی رو نصب کنه که ازشرکتی خریده بودیم که زن رودی رئیسش بود. میگفت زنم برای نصب هرپرده کرکره 10 دلار بهم میده. عاشق کارش بود وبا دقت وظرافت و عاشقانه پرده کرکره هارو دونه دونه بازمیکرد وبعدازدرل کاری وتنظیم نصب میکرد وگردوخاک هارو تمیزمیکرد وجعبه خالی ها وکیسه پلاستیکی هارو به دقت جمع میکرد. او هم شصت سال داشت. با موهای سفید وچشم های آبی وقدبلند وپوست سرخ وسفید قیافه کلاسیک آمریکایی داشت. اهل ایالت آیووا بود ومیگفت توی مزرعه بزرگ شده. خیلی هم شوخ وبذله گووبا کلاس به نظر میرسید. هیچ به نظرنمیرسید که بعدازنصف روزکارخسته شده باشه.
"سانتیاگو کانادا" با این اسم سینمایی اش اهل پورتوریکوبود. پنجاه وچهارساله بود ولی به نظر چهل وپنج شش ساله میرسید. میگفت وقتی هیجده ساله بوده به آمریکا اومده. یکروز ونصفی کارکرد تا سیستم دزدگیرو سکیوریتی نصب کنه. به نظرم میرسید جوان بیست وپنج شش ساله ای که همراه اوکارمیکرد ازاو زودترخسته می شد. آدمی بود اهل مطالعه وموسیقی وطبیعت وماهیگیری و گفت وگوهای جالبی را دراین زمینه ها داشتیم.
مانوئل نزدیک هفتاد سال داشت. مکزیکی تبار بود وبسیارشوخ وبذله گو. باتیم همراهش برای نصب چمن وسیستم آبیاری آمده بودند. کمی خسته به نظر میرسید ولی می گفت حالا حالا ها خیال بازنشستگی ندارد.
وقتی بروس ورودی وسانتیاگو و مانوئل را دیدم که همگی سنشان ازمن بیشتراست واینطورعاشقانه وچالاک کارمیکنند، ازخودم و نق نق هایم خجالت کشیدم.
راستی این را هم بگویم که هرچهارنفراین آدم ها ایران را خوب می شناختند ونسبت به مردم ایران هم نظری خوش داشتند.