« عکس و مکث 3 »

September 15, 2006


این خس یا اسکلت گل قاصدک ، درزمینه آبی عمیق آسمان، توی هوا همینجور معلق مونده بود، شاید هم با یک تارعنکبوت نامرئی به درخت ها وصل بود. به هرحال منو یاد این شعر خیام انداخت که: از خاک درآمدیم وبرباد شدیم.


آجر بهمنی یادتونه؟ یادتونه تابستونا غروب که میشد باغجه رو آب میدادیم؟ بوی خاک خیس بلند میشد؟ زیلو رو روی تخت های چوبی مینداختیم؟ بساط چای غروب رو مادر راه می انداخت؟ بوی پیچ امین الدوله و رنگ گل های آتشین شمعدانی دل آدمو می برد؟


چنارهای دل انگیز تهران دارند می میرند! چه غم انگیز! چه می توان کرد که این نماد شکوهمند شهر تهران را نجات دهیم؟

پ.ن.: عکس ها از نق نقو

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « عکس و مکث 3 »

نقنقو عزیز.مرسی از سر زدن به حجره! و الطاف بی پایانتون. باز هم من رو سرافراز کنین. چقدر پست جدید! دست راستتون زیر سر ما!

مرجان | September 16, 2006 03:41 AM

قربان! عرض مرحبا...عرض دست مريزاد ;-)

آشپزباشی | September 16, 2006 01:52 AM

سلام نق نقو جان عزیز
عکسهاتون واقعا خیلی خیلی زیباست.

alma | September 15, 2006 09:44 PM












اطلاعات ضبط؟