« بهشت خالی »

September 06, 2006

گویند مرا که دوزخی باشد پست
قولیست خلاف، دل درآن نتوان بست
گرعاشق ومی خواره به دوزخ باشند
فردابینی بهشت همچون کف دست
(خیام)
صحنه: صبح چهارشنبه اول ژانویه سال 3000 میلادی. روز قیامت است. یک فضای لایتناهی. تا چشم کارمی کند میزهایی چیده شده که درجلوی هریک یک چهارپایه چوبی ساده گذاشته اند و درپشت آن یک صندلی چرخان. بالای هرمیز نیز یک تابلو کوچک است.
پشت هرمیز صف های بی انتهایی ازآدم ها ایستاده و این پا و آن پا می کنند یا چرت می زنند یا از میوه ها و شب چره هایی که گُله گُله چیده شده است نم نم می خورند تا نوبتشان شود. اسرافیل با سوتی دردست از این صف به آن صف سرمیزند. درسوت خود می دمد و به ماموران انتظامات دستوراتی برای حفظ نظم میدهد.
میکائیل در سِمَت دادستان کل برکارقاضی هایی که روی صندلی های چرخان نشسته اند نظارت می کند.
دوربین ازلانگ شات به سمت یکی از میزها که زیر جایگاه رئیس قراردارد فید این می کند. تابلوی بالای میز خوانده می شود: "شعبةالواحد – بلاد الحجاز والحوالی".
درجایگاه رئیس، جبرائیل با جلال و جبروت تمام نشسته است و چکش خودرا باوقار برروی میز می کوبد ومرتب می گوید: "اخرس من فضلک!".
قاضی ای که پشت میز نشسته می خواند: "فمن یعمل مثقالة ذرة خیر یره وفمن یعمل مثقالة ذرة شره یره" خوب بگو ببینم چیکاره ای؟
پیرزنی که روی چهارپایه نشسته با ترس ولرزمی گوید: آقا ما همه نماز روزه هامونو خوندیم و گرفتیم. همین وقت دهنش بی اختیار باز می شه و می گه: دروغ می گه سلیطه، جهاردفعه ماه رمضون توی حلق من آب ریخت.
پیرزن می گوید: ای بی صاحاب بشی ایشالله، ای ذلیل بشی تو مثلاً دهن منی.
قاضی: ساکت بسه! قبول می کنم ازت، ان الله خیرالساطرین العیوب. حالا بگو ببینم گناه چی کردی؟
پیرزن: والله لاشیئی یا سیدی
دست پیرزن ناگهان زبان باز می کند ومیگوید: دروغ میگه سلیطه یه دفعه منو کشید روسر یه نامحرم!
قاضی یک لوح سنگین فلزی به دست چپ او می دهد و می گوید: مرخصی پاشو برو روی پل صراط.
پیرزن: عالیجناب ببخشید نفهمیدم.
قاضی: پاشو برو وقت مارو نگیر چند میلیارد نفر منتظرند. دادگاه عدل که بچه بازی نیست!
یکی اززنان قوی هیکل انتظامات می آید و پیرزن را به پل صراط راهنمایی می کند و می گوید نفر بعد.
نفر بعد یک دختربچه هفت هشت ده ساله است. قاضی آیه مثقال خیروشر را دوباره می خواند و بدون اینکه سوالی بپرسد میگوید: علیرغم اینکه دوازده تا لاخ مویت بعد از نه سالگی از زیر عبایا بیرون زده بود ولی به خاطر صغرسن حرجی نیست. لوح فلزی را به دست راستش می دهد و دختره لِی لِی کنان به سمت پل صراط می رود.
نفربعد!
پیرمردی عصازنان وملقلق می آید وروی چهارپایه می نشیند.
قاضی: اسم
- یاسرعرفات ملقب به ابوعمار
- کارنامه رو بده دست چپش محاکمه لازم نیست.
- عالی جناب انه قائد الجنبش الفلسطین الحر
- حرف زیادی نباشه مردک سازشکار
- نفر بعد!
- انا ام کلثوم
- بده دست چپ
- نفربعد!
- یک جوان سیه چرده و خوش تیپ روی چهارپایه می نشیند.
- اسم؟
- سر، سانجی کومار
- اینجا چیکارمی کنی باید بری شعبه هندوستان وچین وماچین!
- صاحب من درریاض شوفر تاکسی بودم گناه هم اصلاً نکردم . فقیر بیچاره هارو مجانی سوار می کردم. دراین لحظه گوش و چشم ودست و زبان و سایر اعضای او به عربی می گویند: هذا صحیح بالکل والتمام!
- حیف که مسلمان نیستی وگرنه یه کاری برات می کردم.
- نفر بعد!
دراین لحظه یک جوان بی نهایت زیبا و نورانی و خوش اندام و فرشته صورت از آسمان وارد می شود و با صدایی بلند وبسیار خوش و آهنگین می گوید: السلام علیکم یا جبی.
جبرائیل: و علیکم السلام و لعنت الله!
مردم داخل صف های دوروبر همگی واله و شیدای این همه زیبایی و جمال شده اند و آن ها که مشغول پوست کندن میوه بودند ازفرط بهت همگی به جای بریدن خیار وپرتقال دست های خودرا بریده وخون جاری شده بود ولی نمی فهمیدند و محو تماشا بودند. و همه آه ازنهادشان برآمد که این حوروش کدامین فرشته است؟
تازه وارد با بی حوصلگی جواب داد: من عزازیلم فرشته مقرب درگاه
جبرائیل گفت: بگو مقرب سابق! و بعد رو به مردم گفت ازاو بپرهیزید شما اورا به نام شیطان می شناسید!
خلق واله و شیدا: شیطان؟! امکان ندارد. شیطان زشت وترسناک و شاخدار و دمدار و سم داراست!
عزازیل: خفه، من همان شیطانم مع الاسف قلم دردست دشمن است!
بعد رو می کند به جبرائیل و می گوید: به رئیس بگو از یک میلیاردو هشتصد میلیون ونهصدوپنجاه وهفت هزارنفری که تا این ساعت محاکمه شان تمام شده، یک میلیاردو هشتصد میلیون وهشتصد وپنجاه وپنج هزاروهفت نفرشان جهنمی شده اند. من کی این همه آدم را ازراه به درکردم؟ قرار بود فقط اون صمٌ بکم ها نصیب من بشن، شما دارید زیر قولتان می زنید! من از پس این همه آدم برنمیام. تازه الان که داشتم میومدم توراه اسی و میکی بهم گفتن این بچه هایی که فرستادین بهشت حوصله شون سررفته می گن این حوری غلمان ها به ما نظر بد دارن ما می خواهیم بریم جهنم آتیش بازی نگاه کنیم! خلاصه به رئیس بگو اگه اوضاع این جوری پیش بره من پل صراطو خراب می کنم راه جهنمو می بندم اونوقت هرچه کوروکچله باید بره بهشت!
جبرائیل: یاوه نگو لعنت الله علی ابوک و عموک
عزازیل: حالا چی شده مگه رئیس می خواد ازبهشت بیرونم کنه؟
جبرائیل چکش خودراپی درپی برمیز می کوبد و می گوید: دادگاه اعلام تنفس می کند.
دوربین ازروی چهره خشمگین جبرائیل و میز ریاست فید آوت می کند و دریک جنگل ودشت وکوه زیبای بهشت آسا دیزالو می شود که بالای آن با خط خوش وبه زبانی که همه می فهمند نوشته: به بهشت خوش آمدید

پ.ن.: تکراریادداشت 25 ژانویه 2006

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « بهشت خالی »

عالی بود...طنزتون عجیب به دلم میشینه و نوع نگاهتون. هر دفعه میام اینجا دست خالی برنمیگردم. مرسی....

مرجان | September 12, 2006 06:07 AM












اطلاعات ضبط؟