« گالری طوفانی »

September 08, 2006

از مجموعه قافله عمر

درخیابان جمال الحق، محله ما، یک مغازه کوچک بود، شاید سه درسه متر، با ویترینی درجلو وتابلویی بزرگ برسردر به نام "گالری طوفانی".
آقای طوفانی، آنگونه که ما اورا می نامیدیم، تا آنجا که بیاددارم مردجوانی بود سی وچندساله ، لاغر، قدبلند وسفیدرو با موها وچشم هایی روشن وسبیلی قیطانی به سان هنرپیشه های ایتالیایی بورس نسل پدران ما. نقاش بود. درآتلیه اش که همان مغازه اش باشد، یک سه پایه نقاشی داشت که اغلب پشت آن وبوم مربوطه اش می نشست وازروی عکس شش درچهارمشتریانش نقاشی های سیاه قلم می کشید. گاهی هم دختری را که پشته ای ازگندم برپشت داشت و آن روزها پوسترش بین مردم خیلی سوکسه داشت می کشید.
ویترین مغازه اش همیشه برای من تماشایی بود وهروقت رد می شدم چنددقیقه ای می ایستادم ومحو هنراو می شدم. گاهی یک قوری را ازنخی آویزان میکرد که همیشه ازلوله خم شده آن چای درداخل استکانی درکف ویترین می ریخت. نه چای قوری تمام می شد ونه استکان پرمی شد. حقه ای که به کمک یک پمپ کوچک مخفی مایع را سیرکوله می کند وهنوزهم انواع مختلف آن رایج است. گاهی دیگردکوری از یک روز برفی می ساخت با آسیابی درحال چرخیدن و دانه های برف که ازگلوله های پنبه می ساخت ویا چشم اندازی ازجویباری روان دریک باغ و آبشاری مینیاتوری.
نمیدانم ازچه راهی نان درمیاورد؟ نقاشی پرتره چهره ها؟ دکوراسیون داخلی؟ ویا اینکه فقط هنرمندی بود که با این کارها روحش را به جای جیبش تغذیه میکرد.
چندسال بعد طوفانی هم که نامش را با خطی خوش وهمراه با منظره درختی شکسته وقایقی برروی آب روی درآتلیه اش نقاشی کرده بود آز آن خیابان کوچ کرد ورفت ولی آتلیه او درکوچه خاطرات من همچنان بازاست وطوفانی بی اینکه ازگذشت روزگار خم به ابروآورد، جای پای زمان را- همچون دوریان گری – بر چهره من گذاشته وخود بی زوال وپیوسته برتابلوی آن دخترجوان با پشته ای ازگندم های طلایی مشغول است.

پ.ن.: عکس از محمودپاکزاد

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد « گالری طوفانی »












اطلاعات ضبط؟