
لطفاً روی عکس تقه بزنید پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید
تیمسار زیر آفتاب دلچسب آخر پائیز سیاتل ، دربالکن خانه با شکوهش روی صندلی راحتی لم داده بود و پاهای پشمالویش را روی میز گذاشته بود. گرمای آفتاب روی زانوهایش نفوذ میکرد ودردی را که مدت ها بود درپاهایش احساس میکرد تسکین میداد. خم شد وگیلاس برندی خودرا برداشت وجرعه ای نوشید وزیرلب خواند: "پرکن پیاله را کاین آب آتشین – دیریست ره به حال خراب ما نمی برد".
مینا که توی آشپزخانه داشت سالاد آووکادو درست میکرد برگشت وگفت: " مَلی تیمسار چی داره با خودش میگه؟ " مَلی گفت: ولش کن بابا! حتماً بازم داره میگه پرکن پیاله را... خفه کرده مارو ازبس این روزها اینو تکرار میکنه انگار سوزنش روی این تیکه گیر کرده! راستش تازگی ها کمی براش نگرانم. از وقتی اِلی و فلوید ازاینجا رفتن و پگی رو هم بردن انگار تیمسار بی کس و تنها شده. همش با خودش حرف میزنه، اشتهاش کم شده و خلقش هم خیلی تنگ شده. آخه میدونی، پگی رو یه جوردیگه دوست داشت، همه دنیا یه طرف پگی هم یه طرف. هرروز میرفت مدرسه عقبش برش میداشت. به درس ومشقش میرسید، میبردش پارک وباغ وحش و کوه و طبیعت وماهیگیری وسینما. باهاش همچین حرف میزد مثل اینکه غیرازاون دوستی توی دنیا نداره.
"جهانبخش رستملو" ازیک خانواده بزرگ وثروتمند آذربایجانی بود. ازبچگی با خدم وحشم، با شکار، با اسب وسگ وشاهین، با طبیعت بزرگ شده بود. قد بلند، چشمان بلوطی، پوست سفید آفتاب سوخته، موهای قهوه ای روشن که حالا بیشترش سفید شده بود و مثل همیشه عمرش که بیاد داشت کوتاه ومرتب بود. ازدودودم متنفر بود وتریاک وسیگاردرخانواده اش حکم تابوداشت. ته لهجه آذری خودرا هنوزهم ازدست نداده بود.
بعد ازگرفتن دیپلم با تشویق پدر به دانشکده افسری رفت و بعد برای ادامه تحصیل دررشته کارتو گرافی به آمریکا اعزام شد ودکترای خودرا درهمین رشته گرفت وبه ایران بازگشت. دراداره نقشه برداری ارتش شاهنشاهی کارمیکرد. با هلیکوپتر، هواپیما های سبک و جیپ های ارتش تمام خاک ایران را برای نقشه برداری زیر پا گذاشته بود ووجب به وجب آن را می شناخت. سروصداها ونشانه های ناآرامی انقلاب که بلند شد، اوتازه به درجه سرتیپی رسیده بود وبا چهل و یک سال سن از جوانترین تیمسارها به شمارمیرفت.
تیمسارزیاداهل سیاست نبود. به کارش وبه ایران عشق می ورزید. قله های بلند زاگرس والبرز، دشت های پرگل خوزستان ومازندران و آذربایجان، بیابان های بی انتهای کرمان و سیستان وخراسان ویزد وآبهای آبی خلیج فارس و دریای عمان وخزر را چون جان دوست داشت. وقتی انقلاب پیروز شد باورنمیکرد که ترکش های انقلاب به او وخانواده اش هم برسد.
همه دوستش داشتند. با آن چشم های بلوطی مهربان و صدای آرام ومخملین و طبع بذله گو ازآن دسته آدم هایی بود که کسی نمی توانست ازاومتنفر باشد. حتی گماشته اش علی با جان ودل به او خدمت میکرد ووقتی پس ازانقلاب خدمت سربازی درپست گماشتگی ممنوع شد، علی با اکراه وبا چشم گریان خانه تیمساررا ترک کرد.
تیمسار دوست ویاور همه اهل محل بود. از مش عباس نونی گرفته تا مش رمضون میوه فروش، آقای دری خواربار فروش دریانی سرکوچه، آقا یوسف پینه دوز وآقای مثقالی، روزنامه فروش سرچهارراه وحتی آقای ضدری، روحانی مسجد محل اورا دوست داشتند، سنگ صبورآن ها بود و احترامش را حفظ میکردند. تیمسار بدون اینکه اصراری درپنهان کردن داشته باشد ازاین محبوبیت خود کیف میکرد.
درخانه بزرگش که حیاط آن پراز سپیدار وکاج وچنار و گل رز ونسترن بود، اتاقی داشت که انبوهی ازکتاب ومجله و صفحه های 45 دور و33 دور قدیمی مرتب ومنظم توی قفسه ها چیده شده بود. روی دیوار هم پوشیده از منظره های مختلف ایران بود که خود تیمسار عکس گرفته بود. دماوند، دنا، تفتان، میناب، بوشهر، میدان نقش جهان، ارک علیشاه، شقایق های لار، سپیدرود، کلات نادر، .....
رادیو گرام تپازقدیمی خودرا که عاشقانه دوستش داشت درگوشه ای درویترین گذاشته بود و هروقت با دوستان قدیمی دورهم جمع می شدند صفحه Nights in white satin مودی بلوز یا "پرکن پیاله را" یا ترانه ای از فرخزاد یا مرضیه را برآن میگذاشت و با هم گوش میکردند.
صبح زود جمعه با چند تاازدوستان ازدرکه تا پلنگ چال میرفت و تا ظهر برمیگشت.
همسرش ملیحه خانم – که اورا مَلی صدا میزد – دخترش اِلهام و پسرش آرمان هم گل سرسبد آدم های محل بودند. محله ازاین خانواده برکت میگرفت وآن هارا بزرگ میداشت.
اما حساب تیمساردرست ازآب درنیامد. یک روز ازاداره کارگزینی ارتش نامه ای دریافت کرد که با خواندن آن ماتش برد: به دلیل خدمت بادرجه امیری درارتش شاهنشاهی مازاد برنیاز – یا به اصطلاح آن روزها "پاکسازی" – شده بود. باورش نمیشد. گرچه او هرگز دل با آخوند ها نداشت و جزء آن دو درصدی بود که به جمهوری اسلامی رای منفی داده بود، اما هرگز عملی برخلاف جمهوری اسلامی ازاوسرنزده بود ومثل اکثرمردم دل با انقلاب داشت وامیدواربود که انقلاب اوضاع واحوال نابسامان ایران به سوی بهبود دیگرگون کند وازآنجا که افسر صف نبود ورشته اش تخصصی بود حتی به خیالش هم نمی رسید که اورا کناربگذارند.
آرمان والهام رستملو که درآن روزها پانزده ساله وچهارده ساله بودند وزیبایی پدرومادرشان وبذله گویی پدرشان وشیرین زبانی مادرشان را به تمام ارث برده بودند هردوازشاگردان ممتاز بهترین دبیرستان های تهران بودند، درروزهای تبدار وشبهای داغ نزدیک انقلاب دورازچشم پدرومادرشان با خواندن کتاب های دکترشریعتی وهیجان های پرخروش آن روزها شیفته مجاهدین خلق شده بودند و با بچه های طرفدارآن ها نشست وبرخاست میکردند.
تیمسار که هنوزازشوک بیکارشدنش بیرون نیامده بود روزی با پیدا کردن یک دسته روزنامه مجاهد فهمید که آرمان وناباورانه ترازاوالهام چهارده ساله این نشریه را پخش میکنند. اوقات تلخی شدیدی درخانه برپا کرد وبا تحکم بچه هارا ازاین کاربازداشت. انگارترکش های انقلاب بیشترازآن چه فکرش را میکرد به خانواده اش رسیده بود.
وقتی بگیروببند واعدام های مجاهدین شروع شد، ملی خانم ازترس روزوشب نداشت ویک ریز گریه میکرد وازتیمسارمی خواست که برای نجات جان بچه ها، ایران را ترک کنند. موقعیت خودتیمسارنیز دلیل دیگری بود تا درآن روزها فکررفتن را برماندن چیره کند. گرچه رفتن ازدیاری که آن همه دوستش داشت برای او تجربه ای کمترازمرگ نبود. نمی خواست شهرش را، خاکش را که همه چیزش: خانواده اش، دوستانش، محله اش، همسایه هایش، سهند وسبلانش، دماوندش، درکه اش درآن بود ترک کند. برای او حتی دل کندن از مش عباس نونی و آقای مثقالی روزنامه فروش هم سخت بود.
(ادامه دارد)
پ.ن.:
موسیقی: رخمه ها اثر منصورمیثاقیان، عکس ازنق نقو