
چاره ای باقی نمانده بود. خانه وباغ آدران وویلای رامسررا با همه دارایی های دیگرشان فروختند وباگذشتن ازهفت خوان رستم ازطریق بلوچستان
وپاکستان به لندن رفتند وبعدازچندماهی به سیاتل کوچ کردند. تیمسار ویلایی بزرگ را در منطقه ای جنگلی درحومه سیاتل خرید. بعدازاینکه مدتی درکارهای معاملات املاک ورستوران داری بخت خودرا آزمود ودانست که اینگونه کارها سوهان روحش هستند، باقی مانده دارایی اش را دربازارسهام ریخت وبا مشاوران خوب وبختی که خودش به آن ایمان داشت سرمایه اش بالید ورشد کرد واین فرصت را برایش به وجودآورد تا به کارهایی بپردازد که دوست داشت: عکاسی، کوهنوردی، تماشای پرنده ها ، راه رفتن درطبیعت ومهمانی دادن برای دوستان وآشنایان.
آرمان بعدازتمام کردن تحصیلات خود دریو سی ال آ، با دوست دخترش باربارا ازدواج کرد و برای کاربه کالیفرنیا رفتند. اِلی نیز دکترای داروسازی خودرا گرفت و با فلوید ازدواج کرد. پگاه، دختر شش ساله اِلی وفلوید محبوب پدربزرگش بود وتیمسارخانه بزرگی را درهمان نزدیکی برای اِلی وفلوید خریده بود تا نزدیک پگی باشند.
مهمانی شب عید نوروز مثل سال های گذشته درویلای تیمسار برگزاربود. او هرسال درتعطیل آخرهفته شب عید، تمام ایرانی هایی را می شناختند همراه با خانواده شان به مهمانی نوروز دعوت میکرد.
سالن بزرگ خانه اش پرازدلتنگی های ایران بود. روی دیوارها عکس های بزرگ شهرها، کوه ها ورودها ودشت های ایران، روی راحتی ها وکاناپه ها گلیم های قرمزخوش رنگ قشقایی وبختیاری وکف سالن قالیچه های خوش نقش تبریز واصفهان چشم را نوازش میداد وروی میزها وداخل قفسه ها پربود ازکتاب هایی درمورد ایران.
مهمان ها بیشترآمریکایی بودند تا ایرانی. هیچکدام ازبچه ها فارسی حرف نمیزدند. درمیان بزرگترها هم کم وبیش همین طوربود. رضا شده بود "ری"، قاسم شده بود "گاس" وپرویز شده بود "پیتر" و همه متعجب ازاینکه چرا تیمسار آن شب ازاسم آن ها طنزی نمیسازد!
نوروز امسال تیمسار دل ودماغ همیشگی را نداشت. محمود که برخلاف بقیه شخصیتی مذهبی داشت ازاو پرسید تیمسارچی شده ؟ چرا ازشقایق های دشت مغان زمانیکه نادرشاه می خواست تاجگذاری کنه حرفی نمیزنی؟ چرا ازآشیانه عقاب روی الموت چیزی نمیگی؟ نظرت درمورد این آدم هایی که تظاهربه بی دینی میکنند چیه؟ فکرنمی کنی بازم ازاون وردیوار بیفتیم؟ تیمسارگفت به ظاهرآدما نمیشه تکیه کرد، بچه که بودم تو شهرما یه ممدلی خانی بود که همیشه سیاه مست بود. یکه وتنها واسه خودش زندگی میکرد. هیشکی محل سگ هم بهش نمیذاشت. وقتی که مرد جنازه اش روی زمین مونده بود. همه میگفتن نجسه تا اینکه شهرداری دفنش کرد. چند روز بعد مردم فقیری که توی محل به چندتا خواربارفروش میرفتن وآذوقه ماهیانشونو مجانی میگرفتن، با جواب منفی خواربار فروش مواجه شدن. وقتی دلیلشو پرسیدن، خواربارفروش ها گفتن اونی که پولشو میداد مرد. مردم وقتی قهمیدن اون ناشناس ممدلی خان بوده به خانه اوریختند ولباس هاشو تکه تکه به عنوان تبرک بردن وقبرش شد امامزاده. حالا هم دیگه ساکت باش به متنی که نوشتم تا فلوید به انگلیسی بخونه گوش کن!
متن درمورد تاریخچه نوروز بود وشب یلدا وتوصیف اینکه چرا نوروز بهترین وطبیعی ترین جشن دنیاست و با این بیت حافظ شروع می شد که فلوید آن را به فارسی خواند: "نفس باد صبا مشگ فشان خواهد شد – عالم پیردگرباره جوان خواهد شد". فلوید متن نوشته تیمساررا ازروی بریده روزنانه محلی سیاتل می خواند.
ملی گفت: تا پگی بود تیمسارهم شادوخندون بود. گاهی پگی روهمراه خودش با این قایق های پلاستیکی بادی به ماهیگیری می برد. یه دفعه بعد ازاینکه ازماهیگیری برگشتن پگی ذوق زده اومد پیش من گفت: گراندما، امروز یه ماهی گنده گرفتیم، گراند پا بوسش کرد دوباره انداخت توی آب!
ولی ازوقتی که اِلی وفلوید وپگی رفتن دیگه تیمسارحال خوشی نداره. همه کله قوچ ها وگوزن هایی رو که اون همه درموردشون داد سخن میداد واون همه تروفی به خاطرشون گرفته بود ازدیوارها کند و ریخت دور. می گه دیگه تفنگشو غلاف کرده با دوربین میره شکار! توی این کوه ودشت های اطراف همش راه میره وازهرچی پرنده وخزنده وحشره که دم دستشه عکس میگیره. انقدر با دوربین به پرنده های بالای درختا خیره میشه که گردنش رگ به رگ میشه. گاهی وقتا میاد میگه ملی من با آهو وخرس حرف میزنم! خیلی نگران احوالشم.
مینا گفت: ملی اما اون چندروزی که شهروز اینجا بود تیمسارخیلی شاد وشنگول بود. ملی گفت: خوب آره ، شهروز ازبهترین وقدیمی ترین دوستاشه خوب، همش یاد قدیما بودن. تا صبح بیدارمی نشستن وحرف میزدند. وقتی شهروز ازاوضاع واحوال بدایران میگفت، تیمسارمیگفت: غصه نخور! یه کیفیتی توی فرهنگ این خاک هست که پوزه هرمتجاوز چنگیزوتیموری رو به خاک میماله اینا که جای خوددارند.
آن غروب جمعه بعدازاینکه تیمسار اسب هارا به آغل برد وتیمارکرد به خانه آمد وگفت: ملی من فردا صبح زود میرم "میوزیک پَس" نگران نباش. ملی گفت: کلاهت یادت نره، سینوساتومواظب باش! "میوزیک پس" نام گردنه ای کوهستانی بود که اخیراً پاتوق تیمسارشده بود. فلات بلندی برفراز کوه هایی درچندساعتی سیاتل که باد درسنگ ها وبوته های آن که می پیچید صدایی همچون موسیقی ایجاد میکرد ونام خودرا ازهمین پدیده گرفته بود.
تیمسار تا بعد ازظهرروز شنبه که برنگشت، ملی نگران شد ووقتی تاغروب نیامد به 911 تلفن کرد.
وقتی عصریکشنبه گروه نجات اورا درگردنه "میوزیک پس" یافتند، همانطورراست وخدنگ روی تخته سنگی نشسته بود. روی سرش وشانه هایش سی سانتی متربرف نشسته بود. چشمان بلوطی اش به نقطه ای نامعلوم درفضا خیره مانده بود.
دختربچه ای با چشمان بلوطی با دوربینی دردست، برسرسنگ گوری دریکی ازگورستان های حومه سیاتل ایستاده بود که برآن نوشته شده بود:
جهانبخش رستملو
2004 - 1938
گرچه نتوانست آنگونه که می خواست زندگی کند، اما همانگونه مرد که می خواست: ایستاده همچون درخت.
پ.ن.: موسیقی: "اصفهان" جوادمعروفی با اجرای شهرداد روحانی، عکس : "رویای رنگین" از نق نقو