« حالا حکایت بچه جوادیه است »

October 04, 2006

"ای جان مطمئن راضی وخشنود به سوی خدایت بازگرد و واردبهشت شو"

عمران صلاحی، طنزپردازوشاعربزرگ معاصر، یکی دیگرازدردانه های این دیار، هنرمند صمیمی وخاکی وبی ادعا ودردمند وژرف اندیش هم ناغافل رفت و مارا ازقلم شیرینش ودید عمیقش محروم کرد و نق نقورا عزادارکرد.
ازشماردوچشم یک تن کم – ازشمارخرد هزاران بیش
تا کی دردانه ای چون اورا دوباره پرورد این آب وخاک

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(4)
غرغرهای دیگران در مورد « حالا حکایت بچه جوادیه است »

کامران عزیز
کاشکه منهم بودم باهم میرفتیم

نق نقو | October 6, 2006 08:43 PM

اين شعر عمران صلاحي در مراسم تشييع‌ جنازه‌اش حضور داشت:

مرگ از پشت پنجره به من مي‌نگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد كه سبكتر شده است
درونم خرچنگي است
كه مرا مي‌كاود
خوب مي‌دانم كه تهي شده‌ام
و فرو خواهم ريخت
بچه‌هايم نيز از من مي‌ترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان مي‌آيند.

kamran | October 6, 2006 02:14 PM

خدایش بیامرزد.

آورا | October 6, 2006 03:01 AM

سلام آقای نق نقو. ای میلی خدمتتان ارسال کرده ام. ممنون می شوم بخوانید. از آهنگ بسیار لذت بردم. تم ملایمی داشت.

یکی از خوانندگان | October 5, 2006 12:39 AM












اطلاعات ضبط؟