« سازش »

October 02, 2006


لطفاً روی عکس تقه بزنید پنجره ای را که بازمی شود کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

گرچه برای آدمی آرمانگرا مثل من خیلی سخت است، اما ناگزیرم اعتراف کنم: باید سازش کرد. برای اینکه چیزی بدست آوری باید چیزی ازدست بدهی. دراین گذرزندگی که شیب تند ترمی شود – پنجاه گذشت وآن هم درخواب – می فهمم که تمام آن چیزهایی راکه می خواستم نمی توانم بدست بیاورم. برای اینکه بتوانم برش قابل قبولی ازکیک ایده آل هایم را بگیرم باید قربانی بدهم، باید سازش کنم، باید چیزی ازدست بدهم.
زمانیکه درکوچه باغهای جوانی غزل آرمانی می خواندم، موجودات را بر اساس توانایی شان در همرنگی با محیط تقسیم بندی میکردم: درفرو ترین سو، حشرات بودند که رهبرآنان سوسک بود. سوسک جاندارعجیبی است که به طرز شگفت انگیزی خودرا با "وضعیت موجود" تطبیق میدهد. اگر سرش را قطع کنیم تا ده ساعت زنده می ماند و توانایی آن را دارد تا به مدت دوسال بدون خوردن و نوشیدن زنده بماند! تجربه نشان داده است که درپیرامون آلودگی های رادیواکتیو تمام موجودات زنده اعم از پستانداران، پرندگان و خزندگان مرده اند به جز دو جاندار: مورچه وسوسک!
درفراترین سو، براوج نردبان تکامل "هومو ارکتوس" یا انسان راست قامت را قرارمیدادم. موجودیکه تلاش می کند تا بجای تطبیق دادن خود با محیط، پیرامونش را به رنگ خود درآورد. (ودرست به همین دلیل است که انسان خطرناک ترین دشمن مادربزرگمان زمین بشمارمیرود!).
اما سال ها باید میگذشت تا می فهمیدم قادرنیستم جهان را حتی به اندازه کسری ازایده آلهای خود تغییردهم:
"هموارخواهی کرد گیتی را؟
گیتی است کی پذیرد همواری"
حقیقت جانفرسایی است مگرنه؟ البته که هست و حتی گاهی دریافتن آن تورا تا مرز جنون می برد.
ولی چاره ای نیست ، برای رفتن، باید اغلب کوتاه آمد. شاید مرز بین دو سوی گستره آنقدرها هم سیاه وسفید نیست. شاید گاهی سزاست که انسان نیز درس کوچکی ازسوسک بگیرد وشاید سزاست اگر سوسک نیز درس هایی ازانسان ها میگیرد. هرچه هست انتهای قصه اینست که ما جزغباری درباد نیستیم. مگرنه؟

پ.ن.1: ترانه غباردرباد (Dust in the wind) ازگروه کانزاس
پ.ن.2: عکس از نق نقو
پ.ن.3: این یادداشت را ابتدا به انگلیسی دراینجا نوشتم

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(4)
غرغرهای دیگران در مورد « سازش »

کامران جان غلط کردی یا غلت کردی!! :-)
اینروزها فراوان یاد سهراب میکنم که دربلندیهای بادگیرآن کوه ها ی بلند خفته است وروحش شاداست.
حالا نشسته ام هی حدس میزنم که چه چیزمعناداری به سهراب گفتی؟ که ربطی هم به موضوع یادداشت من داشته است؟
خلاصه نق نقو را سرکارگذاشتی!

نق نقو | October 5, 2006 02:17 PM

نقنقوي عزيز سلام
يك روز ار سر لاشعوري در ده شورمست در خدمت دوست خوبم مرحوم سهراب چند جمله اي گفتم . گويا بطور اتفاقي معني دار بود.
مرحوم سهراب با تندي گفت " غلت كردي "
از ترسم هيجي نگفتم . و هنوز هم نفهميده ام سـوسـك هستم يا نه.

kamran | October 5, 2006 09:58 AM

سلام نقنقوی خوبم. امروز لحنتون با هر دفعه فرق میکنه. معلومه مثل من که حالم اصلآ خوب نیست شما هم به درکی رسیده اید که غمگینتان کرده...نمیخوام هیچ حرف امید بخشی بزنم فقط از قول سهراب: کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم... پشت دانایی اردو بزنیم...
در ضمن 50 سالگی تازه شروع درک و فهم عمیق و لذت بردنه...پاینده باشید

مرجان | October 3, 2006 04:38 AM

سلام، نفهمیدم 50 ساله شده ای یا از پل گدشته ای. با اجازه در بلاگ نیوز لینک دادم.

بیلی و من | October 3, 2006 03:52 AM












اطلاعات ضبط؟