![]() |
|
|
غرغرهای دیگران در مورد « برگهای خزان زده درخت امید »
منم روزها یک کم از اون ترشی آلبالو و ترشی مخلوط خونگی که از آمریکا آوردم می ریزم توی یک ظرف کوچیک و با خودم می برم سر کار که با غذام بخورم. به قول آب و گل "خوردن ترشی در کانادا حق مسلم ماست!" اینجا درختها یواش یواش دارن رنگهای گرم رنگین کمون رو به خودشون می گیرن. خیلی خوشگلن. اگه آدم به یک سرزمین احساس داشته باشه زیباییهای اونجا رو خیلی بیشتر حس می کنه. مخصوصاً اگر که از اون سرزمین دور باشه. ولی اگر یک کم آدم قدر چیزهایی رو که داره بدونه، و مثلاً به همین کانادا یک فرصتی بده از احساس تعلق، می بینه که انصافاً اینجا هم زیباییهای دلفریبی هست که آدم می تونه کلی باهاشون حال کنه. مثل همین الان که من از پشت شیشه دارم بیرون رو نگاه می کنم و می بینم که هم آفتاب هست و هم داره ریزه ریزه برف می باره. هر دوره ای از زمان و هر آب و خاکی می تونه حس و حال بی نظیری داشته باشه ولی گاهی اوقات، این گنج خاطره است که تابلوی گذشته ها رو زیباتر از منظره ی امروز به ما نشون میده. Pooya | October 14, 2006 09:00 AMآقا ما که اینجا شمعدانی خریدیم و الان خوب شد گفتی گلدان ها را امروز بیارم داخل سرما نخورند، از تکثیر گل و گیاه هم غافل نیستیم(صفا دارد، به جان شما). سلام نقنقوی خوبم. من هم دلم تنگ شده برای همه ی چیزای خوب قدیمی. ولی هنوز قشنگیای پائیز رو نتونستن ازمون بگیرن. مگه نه؟ مرجان | October 13, 2006 10:31 PMسلام نق نقو ياد اون بچگي هاي منو دلدار بخير همه اونا كه نوشتي درست واقعا" دستت درست خونه ما پر از گل اطلسي بود و شمعدوني هايي كه بوي گل اطلسي و شمعـدوني با تدارك براي پيشواز تازه علاوه بر اونها پاي نخود سياه هم دركار بود راستي |