«یک حکایت نغزدیگرازکتاب مستطاب نِقِستان»

October 17, 2006

چون شب چهارصدوسی وهفتم برآمد شهرزادگفت ای مَلِکِ مُلک ناریا سه سوتی بدادید ومرغ را ازقفس پراندید. حال سلطان روم و مَلِکِ افرنگ وخاقان چین وماچین خیالات درسردارند تا مرنفط را مظنه درهفت اقلیم فروشکنند واین مرشمارا صلاح نبودی که سفره احباب ازنعمت وحلاوت آن فی مهین خالی بگشتی و ازآن که زیاده خواه شده اند برای سهمی بیش پاچه هم بگیرند واین خواست مردم بودی ومرشمایان را خسرانی عظیم درآنست. پس بازهم بگویم بچه پرروگیری را کناری نهاده زبان درکام درکشید وآن جغدهارا که برکنگره های قصورهمسایگان یمین ویسارتان نشسته همی سرایند که: کوکو کوکو؟...با چشم خرد براندازکنید وخاک خانه را جولانگاه گرگان وشغالان منمائید.
مَلِک خوش تیپ خان ناریا گرهی مهیب درابروان وغیظی درصوت بفرمود: ای ضعیفه باز از وظایف متعه گری وداستانگویی برای به خواب بردن ما پادرازترکردی وزرنامربوط زدی؟
ناگاه ازپشت پرده ندایی بس مخوف برآمد که: ای حاجی مَلِک اندک درنگی کن که ما دراقوال این ضعیفه اندک غوری نمودیم و برما مکشوف گشت که پربیراه نمیگوید، نفط ارزان سفره مارا آفتی بودی سترگ!
مَلِک صیحه ای ازدل برآورد وبگفت: غمت مباد ای آقای من ای صوت الثمره! که فردا سوتیی بدهم بس خفن که مظنه نفط را درسوق البورس به کرشمه ای فراکشم و خاطراصحاب را آسوده گردانم.
گرنفط نبودی وغم حرب نبودی
این سفره اصحاب دگرچرب نبودی
گربیم نبودی که زنم دردل مردم
درمحفل ما سازودف وضرب نبودی

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد «یک حکایت نغزدیگرازکتاب مستطاب نِقِستان»

سلام استاد نق نقو ی عزیزم. باورم نمیشه که سه روز بود شما رو نخوانده بودم و هر سه پست آخرتون معرکه بود. مخصوصآ عکس اون قارچ و توضیحاتش! دوستتون دارم. مرسی که منو میخونید.

مرجان | October 18, 2006 12:14 AM

بابا دست مریزاد.... بزن زنگو....
خیلی قشنگ بود دوست عزیز (بابا اینجا چرا آیکون بوس نداره)

alma | October 17, 2006 09:50 PM












اطلاعات ضبط؟