October 22, 2006
با خودم می گويم هر کدام از ما، چه به ترکستان و چه به فرغانه، خيالی در سرداريم و آرزوئی برای وطن. خوابی می بينيم و رويائی می پرورانيم. انوشه انصاری، محمد قوچانی، آقای خاتمی، شیرین عبادی، مهرانگیز کار، کیومرث پور احمد، سیمین بهبهانی، فاطمه رجبی، سعيد حجاريان، رضا پهلوی، محمود احمدی نژاد، آقا مصطفی رخ صفت ، علی دائی، اندی، کورس، مانا نیستانی و رضازاده . حالا چکار کنيم تا معلوم شود که رویای کداممان را ديگران هم می پسندند.
پ.ن.: برای آن دسته ازدوستان درایران که (احتمالاً) دسترسی به وبلاگ مسعود بهنود ندارند، عین مقاله را درادامه کپی می کنم.
آمستردام بعد سی و دو سال
ساعت هشت صبح، درختان شسته از باران شب پيش، بوی نم صبح. در ايستگاه قطاری ايستاده ام تا به فرودگاه چزيک ببردمان برای سفری يک روز و يک شبه به آمستردام.
کیفی بر دوش، روزنامه ای زير بغل. کسی در فرودگاه نيست که جز در مورد تمهيدات امنيتی حرفی بزند. دخترکی با کيسه ای در دست ولبخندی به لب می گردد و از مسافرانی که یادشان رفته روژ لب و ادکلن و خمیردندانشان را در چمدان جا دهند می خواهد که اگر دارند از همه چشم بپوشند و آن ها را در کيسه او بیندازند. ما که چمدانی نداریم و به مسافرت یک روزه می رویم چه. دخترک می خندد. می گويد مگر میزبانتان ادکلن ندارد. ديدم نمی شود بی پاسخش گذاشت گفتم ازش می پرسم. مارک مورد علاقه تان شما چیست.
بقيه صف دراز هم همه مشغول نکته پرانی درباره اين مقررات تازه هستند که در بريتانيا از همه اروپا سفت و سخت ترست. در ويترين پليس نمونه ای از وسایلی را گذاشته اند که نمی توان به داخل هواپیما برد. چيزهای عجيبی در آن است گذشته از ناخن گير و قیچی، چراغ گاز و شعله پخش کن. به پلیس می گویم یعنی قبلا بردن این ها به کابین هواپیما مجاز بود. پاسخ می دهد بله لابد. می گویم عجب خطری می کردیم که سوار آن هواپیما ها می شدیم. خوب شد که يازده سپتامبر شد نگاهم می کند یعنی که مثل این که تنت می خارد.
قصدم آن بود که بی خوابی شب پیش را با چرتی در پرواز یک ساعته جبران کنم اما همسفر نگذاشت. همان اول که در هواپيما جا گرفتيم سئوالی را پيش کشيد که حاصلش پر شدن زمان پرواز بود تا وقتی به آمستردام رسيديم.
فرودگاه آمستردام به نسبت فرودگاه های مرکزی اروپا – نه حتی هیت رو لندن و شارل دوگل پاریس، فرانکفورت و برلين – که حتی نسبت به فرودگاه های دوم و سوم شهرهای بزرگ هم کوچک و خالی، به همان نسبت بی روح بود. اما تمهيدات امنيتی هيچ کم نشد بلکه بتوان گفت افزون هم بود. چند نفری را دیدم پابرهنه و کفش ها بر دست، به فرمان پليس دست ها بالا. خانم محجبه ای وقتی با دستور پلیس جوان روبرو شد که به خانم پلیسی گفت که از زن بخواهد که روسی را بگشايد، سگرمه هايش در هم رفت. اما به آسانی بند حجاب گشود و چون زيرش چيزی نبود پلیس عذرخواست و ندانستم که پلیس زن چه گفت به زن که خنديد و روسری را در کيف گذاشت.
درست در همان زمان که مشغول پاسخ گفتن به سئوالات پلیس هستم، نگو تلفن همراهم را نبسته ام، زنگ می زند. با اشاره و چهره نشان دادم که می دانم خطا کرده ام اما فراموشم شده بود. پلیس جوان اشاره می کند که عیبی ندارد جواب بده. آن سوی خط اکبر گنجی است، مگر مهلت می دهد بگوئی چند دقیقه دیگر تماس می گیرم. یک ریز و تند مژده می دهد که کاوه آمده به فرودگاه برای بردن ما به شهر.
و کاوه از جوانان غیور وطن است. همسفرم در همان حال که به رهنمائی کاوه سوار قطار می شويم تا به شهر برسیم، از وضعيت جوانان هلندی جويا می شود، من در انديشه سی و چند سال پيشم که آمده بودم به آمستردام برای تهيه فیلم مستندی درباره هی پی ها که در آن روزگار موضوع جوامع بشری بودند. جوان های آن روزگار آمستردام در نظرم آمد ، جمع شده در ميدان مرکزی شهر، رها از هر قید و بند. آوازخوان و پر از فلسفه و پر از سئوال. با همه تن رها کردگی از مسووليت پر، معترض. تازه هی پی ها ساکت ترين و نرم ترين جوانان آن نسل بودند. نسلی که بند نافشان به اعتراض به جنگ ویت نام و شرح قهرمانی چريک های ويت کنک و چه گوارا و حميد اشرف و معادل های يونانی و اسپانيول و پرتغالی و آمريکای لاتین بسته بود. صدای گيتارشان بعد سی و چند سال درگوشم بود که به خيابان های مرکزی آمستردام رسيديم. اين جا اولين شهر آزاد دنيا لقب داشت قديم، اما حالا گوئیا همه دنيا آزاد شده است آن قدر که آمستردام جلوه ای ندارد. همان اول ورود به ما اشاره می کنند که اين گوشه که می بينی تئو ونگوک کشته شد. فيلمسازی که به جرم ساختن مستندی عليه مسلمانی و نشان دادن تن لخت زنی مسلمان غيابا به مرگ محکوم شد. و اينک قاتلش محکوم شده به حبس ابد می گوید که به وظايف شرعی خود عمل کرده و اگر آزاد شود باز هم چنين می کند.
حالا دلم باز شد بعد سه چهار ماه که اين زلزله از نواحی لندن عبور کرد، حالا به ديدنش رفته ايم. اکبر گنجی را می گويم. فقط گرفتاری اين است که در اين ماه مبارک انتظار اين که با آقا مصطفی که معتاد کاپوچینوی استارباکس است نمی توان مجالست کرد مگر آن که امر صادر شود که استارباکس سحری بگشاید.
ساعتی بعد با اکبر و آقا مصطفی نشسته بوديم در يک کافه که به قول اکبر دود سيگار موج زننده در فضا هم روزه وی باطل می کرد و هم سلامت ما به خطر می انداخت، اما چه می شد کرد. رستوران بعدی هم دست کمی نداشت. مثل هميشه اول، سر به سرها و متلک های روزهای اوين. وقتی سخن از پای باندپيچی شده اکبر بود، کاوه جوان به تصور آن که شکنجه ای در کار بوده، کنجکاو شده بود، برايش بازگفتم که اکبر شکنجه گر نمی خواهد و خود در اين کار چيره دست است. چنان که در آن زمان هم تا از انفرادی به بند عمومی رفت در ساعت هواخوری موقع مسابقه گل کوچک شوت کرد به جدول حياط هواخوری بند سه، و پايش ترک برداشت و ماجرای جراحت پای وی از بيماری رونالدو در فينال جام جهانی فوتبال قبلی مهم تر و مساله سازتر شد. و باز خاطراتی از همبندان و گفتگوهای مدام از همه بهتر و شنیدنی تر با دکتر لطیف صفری مدير روزنامه نشاط که به غيرت ايلیاتی پای سردبیر و نويسنده هايش ایستاد و تنها مدير روزنامه ای شد که چند سال با بقيه همبند بود. . تا آقا مصطفی تذکر بدهد که وقت زياد نیست، آخرين لطيفه هم رد و بدل شد. یکی چند ماه قبل که گنجی از تهران به اروپا رسيد و نرسیده اعتصاب غذا برای آزادی زندانيان سياسی برپا کرد، يکی گفته بود اين گنجی مامور جمهوری اسلامی است و لطيفی جواب داده بود بله برای بالابردن صادرات غيرنفتی آمده، چيز ديگری که ندارد، در عوض دارد اعتصاب غذا به دنيا صادر می کند.
گارسون کافه آمده است و هی به همسفر و من قهوه می دهد، و متعجب از اکبر و آقا مصطفی می پرسد که باز هم قصد ندارند غذائی بخورند يا نوشابه ای. ناگزير به اين دخترک اروپای شرقی می فهمانیم که ماه مبارک است. نگاهی می کند از سر احترام ولی به نظرم در دلش می گوید اما آن یکی چه جانی دارد در حرف زدن یکريز و با حرارت و خواندن متن های طولانی نفس گير. اول به نظر می رسد که اکبر، حق آقا مصطفی را خورده است که نمی گذارد او کلمه ای حرف بزند. اما چندان که دقايقی می گذرد، گارسون هم در می يابد که زير آن سکوت فتنه ای است که تا مدتی پنهان می ماند. برای درک اين فتنه بايد افطار می شد و جمع کافران هم با آن دو همسفره می شدند. اتفاقی که در دفتر راديو زمانه افتاد و آن وقت هنرهای آن که سکوت غمگنانه فلسفی داشت بر پرده می افتاد. ناگهان ديدم که علاوه بر بچه های خونگرم و مهربان زمانه که بساط افطار گسترده بودند، ما و شهرنوش پارسی پور و عباس معروفی و الی صفری هم که در همان جا موفق به ديدارشان شديم، لقمه هائی به اشتها بر می دارند و چيزی نمانده به طمانينه کلام آرام آقا مصطفی، ساعت شرعی بپرسند و خود را برای سحری فردا آماده کنند.
معلوم شد که شهرنوش در مناظره مانندی تلويزيونی با اکبر گنجی طرحی ارائه داده برای حل مسائل ايران و آن هم سلطنت انتخابی بوده است. سلطنت اما انتخابی و برای مدت مثلا ده سال. و اين تنها هنر شهرنوش نیست. بلکه هنرش دیگرش این که نویسنده طوبی و معنای شب به هر کس می رسد از وی می پرسد در چه ماهی از چه سالی به دنیا آمده است. او نه که خودش سن و سال را نمی پوشاند تصور دارد همه خانم ها همين طورند. بی هوا می پرسد. و با فاش کردن این که در تقويم چينی سگ هستی یا روباه و يا حیوانی ديگر، به بازشکافی مشخصات شخص می رود.
برایش گفتم که در تقويم هنرمندان نام ايشان را با نام خودم و خانم مريم زندی عکاس با ذوق در يک صفحه دیدم . اما شهرنوش در اين کار هم وا نداد و گفت اما من متولد اسفند سال 1324 هستم و از تو بزرگ ترم. دلم می خواست خبر از داستان جديدی بدهد که نوشته است و بزودی منتشر می شود که نداد. اما عباس که دو قصه اخيرش شاهکارهائی است، گفت که قصه ای ديگر در دست دارد با اين اميد که دو سالی ديگر منتشر شود. آفرين به همتش. و شنيدم برنامه اش را در راديو زمانه که درباره ادبيات بود و خوب. هر چقدر وقتی درباره مسائل سیاسی می نویسد عصبی و احساساتی و بی لگام است در ادبيات که حوزه اوست مانند ندارد. این را در مورد عباس از همان اول سمفونی مردگان گفته ام و هنوز بر همان قرارم.
آمستردام نه که هيچ شباهت به آن شهر سی و چند سال قبل ندارد، آدم هائی که در آن می گذرند هم ديگر هی پی ها نيستند. شهر که زنده بود حالا به نسبت لندن و برلین و پاریس، بی نور می نمايد. جائی که هزار هزار از جوانان نسل دهه شصت می شوریدند و می غریدند. با جنگ مخالف بودند و صلح می جستند. با سرمايه داری و مصرف مخالف بودند و علامت صلحشان را نشانه زمان خود کرده بودند، حالا نشانه های ديگر دارد.
نیمه شب با اکبر و آقا مصطفی خداحافظی بايدمان کرد. اما هنوز جوابی به سئوال همسفرم داده نشده است. ولی ديگر جانی نمانده بايد یک ساعتی خوابید و صبح به فرودگاه رفت برای بازگشت. آن ها هم می روند به دانشگاه ليدن برای مراسمی. موقع خداحافظی دیدم که نه در جثه کوچکی که دارد و نه در خلقيات دگرگونی نگرفته اکبر. به باورم حالا که چند ماهی است در اروپا و آمريکا اين شهر به آن شهر می رود و سخن می راند و با بزرگان انديشه مصاحبه می کند، اگر سال ها هم بر او به همين قرار بگذرد، تغيری نخواهد پذيرفت.
راننده ای تاکسی که صبح هنگام ما را می برد به فرودگاه ، نامش بر کارت شناسائی کريم نوشته شده بود. همين را بهانه کردم . اول از همه قبول باشدی به عربی آب نکشيده نثارش می کنم که بداند که می دانم روزه دارست. لب می گشايد به لطف. بعد می پرسم از کجائی معلوم می شود که از دارالمک مصر است. نام چند محله قاهره را که یادم مانده می برم چشم هایش برق می زند و الخضراست زادگاه او. پس می پرسد شما از کجا می آئی. ايران هنوز از دهان ما بيرون نيامده که وی با تکرار احمدی نژاد احمدی نژاد نشان می دهد که از کدام تير و نحله فکری است. از ميان آشنايان نام از حسنين هيکل می برم که روزگاری سه روز مرا در آپارتمان ديدنی خود رو به نيل ميهمان کرد. از نجيب محفوظ نام می بردم که سال گذشته عمرش را داد به شما. بايد می دانستم که از نظر کريم اين ها از آن جمله مصری ها نيستند که ما را نزد وی شفاعت کنند.
من و همسفر همچنان داريم گرد سئوالی می گرديم که ديروز وقت رفتن مطرح کرد. در فرودگاه آمستردام ده دقيقه ای به پرواز زمان هست. قهوه ای و شکستن ناشتائی سرپائی اما برای دو نفری که درگير آن سخنند بيش تر طول می کشد. سخنمان به درازا کشید، زمان از دست رفت. دویدیم اما فایده نداشت . در همان چند قدمی ما، هواپيما پرید و رفت و ما را گذاشت. حالا بايد بليت دیگری گرفت. دو ساعتی هم ماند به انتظار طیاره ای ديگر.
اما آن جمله که ديروز صبح مطرح کرد همسفرم و در تمام سفر با ما آمد سئوالی ساده بود. نه قصه ای شيرين. نه خاطره ای جذاب. نه کشفی بزرگ. بلکه یک سئوال ساده. همسفرم پرسید. هر تحول و هر حرکتی برای بهبود زندگی ما ايرانيان، اگر از صندوق رای نمی گذرد، از کجا می گذرد.
با خودم می گويم هر کدام از ما، چه به ترکستان و چه به فرغانه، خيالی در سرداريم و آرزوئی برای وطن. خوابی می بينيم و رويائی می پرورانيم. انوشه انصاری، محمد قوچانی، آقای خاتمی، شیرین عبادی، مهرانگیز کار، کیومرث پور احمد، سیمین بهبهانی، فاطمه رجبی، سعيد حجاريان، رضا پهلوی، محمود احمدی نژاد، آقا مصطفی رخ صفت ، علی دائی، اندی، کورس، مانا نیستانی و رضازاده . حالا چکار کنيم تا معلوم شود که رویای کداممان را ديگران هم می پسندند.
در کنار صفحه يادداشتم چند جمله نوشته ام تا در فرصت مقتضی درباره اين ها بنویسم. همه شان حول همين بود، اگر صندوق رای نه، پس چه. به قول جوانانی تهرانی: چی په. [بر وزن چيدن]
اکبر گنجی می گويد – اين بار نگفت بلکه هميشه می گويد -: آری انتخابات، نه انتصابات. نه يک نمايش به نام انتخابات. صندوق رای واقعی. بخشی ديگر از سياسيون که انتخابات رياست جمهوری گذشته را تحريم کردند هم به همين نظرند. نشنيده ام کسی بگويد با انتخابات مخالفم. اما شنيده ام که در خلوت می گويند راه نجات ايران حمله نظامی آمريکاست تا همان طور که ژاپن و آلمان را نجات داد ما را هم نجات دهد. اما شنيده ام که گروهی می گویند راه نجات ايران، انقلابی ديگرست – مانند بيست و هشت سال قبل –، تا ما قدرت را به دست گيريم و حکومتی عادلانه برپا کنيم. و هم شنيده ام که کسانی می گويند که راه نجات نشاندن مطلوب ماست بر سر قدرت [البته نمی گويند از راه حمله نظامی یا انقلاب] باور کنيد که مطلوب ما دموکرات است. جز اين سه گروه، بقيه مردم ايران به نظر می رسد جواب سئوال همسفر من را چنين می دهند که "نه، راهی به جز صندوق رای برايمان متصور نيست"
سئوال همسفرم در عين ظرافت، دامنه ای وسيع می گستراند برای تبادل نظری بايد. و مهم تر اين که در مسير خود و در راه يافتن پاسخ، ناخواسته بعض اختلافات را از ميان می برد. ناخواسته شرکت کنندگان در بحث را جائی به هم گره می زند. امتحان کنيد.
بالاخره با چند ساعتی ديرتر از زمان موعود برگشتيم به لندن. در فرودگاه، دسته ای جوان جلو می آیند، با برگ هائی در دست. دارند برای انتخابات کنسول و شورای شهر محل زيستشان تبليغ می کنند. روی کاغذی که در دست آن هاست. از خواست خارج کردن نيروهای بريتانيائی از عراق، تا لزوم پايان کردن شعارها از دیوار مترو و شهر، از جلب نظر درباره موضوع اين روزها – زنان آيا با پوشاندن تمام صورت خود، می توانند با جامعه ارتباط برقرار کنند و در گفتگوی لازم برای بهبود شرايط زيست شرکت داشته باشند -. یک هفته ای است که جک استراو رييس فراکسيون اکثريت مجلس، موضوع پوشيدن صورت – نه حجاب که منعی ندارد بلکه پوشاندن تمام صورت جز گوشه چشم – را مطرح کرده . به دنبالش جامعه به دادن نظر افتاده . مسلمانان و بقيه نظر می دهند. این بحث قابل تصورست که سال ها در جامعه خواهد گشت و اگر معلوم شد که جامعه آماده تصميم گيری درباره آن است در انتخابات مجلس – سه سال ديگر طرح خواهد شد -.
نه ديروز نه فردا قرار نیست که کسی دستوری صادر کند و پلیس را به اجرای آن بگمارد. چه برای گذاشتن حجاب و چه برای برداشتنش. گفتگو می کنند. در گفتگو چاره می يابند. احزاب هستند تا زمينه گفتگو را فراهم آورند چنانکه رسانه ها، رستوران ها، مجامع عمومی، فعاليت های هنری.
حالا ما که ايرانيان باشيم، تبادل نظر می کنيم هر چند نه به قاعده ، اما از همه ديگر همسایگان و همکیشان بيش تر. نظر ها داريم اما در نهايت بايدمان پرسيد آيا جز صندوق رای راهی ديگر برای گذار می شناسيم. برای گرداندن خود به حالی بهتر، به سرزمينی آبادتر و مردمانی آزادتر.
نظرات ديگران