حکایت
آورده اند که ملک خوش تیپ خان ناریا را عادت چنان بودی که در بلاد بگشتی وبارعام دادی وخلق براوگردآمدی عظیم ووی سخن گفتی ودُرسُفتی عجایب صفت. روزی به مُلکِ ری ودگرروز به مُلک قم ویا بلاد کرج.
روزی به عادت معهود پیشه وران وکارگران را بارعام بدادی و خلقی عظیم بروی گردآمدی نالان وگریان که مارا آهی دربساط نمانده وکفگیر به ته دیگ اصابت نموده واهل بیت وعورت صغیرومسکین مانده اند ازمهرورزی سلطان.
مَلِک بفرمود پس "یا حسینی" ازسوزدل برکشند که "یا حسین" درمان جمله دردهای مومنان بودی.
پس رویگری رخصت خواست وبگفت ای مَلِک چندان حسین هواربرکوی و برزن برکشیدم که مرا عارضه بادفتق مزمن عارض همی گشت شش ماه آزگاربستری همی بودم وسازمان تامین اجتماعی نه وجوهات درمانم پرداخت ونه آن بیمه بیکاری کذا!
زآن پس چلنگری رخصت طلبید وگریان همی گفت کای مَلِک عیال من نیز شبی ازفرط درد وبی کسی هواریا حسین ازسینه برآورد ناگاه مردکی چلوسیده برآمد که هان من حسینم، چه سلیطه بازیست که دردل شب برآورده ای؟ عیالم انگشت حیرت به دهان گزید که مولای ما سبزپوش و فرشته صورت است، تو کیستی ای خالی بند! چلوسیده بگفت من حسینم متخلص به شریعتمداری ونماینده ثابت وانحصاری وغیرقابل تعویض مولا درخطه ناریا. بیش از این یاوه مگوی ورنه شویت بازپرسی نمایم که هرآنچه فربهی اندوخته به کرشمه ای دربند 209 آب کند!
وسه دیگردرودگری نالید کای ملک من چهل سحر فضای قدامی حجره آب وجارو کردمی وازسویدای دل حسین هواربرآوردمی وصبح سحرچهل ویکم سیدی سبزپوش وخوش سیما بردرحجره ظاهرشدی ازغیب. من ازفرط شوق با تنی لرزان سربردامنش سائیدمی وعرض حاجت کردمی. مولا با صوتی داوودی بفرمود: ای درودگر من یکی ازنوچه های مولا بودمی، مولانا سیدالشهدا از فرط کثرت جمعیت شهدا و رتق وفتق امورنامبردگان ، که تا یوم المعاد برعهده او قرارگرفته وقت سرخاریدن نیزندارد تا چه رسد به رتق وفتق امور زندگان امت ناریا!
کاربدینجا که رسید مَلِک را خشمی عظیم از وقاحت امت درگرفت وبا هیبت بفرمود چنان که گفتم بشوید و حسین هواربرکشید که مرشمارا جزاین راه خلاصی نماندست.
قلائد های دُردارد بناگوش ضمیرخلق
زالفاظ وحی آسای شکٌربار این سلطان