« از هردری سخنی »

October 28, 2006


(1)
بشتابید وازدست ندهید
دوستانی که درتهران هستید هنرمند عزیز رضا روحانی فرزند انوشیروان روحانی بزرگ درروزهای چهارشنبه، پنجشنبه وجمعه همین هفته (10، 11 و12 آبان) درتالاررودکی با گروه خود برنامه موسیقی ایرانی خواهد داشت. بروید وببینید وحال کنید وجای مارا هم خالی کنید.

(2)
این یادداشت را کامران برایم فرستاد، نویسنده اش را نمی شناسم (احتمالاً ترجمه است) ازخواندنش لذت بردم حیفم آمد شمارا شریک نکنم:
" پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد"
(متن کامل را درادامه بخوانید)

(3)
دل ابری این روزها
"خشم شکلی، صلح جانی، تلخ رویی، شکٌری
من به این خویشی ندیدم درجهان بیگانه ای!" (مولانا جلال الدین)

پس حالا که اینجوریاس:
"غم دنیارو بی خیال
غصه فردارو بی خیال
بزن بالا نوش جونت
یه امشبه رو بی خیال
کلاس ملاس وبی خیال
لیسانس میسانس وبی خیال
بیا وسط قرش بده
ما آس وپاسیم بی خیال" !! (؟؟)

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلکه در دل حس مي شوند .

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد . زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم . مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست . به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد . آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند . ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم . هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم . وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم . وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم . چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم . کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد . يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم . در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست . زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود . امروز بهتر از ديروز و فرداست

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « از هردری سخنی »

اقا نق نقو متشكرم
تلفي با گيشه تالار رودكي 66705101
تماس گرفتم و بليط خريدم و با پيك موتوري
برام فرستادند.

kamran | October 31, 2006 03:30 PM

آفا متن زیبایی بود، اشک ما را در آورد، سخت است جایی باشی وندانی کی با عزیزانت شامی گرد هم خواهی بود و کی این فرصت دست می دهد...

آب و گل | October 29, 2006 12:06 PM

با سلام به فیووریت عزیزم! با اینکه توی گرفتن بلیط کنسرت تنبلم ولی امروز میرم دنبالش! ciao!

مرجان | October 29, 2006 02:38 AM












اطلاعات ضبط؟