غرغرهای دیگران در مورد « میوه چینان انقلاب »
آقا جان
سلام . مانند هميشه منو به گذشته برد
از كارمند .... بار گفتي و منو بياد مديري كه
هوس كرده بود ..... بازي را امتحان كنه انداختي
اما بخير گذست ! ! !
kamran | November 14, 2006 12:13 PM
نق نقو جونم
خاطراتتون خیلی قشنگه منتظر ادامه داستان هستم میشه جریان زندان قصر رو بنویسید؟
alma | November 14, 2006 06:28 AM
نق نقوی عزیزم...خاطراتتون خیلی زیباست...فکر کنم همه ما آدمها طیف کاملی از همه رنگها هستیم...
مرجان | November 14, 2006 05:00 AM
عمواروند عزیز
ضمن تشکر، روی عکس به تقه بزنید قاعدتاً موسیقی را باید بشنوید.
نق نقو | November 13, 2006 01:50 PM
نق نقوی عزيز
ما کشته مرده خواندن خاطرات تلخ و شيرينت هستيم.
ملا حسنی | November 13, 2006 12:05 PM
آقا ما که موسیقائی نشنیدیم ولی داستانات جالب بود و منهم داستانی دارم از ملاقاتی که با ایلقانیان کردم که دم و دستگاهاش از دستگاه نخستوزیری کم نداشت. شاید روزی نوشتامش.
دو سال پیش رفتم همان مکان، کثافت از سر و روی ساختمان آلومینیویم میبارید.
عمو اروند | November 13, 2006 11:55 AM