« میوه چینان انقلاب »

November 13, 2006


ازمجموعه "قافله عمر"
دردی ماه سال 58 با یک مدرک کارشناسی ارشد دردست، با شوقی شگفت دردل وشوری شگرف درسربه هوای ساختن آن خانه عزیز آفتاب زرتشت وآسمان خمخانه حافظ وبوستان پرورده ازنسیم نفس سعدی وکوهسارهمت فردوسی برسر، عاشقانه ازآمریکا به ایران رفتم.
ایرانی که هنوز درتب انقلاب می سوخت. هنوز درسرهرچهارراهی گُله گُله نوجوانان مشغول گفت وگوهای آتشین بودند گرچه بزرگترها دیگر ازبحث خسته شده بودند ودرهرتاکسی که سوارمی شدی راننده دست خطی را نشانت میداد که "بحث 30 یا 30 ممنوع". ایرانی که خلخالی ترمزبریده وپرشتاب اعدام میکرد وفرقان ومجاهدین ترمزبریده ترورمیکردند.
مارا – کسانیکه بعد ازپیروزی انقلاب به ایران بازگشتند – به طعنه "میوه چینان انقلاب" لقب دادند. میوه ای که من وهم فکران من نه دیدیم ونه چیدیم تا چه رسد به این که چشیده باشیم! انصاف دراین است که – دست کم ازدیدگاه مادی – اگرانقلاب نشده بود ما میوه های درشت ورسیده وآبداری را میچیدیم و حتی اگربعدازانقلاب آنگونه "شیفته وسرمست" به وطن بازنمی گشتیم، دست کم مانند دوستان دیگر دراینجا یا دردانشگاه ها برای خودمان بروبیایی داشتیم ویا دردنیای کاروتجارت گلی به سرخود زده بودیم. بگذریم که دریغی نیست و حرفم چیزدیگریست.
درهمان روزهای توفانی دوستم احمد – که یادش گرامی – مرا برای کاربه یک شرکت تولیدی معرفی کرد ونق نقو، جوان خام بیست وپنج شش ساله با مدرکی دردست که درآن روزها به پشیزی نمی ارزید شد میرعامل شرکت تولیدی قزل حصار.
واما این شرکت تولیدی قزل حصار شرکتی بزرگ وپرامکانات بود که درزندان قزل حصارکرج ساخته شده بود، برای اشتغال زندانیان وایجاد درآمد برای خانواده آنها واستفاده ازنیروی کارزندانی ها. صاحبان شرکت حبیب القانیان – سرمایه دارمعروف عصرپهلوی دوم – و حاج محمد تقی مس فروش بودند. حبیب القانیان بعد ازانقلاب گیرخلخالی افتاد وبواسطه شهرتی که داشت به جوخه های اعدام سپرده شد. اما حاج مس فرو ش – تاجروصنعتگر شصت وچند ساله یزدی – درآن روزها به دلیل مسلمانی وخوشنامی هنوز به چنگ دژخیمان نیفتاده بود ودردفتری که درخیابان پامنارداشت به کارهای روزمره می پرداخت.
حالا که برمیگردم وبه آن روزها نگاه میکنم می فهمم که حاج مس فروش چقدربزرگواروبلند نظربود که وجود جوان صفرکیلومتری همچو من را درکنارخود آنهم به عنوان مدیر یکی ازبزرگترین شرکت هایش با عزت واحترام پذیرفت وآنگونه با من همراهی ومدارا نمود. گرچه او با من همیشه رفتاری درکمال ادب واحترام داشت وهرگزدررفتارش نکته ای ناخوشایند وتحقیرآمیزندیدم، اما گمان میکنم تحمل جوان صفر کیلومتر آرمانخواهی همچون من برای کارکشته سالخورده ای همچون او باید کارسحتی بوده باشد.
شرکت تولیدی قزل حصاربرای من حکم دانشگاهی بی بدیل را داشت.مجموعه بزرگی که یک کارخانه تولید کفش، یک کارخانه تولید فرآورده های آلومینیومی همچون میزوصندلی وتختخواب، یک کارخانه تولید پلاک (نمره) اتومبیل (که درآن روزها تنها کارخانه تولید پلاک اتومبیل درایران بشمارمیرفت)، یک کارخانه آبکاری وتولید سینی های داخل یخچال ویک کارگاه فرش بافی داشت.
کارگران این کارخانه ها زندانیانی بودند که ساعت هفت صبح تحت الحفظ با همراهی چندنگهبان مسلح به محوطه بسته کارخانه میامدندوساعت 3 بعدازظهربه همان ترتیب به بندهای خود بازمیگشتند.
روسای هریک ازاین کارخانه ها نیز اززندانیان قبلی بودند که دوران محکومیت خودرا طی کرده بودند ویا مشمول عفو شده بودند:
اصغرآقا – سرپرست کارخانه تولید کفش – مرد کوتوله وچاقی بود بود با سری طاس وسبیلی ماهوت پاک کن وار ودندان هایی ریخته. زن خودرا کشته بود، اما نمیدانم به چه دلیل بعد از طی پانزده سال از حکم ابد خود عفو بهش خورده بود. اخلاق بشدت خاله زنکی داشت. اصلاً به قیافه وشخصیتش نمی خورد که بتواند مورچه ای را بکشد تا چه رسد به زنش! همیشه مشغول وراجی وصفحه گذاشتن پشت سراین وآن بود وهمیشه ازاوضاع واحوال شکایت داشت. بخش عظیمی ازوقت من صرف آن می شد تا برای کفش های تولیدی کارگاه او – که درکلاس کفش ملی بود- مشتری پیدا کنم یا مواد اولیه تهیه کنم.
سرپاسبان کشوری مامورخرید ما، قبل ازانقلاب پاسبان شهرنو بود. درهمانجا دریک درگیری مسلحانه مرتکب قتل شده بود وپانرده سال حبس کشیده وآزادشده بود . معروف بود که بچه بازاست. تریاکی بود وموهای پرپشت جوگندمی، قد وصورت لاغرواستخوانی، گونه های برجسته، دندان های زرد گراز، وپوست شکلاتی او تابلوی مجسم اعتیاد بود. درآن روزها خودرا به شدت انقلابی وطرفدارچمهوری اسلامی وخط امامی جامیزد. اما جوک ها وخاطره هایی که خیلی دوست داشت برای همه تعریف کند به راحتی اورالومی داد.
آتقی سرپرست کارخانه آلومینیوم سازی نسبت به همه سرپرست ها – به استثنای رحمان - جوانتر بود. هم شهری ما بود. بسیاربددهن وقلچماق. قدبلند وسبیل چخماقی، هیکلی ورزیده وچشم هایی سوزان داشت. همه – ازجمله من – ازاوحساب می بردند. جرمش چاقوکشی های متعدد و بدمستی وعربده کشی وباج گیری بود وگرچه آن وقت ها آزاد بود اما به نظر میرسید هیچ باکی ازتکرار آن کارها ندارد.
مهندس امیری سرپرست کارخانه آبکاری– گرچه که مدرک مهندسی نداشت - ، آدم مرموزی بود. خودش میگفت جرمش قتل غیرعمد بوده وخیلی زود آزاد شده است. از نظر حرفه ای کارش را خیلی خوب بلد بود وخیلی خوب انجام میداد. بسیار چاپلوس وبادمجان دورقاب چین و خوش صحبت بود.
رحمان، سرپرست کارگاه قالی بافی هم هم ولایتی من بود. جوانترین سرپرست شرکت بود وتنها سرپرستی که هنوزهم زندانی بود. اهل روستاهای شبستربود. اوهم زن خودرا کشته بود. بسیاررمانتیک بود. دائماً اززنش برایم صحبت میکرد واینکه چقدراورا دوست داشت وچطوروقتی اورا با یک غریبه دید غیرتش به جوش آمد واورا ناکارکرد. ازداستانهایی که درهنگام قالیبافی برایم تعریف میکرد میشد سناریویی پرفروش نوشت. جوانی بود به شدت محجوب وخجالتی وسربزیرمثل بره که آدم باورنمیکرد بتواند به کسی آزاربرساند.
آقای شیخ الاسلامی، رئیس اداری کارخانه، ازمعدود آدم های باسواد بود که قبل ازانقلاب دردادگستری کارمیکرد و به جرم اختلاس چهارپنج سالی را کشیده بود وبعدآزادشده بود. قدکوتاهی داشت وموهایی وزی و ته ریشی برصورت وهمیشه کت وشلواری خاکستری می پوشید. بسیارلفظ قلم صحبت میکرد وخودرا ازشیفتگان انقلاب وامام وجمهوری اسلامی وانمود میکردو تا فرصتی گیرمی آورد تلاش وافری می نمود تا زیرآب این وآن را بزند.
آقای برزویی حسابدارما بود وازهمه هم شهری های من خوش صحبت تر. پیرمردی بود بسیارخوش سیما وشیرین زبان با لهجه آشکارآذری. با موهایی سپید وبلند وآشفته که آدم را یاد اینشتین می انداخت. نمی دانم جرمش چه بود. اصلاً قیافه اش به مجرم ها نمی خورد. – گرچه که دیگران نیز شاید به استثنای آتقی دراین زمینه تابلو نبودند – مکرر برایم تعریف میکرد که: " آآ.. ما هرچی می کشیم ازدست خودمان می کشیم. شوما ببین صدی بیستی چاهارهزار پیگمبر آمدی، یکیش آمیرکا آمدی؟ یکیش اوروپا آمدی؟ برای اینه که ما خودمان خرابیم آآ..."
وبالاخره حمیدرضا آبدارچی جوان وکم حرف ما بود که هنوززندانی بود. نمیدانم جرمش چه بود وچه کرده بود وخود نیز هیچوقت – برخلاف دیگران – حرفی نمیزد. صبح هرروز یک لیوان بزرگ آب را برمیداشت و دسته ای ازگل های وحشی خودرو و رزهای باغچه محوطه کارخانه درزندان را میکند ودرآن میگذاشت وروی میز دفترمیگذاشت. این کاراو بعدازآن همیشه مرا به یاد فیلم های عباس کیارستمی می اندازد.
منِ خام تازه کار ششماه درچنان محیطی با چنان آدم هایی کارمی کردم ومی آموختم. حال که به گذشته نگاه می کنم می بینم که ازآن همه آدم هایی که قراربود مجرم باشند وبدکار، بدی ندیدم و بسیارآموختم.
بعدازششماه کل آن تشکیلات به "بنگاه تعاون وصنایع زندانیان" واگذارشد ومحل کارمن نیز به زندان قصر منتقل شد که خودداستانی دیگراست.

پ.ن.: به جزنام های حاج محمد تقی مس فروش وحبیب القانیان (که ازایندو نیز داستان ها دارم) بقیه اسم هارا مستعارکرده ام.
پ.ن.1: موسیقی: "کَن کَن" اثر "ژاک آفن باخ". عکس: "میوه پائیزی" از نق نقو

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « میوه چینان انقلاب »

آقا جان
سلام . مانند هميشه منو به گذشته برد
از كارمند .... بار گفتي و منو بياد مديري كه
هوس كرده بود ..... بازي را امتحان كنه انداختي
اما بخير گذست ! ! !

kamran | November 14, 2006 12:13 PM

نق نقو جونم
خاطراتتون خیلی قشنگه منتظر ادامه داستان هستم میشه جریان زندان قصر رو بنویسید؟

alma | November 14, 2006 06:28 AM

نق نقوی عزیزم...خاطراتتون خیلی زیباست...فکر کنم همه ما آدمها طیف کاملی از همه رنگها هستیم...

مرجان | November 14, 2006 05:00 AM

عمواروند عزیز
ضمن تشکر، روی عکس به تقه بزنید قاعدتاً موسیقی را باید بشنوید.

نق نقو | November 13, 2006 01:50 PM

نق نقوی عزيز
ما کشته مرده خواندن خاطرات تلخ و شيرينت هستيم.

ملا حسنی | November 13, 2006 12:05 PM

آقا ما که موسیقائی نشنیدیم ولی داستان‌ات جالب بود و من‌هم داستانی دارم از ملاقاتی که با ایلقانیان کردم که دم و دستگاه‌اش از دستگاه نخست‌وزیری کم نداشت. شاید روزی نوشت‌امش.
دو سال پیش رفتم همان مکان، کثافت از سر و روی ساختمان آلومینیویم می‌بارید.

عمو اروند | November 13, 2006 11:55 AM












اطلاعات ضبط؟