
"رفته رفته می دیدم که اصطلاح طرفداری ایرانیان ازحزب باد کم وبیش یک حقیقت است ومردم ما درتغییر شتابان موضع خود استادند" (ص 173)
"ناگهان ازچند میزآن سوتر خانم بسیارشیک پوشی با شتاب به سوی من آمد، دستم را فشرد و هیجان زده گفت: ازصمیم دل به شما تبریک می گم خانم فرمانفرمائیان!... به وی خیره شدم. نه، اورا نمی شناختم. به صبار نگاه کردم. او هم ازچهره اش علامت سوال وتعجب می بارید و مانند من گیج بود.
به من تبریک می گید؟ مگه چی شده؟
چه طور چی شده؟ شکرخدا حالا دیگه خمینی میاد، فساد برچیده می شه ورحمت وعدالت جاشو می گیره. فردا مال شماست، شمایی که یه عمربرای مردم زحمت کشیدین وهیشکی قدرتون رو ندونست." (ص 388)
"همه این هورا کش ها کارمندان ودانش جویانم بودند که بیش از بیست سال یا به آن ها درس داده بودم یا درمشکلات یاری شان کرده بودم یا آن هارا برای ادامه تحصیل به خارج فرستاده بودم یا شغل مناسبی برایشان دست وپا کرده بودم ویا حتی برایشان به خواستگاری رفته بودم. همه این بیست سال از ازبرابر چشمانم گذشت. بیست سالی که من خودرا درمقابل همه آنها مسئول میدانستم وحالا هیچکدام نه تنها کلمه ای دردفاع ازمن حرف نمی زدند ، بلکه ازاحتمال اعدام من نیز شادمانی می کردند." (ص 403)
"فراز آن تپه دورافتاده که بی تردید صدایم به جایی نمی رسید فریاد زدم: به چه جرم مرا ازسرزمین دوست داشتنی ام بیرون می کنید؟" (ص 455)
پ.ن.: از کتاب نعز ونفیس وخواندنی "دختری از ایران"، خاطرات خانم سَتّاره فرمانفرمائیان، برگردان ابوالفضل طباطبایی، نشر کارنگ، چاپ ششم، خرداد 78