« آدمیت »

November 27, 2006


چندسال پیش درتهران سواریک پیکان مسافرکش شدم. راننده مرد پا به سن گذاشته وخوش صحبتی بود. معلوم شد که فوتبالیست بوده وپدرمرا درآن روزگاران جوانی می شناخته وهم بازی بوده اند. گفت به پدرت بگو "اصلی سیاه" سلام رساند. بعد شعری را به زبان آذری برایم خواند که همچنان بیادم مانده:

"آدام وار آداملارین نقشیدی
آدام وار ایشّک اونّان یاخچیدی
آدام وار دیندیرنده جان دییر
آدام واردیندیرمَسَن یاخچیدی"

ترجمه:

آدمی هست که نقش آدمیت ازاوست
آدمی هم هست که خربهترازاوست
آدمی هست صدایش گرکنی "جان" بشنوی
آدمی هم هست، بهتراست ازآن نشنوی

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « آدمیت »

آخ که چقد دلم برای ترکی حرف زدن تنگ شده بود...اول صبحی خیلی چسبید...دمت گرم

A | December 1, 2006 09:42 AM

عجب شعری بود، حال فرمودیم آقا، حال.

میرزا | December 1, 2006 01:42 AM

بابا دستت درد نكنه
عالي ترجمه كردي

اهري | November 28, 2006 03:41 AM












اطلاعات ضبط؟