وبلاگ نویسم ودلدارمن
گویدم بنویس ازاطوارمن
گویم اورا ای عجوزه شرم کن
ازقرواطوارخودآزرم کن
این همه حیزی وگرگی درتوبود
این سرشت زشت راگفتن چه سود؟
هرچه سِیرت می کنم پتیاره ای
زشتخویی پُربَزَک، بدکاره ای
کام من تلخ است ازاطوارتو
ازهمه نامردمی، ازعشوه جرّارتو
دراین سویت مسلمانان به هم افتاده اند
درس مردم ازاری به دنیا داده اند
درآن سویت ایدز آدم می کشد
نیکی ومردانگی نم می کشد
مرگ وخونریزی بود درشرق تو
تاج بیرحمی، کنون برفرق تو
هوای غرب تو بس بویناک
زهرسوناله های سوزناک
به جایی سونامی درجای دیگرزلزله
به بدبختی مردم میکنی توهلهله
ازنوک پا تابه فرقت آتش است
که مهرت سردوقهرت سرکش است
به مسند برنشاندی مشتی بی شعور
جملگی درفکرپول وقدرت وثروت به زور
زیرلب زد خنده ای گفتا به من
جان من خوب داده ای دادسخن
گرکه هستم این همه بدخو وزشت
رهاکن دامنم ای آدم نیکوسرشت
پس چراچسبیده ای دست مرا با هردو دست
چه دربیداری وهشیاری چه مست
نق نقی بیش نیست آنچه گفته ای
آنچه را خودکرده ای با نام من آغشته ای
روی من زیبا وجانم بی غش است
رود من رعنا ودشتم دلکش است
جای این روده درازی شعرنغزی رابخوان
بشنواین نکته همی با گوش جان:
"آینه چون نقش تو بنمودراست
خودشکن آئینه شکستن خطاست"
پ.ن.: دلشاد عزیز ازسرلطف شعرقشنگی برای این یادداشت گذاشته که ضمن تشکرازدیدزیبا بینش نقلش می کنم:
"الا ای نق نقو راست گفتی
توآنچه ازدلت برخاست گفتی
ازآنجایی که نامت نق نقویست
غریدن درهمه حالت نکویست
ولی دلشادنام من نهادند
که من زیبا ببینم هرچه دادند
به نظم ونثرهرچه می نویسی
توگویی به فارسی یا انگلیسی
به چشم من یکی زیباست ای دوست
که مانند خمی برتاج ابروست