![]() |
|
|
غرغرهای دیگران در مورد « گرمابه صالحی »
خيلی جالب بود عمواروند جان خاطرات توظاهراً قدیمی تراست چون من خزینه را هرگزندیدم وفقط وصفش را شنیدم، چرانمی نویسی؟ نق نقو | December 5, 2006 09:52 AMاهری جان نق نقو درسمت چپ عکس (کاپشن دردست) ایستاده است. ياد گرمابه بابا طاهر دم خونمون افتادم، يادش بخير...يک احمد آقا حمومي هم داشتيم که يلي بود براي خودش!! غزل | December 5, 2006 08:53 AMوای که حموم رفتن برای من فاجعه بود با وسواسی که پدر داشت. ربع ساعتی زودتر وارد خزینه میشد، بعد مرا صدا میکرد و نمیدانم چندبار زیر آبم میکرد که از گرما بیحال میشدم. بعد بیرونم میفرستاد که باید در وسط حمام منتظرش بمانم و مواظب ترشح نشدن آب ناپاک به خودم باشم تا او مدتی بعد صلوات گویان از خزینه خارج میشد و... عمو اروند | December 5, 2006 08:13 AMيه چيز ديگه اگر وقت كردم عكسي از ورودي حموم زمزم برات ميگيرم . نوشته كيسه كشي و مشت مالي پذيرفته ميشود اهري | December 5, 2006 04:20 AMآقا ، تك تك گفته هايتان برايم آشناست . يعني خاطرات حمومي را من هم چون حكايتت لمس كردم . عكس حمام كرمانتان باحاله ولي ننوشتي اين نق نقو كدومشه ؟ دمت گرم و سرت خوش باد. همه چیز این نوستالژی را دقیق گفته بودی. آن تیغهای نصفه چسبیده به دیوار و .... بقیه. حسن | December 5, 2006 12:09 AMخیلی خواندنی بود. با کلی جزئیات جالب. این خاطره ""خجالت نمی کشی؟ یه باره باباشم می آوردی دیگه!" رو هم مثل این که خیلی از آقایون دارند. احتمالا خاطره تلخی هست که یادشون مونده!! سایه | December 4, 2006 11:24 PM |