« گرمابه صالحی »

December 04, 2006

ازمجموعه "قافله عمر"

خو....ش شششششگ،
اما این آخرش بود. بگذارید ازاولش برایتان تعریف کنم.
گرمابه دلارام سرکوچه ما بود. اونورخیابون. آن وقتها که چهارپنج ساله بودم، یعنی دورترین زمانی که یادم میاید، چه با مادرم به حمام میرفتیم، چه با عمه جان، که من عزیز کرده اش بودم، همیشه به "نمره" می رفتیم. نمره درواقع درمقابل حمام عمومی بود.
ساختمان نمره، یعنی همه آن هایی که من دیدم، یه جورایی یونیفورم بود: از درکه وارد میشدی یک راهروی دراز بود. اول راهرو، معمولاً درسمت راست یک میزی بود که پشتش "اوسّا" می نشست که مدیر یا صاحب حمام بود. یک قفسه شیشه ای کناردستش بود که داخل آن شامپو، شانه وبرس، صابون، لیف وکیسه وروشوروسنگ پا وسایر ملزومات حمام برای فروش چیده شده بود.
بعددرهرطرف آن راهروی درازبین ده تا پانزده دربود که به "نمره"ها بازمیشد. دربین درها هم صندلی های تاشوفلزی ارج چیده شده بود برای مشتریانی که درنوبت می نشستند.
معمولاً حمام شلوغ بود ونمره خالی درهنگام ورود موجودنبود. این بود که ازاوسّا یک شماره می گرفتیم وروی صندلی ها ی کناردیواربه انتظار می نشستیم تا نوبتمان شود وشاگرد اوسّا نمره مارا صدا کند. راهروی انتظار بدلیل نورگیرهای فراوان شیشه ای درسقف، بسیارروشن ودلبازبود واینجا وآنجا گلدان گیاهی سبز وتنومند برصفای آن می افزود. گاهی شاگرداوسّا به یکی ازدرها تلنگری می زد و میگفت: "خانوم تندتریک ساعت هم گذشته"! ما هم به نسبت سن وسال خود مست روشنایی وهوای سبک و سیاحت دراحوال سایر مشتریان درانتظارمی شدیم تا اینکه بالاخره شاگرد اوسّا فریاد می زد:
شماره 25! به تکه مقوای دردستمان نگاهی میکردیم. بله خودش بود نوبت مارسیده بود. شاگرد می گفت بفرمائید نمره پانزده وقبل ازما خودش دری را که شماره 15 روی آن بود بازمیکرد و آبی بروی سکوها ی داخل حمام میریخت که مثلاً آن را بشوید وسکوی بیرونی آن را – که با یک تکه مشمع قرمزگل منگلی فرش شده بود – با لنگی خشک میکرد. ازدرنمره که وارد میشدیم ابتدا رخت کن آن بود که اتاقی بود مثلاً 2 در 2.5 متر که سکویی داشت درنیمه آن به ارتفاع یک متر که همان مشمع گل منگلی پیش گفته آن را پوشانده بود. ساک خودرا برروی سکو میگذاشتیم وحوله ای یا لنگی پهن میکردیم ولباس های خودرا که می کندیم بر قلاب هایی که دربلندی برسینه دیوارکوبیده شده بود می آویختیم ووارد اتاق دوم می شدیم که کمی بزرگترازاتاق رختکن بود وسکویی داشت به همان ارتفاع ودوشی درپائین ودوشیرآب یکی برای آب گرم ودیگری برای آب سرد بربالای سکو. یک لگن بزرگ ویک سطل کوچک دسته دارکه به آن "مَشگَفه" می گفتند.
پودرپرمنگنات را که ازشاگرد اوسّا گرفته بودیم، یا به همراه خودآورده بودیم درداخل لگن می ریختیم وآب گرم را می افزودیم تا مایع بنفش خوشرنگی درست میشد که ازآن برای ضدعفونی کردن سکوی حمام استفاده می کردیم.
دیوارهای حمام تانیمه کاشی سفید بود وبعد سیمان سفید که دراثررطوبت زرد شده بود و برسقف حمام نورگیری شیشه ای که نورآفتاب را به داخل می آورد ویکی دوتا سوسک سیاه درشت هم معمولاً نشئه ازهوای گرم ومرطوب بردیواریا سقف جاخوش کرده بودند.
واما یکی ازنابترین لذت های آن حمام ها "کانادا"یی بود که بعضی وقت ها بعد ازتمام شدن حمام وپوشیدن لباس دراتاق رخت کن نصیبمان میشد. دراتاق رختکن دکمه زنگی بود برای اجضارشاگرد اوسّا که فشارمیدادیم ودستورکانادا میدادیم. بعد از چند دقیقه یک لیوان بلوربزرگ (که شاید حدود نیم لیترگنجایش داشت) پراز یخ وکانادادرای نارنجی تحویل اتاق رختکن می شد و چه حالی داشت آن نوشابه خنک با تلق تلق آن یخ ها!
یک بارهم – شاید به دلیل شلوغ بودن بیش ازحد حمام نمره – عمه جان مرا که درهمان سن وسال حدود 5 سالگی بودم، به حمام عمومی برد. درآنجا ناخدای حمام "زن اوسّا" خوانده می شد وچه خشن وپرابهت. تا مرادید که دست دردست عمه جان واردشدم، نعره خشنی برکشید که: "خجالت نمی کشی؟ یه باره باباشم می آوردی دیگه!" و مارا راه نداد و دست ازپادرازتربرگرداند.

نق نقو وچند تن از هم شاگردیها ودوستان درحمام "گنجعلیخان" کرمان

گذشت وماهم ازآن محل به خیابان بلورسازی منتقل شدیم ووظیفه حمام بردن من هم از مادروعمه به پدرم منتقل شد. درمحل جدیدمان سه حمام درنزدیکی ما بود: "گرمابه صالحی" درخیابان سلیمانخانی، "گرمابه مرجان" درخیابان مهدی خانی یا مهدی موش و گرمابه دیگری که درچهارراه گمرک امیریه بود ونام آن را فراموش کرده ام. گرمابه مرجان متعلق به عموی دوست ویاردبستانی من مسعود بود که چون کمی دورتر به خانه ما بود کمتربه آن جا می رفتیم وبیشترین پاتوق ما همان " گرمابه صالحی" بود.
بخش "نمره" این حمام ها که بیشتر به ان میرفتیم کم وبیش همان بود که گفتم. اما بدنیست یادی هم ازبخش عمومی این "گرمابه صالحی" بکنم که جزئیات آن، بی کم وکاست، دریادم مانده است.
مثل اینکه دیگراین حمام ها، حداقل درتهران، کم کم به دلیل نداشتن مشتری تعطیل شده و به گونه های منقرض شده تاریخی پیوسته اند. درآن سال ها درفیلم موزیکال خوب زنده یاد علی حاتمی با نام حسن کچل و دراین سال ها درفیلم زیبای "مارمولک" کمال تبریزی نمایی ازاین حمام هارا می توان دید.
ازآنجا که حرف، حرف میاورد، یادم افتاد که ازقدیم وندیم می گفتند حمام های عمومی صبح زود قبل ازطلوع آفتاب پاتوق جن ها بوده است وداستانش هم این که: "سحری مردی به حمام عمومی میرود وتن خودرا به کیسه دلاکی می سپارد. دراین گیرودارمرد ازدلاک می پرسد: آیا سحرشده یانه؟ وناگاه دلاک گردن می کشد ومیکشد چنانکه سرش رااز نورگیرسقف حمام بیرون می کند وبرمیگرداند ومیگوید خیرهنوزسحرنشده! ومرد سحرخیزما بادیدن این صحنه همانطورلخت وپتی پابه فرارمیگذارد".
واما برگردیم به حمام صالحی: بعدازاینکه ازدراصلی حمام واردمیشدیم، دردست راست وقبل ازمیزاوسّا دری بود که به بخش عمومی مردانه گرمابه صالحی باز میشد. ابتدا یک سالن بزرگ چهارگوش بود که دراطراف آن دردو ردیف بالای هم قفسه هایی فلزی بود که شماره ای روی هریک ازآن ها بود وقفلی وکلیدی. یکی از آن قفسه هارا انتخاب می کردیم ولباس های خودرا می کندیم ودرداخل آن می گذاشتیم ودرآن را قفل میکردیم وکلید وشماره آن قفسه را که به یک بند یا کش وصل بود به دورمچ خود می انداختیم. بعد با لنگی که برکمربسته بودیم ازروی جوی آبی می گذشتیم وازدری که دریک گوشه سالن بود وارد محوطه حمام می شدیم که سالنی بود درحدود هفتاد تا صدمتر سرشارازنورآفتاب که ازنورگیرهای شیشه ای سقف می تابید. درسمت چپ یک سری اتاقک کوچک با دوش آبی درهریک بود. درسمت راست سکویی که درکنارآن یک حوض سیمانی بود وبرروی آن سکو دائماً چند نفرمی نشستند که دلاکی ازحوض سیمانی با همان مشگفه آب برسرآن ها می ریخت وآن ها صابون به سروتن خود می زدند ودلاک به تن آن ها لیف می کشید و یا لیف خودرا بادمیکرد وکف صابون به سرورویشان میریخت وبازهم برسرآن ها آب می ریخت.
درروبرو، برروی دیوار دوآینه بدون هیچ قاب یا تزئینی بردیوارنصب شده بود که برای اصلاح ریش و سبیل مورد استفاده قرارمیگرفت وبردورآن ها روی دیوار همیشه تعدادی تیغ نصفه استفاده شده دیده می شد که مشتریان به دیوارچسبانده بودند. جالب اینکه با وجودیکه آن روزها خبری از آینه های ضد بخارنبود، اما یادم نمیاید که چهره آن آینه های ساده وبی ریا را بخاری پوشانده باشد!
دروسط حمام هم عده ای همیشه درازکشیده بودند ودوسه دلاک مشغول کیسه کشیدن به تن آنها بودند. با کیسه چرک های تن مشتریان را فتیله میکردند ودرپایان با سطلی بزرگترازمشگفه ها آبی برروی آنان می ریختند.
عده ای ازاهل محل هم همیشه میامدند وهمانجا برروی کف حمام درگوشه وکنارچرتی میزدند ومی خوابیدند. مثل اینکه اعتقادداشتند خوابیدن درهوای گرم ومرطوب حمام اسنخوانشان را سبک ونرم میکند.
آخرین اتاقک دوش ها هم درگوشه مربوط به زدودن موهای زاید بود که "واجبی خونه" نام داشت و کف آن ازقشری ازآهک پوشیده بود.
بعد ازتمام شدن تشریفات خیس خوردن، کیسه کشی و صابون دست آخر نوبت آبکشی بود که دوباره به یکی ازهمان اتاقک های دوش وارد می شدیم و پس از آبکشی نهایی فریاد خو...شششششگ برمیخاست و شاگرد اوسا با دوسه لنگ می آمد. یکی برای بستن به دورکمر، یکی برای انداختن روی دوش و یکی هم ، معمولاً برای مشتریهای دست به انعام، برای پیچیدن به دورسر.
هنگامی که لنگ ها بسته می شد از درسالن اصلی خمام خارج می شدیم و پایمان را درجوی آبی که برسرراه بود آب می کشیدیم که "نجس" نباشد و شاگرد اوسا لنگی را جلوی قفسه لباس هایمان پهن میکرد. اگرمشت ومال می خواستیم می نشستیم ودلاکی که متخصص مشت ومال بود یک ماساژ دبش به قیمت چهارپنج قران میداد. وگرنه خودرا خشگ میکردیم وبعدازپوشیدن لباس هایمان ، وگاهی مصرف "فیت" و"فلوت" که همان ژل های امروزی باشد ازحمام بیرون می زدیم وبا پرداخت پانزده قران به اوسّا بابت "کیسه وصابون" شاد وسرحال راهی کارمان می شدیم.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(9)
غرغرهای دیگران در مورد « گرمابه صالحی »

خيلی جالب بود
مخصوصا آن کف پوشهای قرمز رنگ گل منگولی را خوب بياد مياورم.

ملا حسنی | December 5, 2006 10:10 AM

عمواروند جان خاطرات توظاهراً قدیمی تراست چون من خزینه را هرگزندیدم وفقط وصفش را شنیدم، چرانمی نویسی؟

نق نقو | December 5, 2006 09:52 AM

اهری جان نق نقو درسمت چپ عکس (کاپشن دردست) ایستاده است.
منتظرعکس گرمابه زمزم هم هستم.

نق نقو | December 5, 2006 09:49 AM

ياد گرمابه بابا طاهر دم خونمون افتادم، يادش بخير...يک احمد آقا حمومي هم داشتيم که يلي بود براي خودش!!

غزل | December 5, 2006 08:53 AM

وای که حموم رفتن برای من فاجعه بود با وسواسی که پدر داشت. ربع ساعتی زودتر وارد خزینه می‌شد، بعد مرا صدا می‌کرد و نمی‌دانم چندبار زیر آبم می‌کرد که از گرما بی‌حال می‌شدم. بعد بیرونم می‌فرستاد که باید در وسط حمام منتظرش بمانم و مواظب ترشح نشدن آب ناپاک به خودم باشم تا او مدتی بعد صلوات گویان از خزینه خارج می‌شد و...

عمو اروند | December 5, 2006 08:13 AM

يه چيز ديگه اگر وقت كردم عكسي از ورودي حموم زمزم برات ميگيرم . نوشته كيسه كشي و مشت مالي پذيرفته ميشود

اهري | December 5, 2006 04:20 AM

آقا ، تك تك گفته هايتان برايم آشناست . يعني خاطرات حمومي را من هم چون حكايتت لمس كردم . عكس حمام كرمانتان باحاله ولي ننوشتي اين نق نقو كدومشه ؟
راستي اسم حموم شهر ما كه هنوز هم داير است و خيلي كم مشتري حموم زمزمه

اهري | December 5, 2006 04:17 AM

دمت گرم و سرت خوش باد. همه چیز این نوستالژی را دقیق گفته بودی. آن تیغهای نصفه چسبیده به دیوار و .... بقیه.

حسن | December 5, 2006 12:09 AM

خیلی خواندنی بود. با کلی جزئیات جالب. این خاطره ""خجالت نمی کشی؟ یه باره باباشم می آوردی دیگه!" رو هم مثل این که خیلی از آقایون دارند. احتمالا خاطره تلخی هست که یادشون مونده!!

سایه | December 4, 2006 11:24 PM












اطلاعات ضبط؟