
"آن هنگام که ایران چون زلف یارپریشان بود، تبریزدردست روس واهوازدردست انگلیس بود. دوره ای ازمجلس مقدس شورای ملی بسرآمد. دولت به ملت مژده داد که انتخابات آزاداست. ملت وعده راباورکرد وندانست که قصرامل سخت سست بنیاداست.
آزادیخواهان ووطن پرستان وغمخواران ملت رنجدیده وهواخواهان زحمتکشان ستم کشیده به تکاپوافتادند واعلان به جرایددادند که برای خدمت به وطن عزیزآماده ایم ودرمقام جانبازی ایستاده ایم.
یکی نوشت که ازنژاد کاوه آهننگرم، ازاین روهواخواه کارگرورنجبرم ودیگری گفت که پدربرپدرازمزدکیانم، دشمن مالک وخان ام، طرفدارتوده های وسیع زحمتکشانم. مردی نوشت که فرزند بابک خرم دینم، آذربایجان پرست وچپ آئینم، ساده لوحی فریادزدازطایفه قزلباشم، ازنسل شهیدان چالدرانم، شیعه ای پاک اعتقادم، دراین خاک پاک حق اب وگل دارم. شهزاده ای فرمود که نسب ازناصرقاجاردارم، وام خود به مام وطن می خواهم اداکنم. آزاده ای افزود نسب ازنادرشاه دارم، خدمت به ملت می خواهم ازراه صدق وصفا کنم. یکی گفت که عمه زاده ستارخانم، یکی گفت که خاله زاده باقرخانم، نامزدی آگهی داد که مرید شیخ خیابانم، کاندیدی شب نامه فرستاد که همدرس کلنل پسیانم وهمرزم یفرم خانم، رندی با سواری رسید که سرمایه را ده بارخوانده ام. پخمه ای باباری آمد که ده سال درزندان مانده ام. وکیل سابق نامه فرستاد که ماه مجلسم، سیدی به منبررفت که وارث سید حسن مدرسم، مقاطعه کارنودولت وبی سوادمجلس آراست که مهندسم، وزیرشاغل درفرودگاه تبریز نشست که خواجه نظام الملکم، کشتی بی طرفی را فُلکم. یاغی دولت پیام داد که دولتخواهم. دشمن ملت سلام داد که ملت پرستم. پیری نشست وفریاد زد که بخت جوان دارم، ازمجاهدانم، درسنگرخوابیده ام ازمردان صدر مشروطیتم. جوانی ایستاد ودادزد که تدبیردارم، درس خوانده ام ازجوانان ذیل مشروطیتم. بدنامی گفت خوشنامم مهذبم بسیارباادبم. نیکمردی گفت مکتب لنین دیده ام. پرحرارتی نگاشت که نطق استالین شنیده ام، عمده مالک اظهارکرد که برزگرم، خرده مالک برسینه خودزد که رنجبرم. بازرگانی گفت ستون بازارم، دشمن ارتجاع بین المللم، شاعری شعرساخت وسرود که گویند مرا چوزادمادر، آئین وطن پرستی آموخت.
باری ازاین مقالات ونطق ها وآگهی ها برمابیچارگان معلوم شد که به هرکوچه ازتبریزده ها آزادیخواه ازجان گذشته وسوسیالیست صاحب نظر نهان بوده اند وما نمی دانستیم."
نوشته مهدی مجتهدی، نقل ازکتاب "یک لب وهزارخنده" عمران صلاحی
پ.ن.: کمی به گوشتان آشنا نیست این حکایت انتخابات؟
پ.ن.: عکس ازوبلاگ یک اهری