دراتوبوس:
- خانم اولی: شما هم برای تعطیلات راهی شمال هستید؟
- خانم دومی: نه ما برای پیک نیک داریم میریم "آب اسک"
- خانم اولی: اِوا ازخانم با کمالاتی مثل شما بعیده، "آب عکس" درسته نه "آب اسک"!
- .... اتوبوس توقف می کند:
- خانم اولی: خانوم اینجا خیلی باصفاست بیائید یه "عسک" یادگاری بگیریم!
درآستانه ورود به خانه:
- خانوم یه "گاز" گرفتم بزارش روی "غاز" سرخش کن بخوریم!
درتعویض روغنی:
- اصغری این "آچاربوسک" منو ندیدی؟ گذوشته بودم اونجا رو"فلاکس" آب یخ!
درمحضراستاد:
- دکترمقدم استاد "اقتصاد خرد" ما دردانشگاه تهران بود. هم شهری ما بود وخوش زبان. درمقدمه کتابی که خود تالیف کرده بود درجایی نوشته بود "این مباحث را قام به قام دنبال می کنیم".
درفروشگاه "دی تودی" دوبی:
- دختر تی تیش: اسکیوز می هاوماچ دیس؟
- فروشنده: ده درهم خانم!
- دختر: اسکیوزمی بغلیش هاوماچ؟
پ.ن.: کامران کجایی که یادت به خیر!
پ.ن.1: پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . وقتی به اوگفتند که صلاح الدین زرکوب "قفل" را "قلف" میگوید، مولانا فرمود: درست همانست که صلاح الدین میگوید!