« شیشه های مه گرفته »

January 21, 2007

صبح که درپارکینگ را بازمی کنم سوزسرما گوش ها یم را می سوزاند. نگاهی به نهال های سپیدار می اندازم ودردل می گویم خداکند این سوزشمارا ازپا نیاندازد هنوز خیلی مانده تا جان بگیرید.
"وِید" همسایه دست راستی دارد با آن چشم های آبی خندان وجوانش با ماشین برف روبی برف های پیاده روجلوی خانه مارا می روبد. دستی تکان می دهم وخوش وبشی می کنیم. معلم ورزش است ودراوقات بیکاری اش هم پیمانکارخانه سازی. می گوید اگربرف های پیاده رو جلوی خانه تان را پاک نکنید ورهگذری زمین بخورد وپایش بشکند می تواند شمارا "سو" کند ودردسربرایتان درست کند. ازاو تشکرمی کنم. روزنامه را اززیرصندوق پست برمیدارم ونگاهی به عنوان های درشت می کنم: "برف سنگین درکلرادو"، "مخالفت سناتورهای دموکرات با طرح پرزیدنت بوش برای افزایش نیرودرعراق"، "مرگ آرت بوخوالد درهشتادویک سالگی". روزنامه را تا می کنم وروی صندلی عقب ماشین می اندازم. ماشین را روشن می کنم وبیرون می زنم. داشبورد ماشین درجه هوارا 13 درجه فارنهایت نشان میدهد که باید حدود ده درجه زیرصفرسانتی گراد باشد. هنوزهم به این سیستم اجق وجق استرلینگ وفارنهایت عادت نکرده ام وهمه چیزرا باید تبدیل کنم تا معنی دارشود.
راه که می افتم حرف وِید مرا به گذشته می برد. زمستان 42 یا 43 بود، برف سنگینی درتهران باریده بود. برف هارا پاروکرده ودرکوچه ها ریخته بودند. سرراه که به مدرسه میرفتیم وسط کوچه دلبخواه انقدربرف انبوه بود که ازسرِما بالاترزده بود. بچه ها زیربرف تونل زده بودند وازتونل های برفی رد می شدیم. چه دلمان خوش بود!
بخارروی شیشه جلودیدم را تارکرده ورویا را ازسرم می پراند. بخاری را روشن می کنم. بخارکه پاک می شود سینه سرخی رامی بینم که برروی شاخه های لخت درختی کزکرده. این سرمای بی پیر وسینه سرخ؟! نمیدانم چه طوری ازمهاجرت به جنوب بازمانده است. او ازمهاجرت بازمانده وتنهاست ومن مهاجرت کرده وتنها!
عصردوشنبه ها روبروی دانشگاه، سالن نقلی کافه قنادی سپیده جای سوزن انداختن نبود. پیاده روجلوی دانشکده هم شلوغ بود. صدای خنده وشادی وهایهوی بچه ها فضارا انباشته بود. اولش که این برنامه را شروع کردیم، همین چهارپنج نفرخودمان بودیم. من ازبانیان اصلی بودم. مسعود ومهدی واحمد وامیر وعلیرضا وحسین ومحمد و چند تادیگه. جلوی دانشکده حمع می شدیم و بعد می رفتیم سالن ورزش شماره دو دانشگاه تو خیابون 21 آذر. تاساعت 8 و9 شب فوتبال گل کوچیک یا بسکتبال می زدیم و بعد دوش می گرفتیم و آب میوه می خوردیم وحرف می زدیم.
بعد کم کم هی تعداد بچه بیشترشد. دخترا هم اومدند، اون آخرا قبل ازاینکه بیائیم آمریکا، جمعیت عصرهای دوشنبه تا سی چهل نفرهم میرسید. بعضی هاشونو اصلاً دیگه نمی شناختم ولی عجب جمع باحالی بود. عجب روزای شادی! ازبچه ها شنیدم که حتی بعدازرفتن ماهم این جمع تا نزدیکی های انقلاب ادامه داشت. حالا کجان اون بچه ها؟ حسین پناهنده دانمارک شد، حمید تو عراق گم شد، علیرضا واحمد تهران هستند، مسعود به کانادا کوچ کرد، محمد واحمد و مهدی رفتند آمریکا، سروروهیلدا رفتند اسرائیل، خسرو تو تهران بیکاره، حسن تو دوبی مریض شده، جمشید تو مالزی خلبان شده، الهه طلاق گرفته نمیدونم کجای آمریکاست، مهین حزب اللهی شده، سعید تو جنگ با عراق شهید شد، .... چون دود پراکنده شدیم.
چراغ قرمزچرتمو پاره میکنه. توی زمین گلف کنارخیابون دویست سیصدتا غازکانادایی تاکمرتوبرف فرورفتند وبی حرکت نشسته اند مثل اینکه دارند مدی تیشن می کنند. گاهی دوتا سنجاب شیطون دنبال هم میدوند وآرامش غازارو به هم می ریزند.
ازآمریکا که برگشتیم دوباره رفتم تو نخ جمع کردن بچه ها. اونوقتا هنوز بیشترشون تهران بودند. ناصر، علی، عزت، سرور، مسعود، محمود، علیرضا، جمشید، مصطفی، احمدو...بیشتربچه ها ازدواج کرده بودند و بعضی ها بچه هم داشتند. ازدورهم جمع شدن های ساده شروع شد. گرو وصمیمی وبی تشریفات. اما کم کم هی تشریفات زیاد شد وهی صمیمیت کمتر. وشگفتا ودردا که پی بردم همان زمان که آن همه تلاش میکردم بازهم آن جمع های صمیمی را تکرار کنم پیوند ها رفته رفته سست میشد ودل ها دور. مهاجرت ها شروع می شد وهمه – یکی کم یکی بیش - درلاک خود فرومیرفتند. جنگ بود وبمب بود ومرگ وشهادت وفراروشل شدن آن پیوندهای صمیمیت.
این بارصدای بوق ماشین پشت سری بود که مراازهپروت درآورد. چراغ سبزشده بود. به پارکینگ محل کارم که رسیدم خانم های دفترهمسایه درآن هوای سرد وسوزبی پیر بیرون ایستاده بودند وسیگاردود میکردند وفنجان قهوه دردستشان بود وقاه قاه می خندیدن

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(9)
غرغرهای دیگران در مورد « شیشه های مه گرفته »

سالن ورزش ۲ دانشگاه تهران تو ۱۶ آذر فکر کنم باشه ... کیف می‌کنی یه نق نقوی دیگه هم پیدا شده میاد اینجا همش به نوشته‌هات ایراد می‌گیره؟

n!MA | January 26, 2007 02:16 PM

دنيا همينه...

مهتا | January 23, 2007 09:56 PM

آرزو مي كنم هر جا هستيد دلتون خوش و تنتان سلامت باشد نق نقوي خوش سخن

طاهره | January 23, 2007 06:36 AM

سلام. عجب زيبا يادآوري خاطرات كرديد. خواننده رو مي بره اون دوردورا و هر كس بياد روزاي خوشي كه داشته لبخندي به لبش مي شينه. لبخندي شايد غمگين براي از دست دادن اون روزا........شايد هم لبخندي آرامبخش براي بدست آوردن اين روزها........

طاهره | January 23, 2007 06:35 AM

نق نقو جانم...مثل اینکه برف یه تاثیر معجزه آسا روی آدمها داره...من که از شادی تو پوستم نمیگنجم وقتی برف میاد...شما که نقب میزنین به دلتون و خاطراتتون...گذشته...حال...چه فرقی میکنه؟ میتونست همین دیروز باشه یا هزار سال پیش که توی همین برف از زیر تونل برفی رد میشدین...دوستتون دارم...صمیمی هستید

مرجان | January 22, 2007 10:25 PM

وای خدایا بسوزه پدر این دوستی ها که آدم هیچ وقت ازشون سیر نمیشه.همیشه خداهم باید حسرت یه دوره خوب بمونه تو دلت.چند روز زنده یم میخواییم زندگی کنیم ولی همش باید غصه این و بخوریم که هی جوانی ،روزای خوش، بچگی،دوستی ها،پاکی ها،صداقتها،و.......... کجایید که یادتون به خیر.

mohi | January 22, 2007 02:55 PM

مستفيض گشتيم
فقط مواظب باشين و نَمالين به بنز جلويي!

اهري | January 21, 2007 11:00 PM

نق نقو جونم
چقدر حال و هوای نوشته ات قشنگ بود... راست میگید من الا حتی یکی از بچه های دانشگاه رو هم نمی بینم حتی یکی از دوستان خودم رو هم نمی تونم ماهی یکبار ببینم روزگار بدی شده ...

alma | January 21, 2007 09:09 PM

همون داستان همیشگی. مهاجرت و پراکندگی...

سایه | January 21, 2007 07:34 PM












اطلاعات ضبط؟