« نق مَرّه گی های یک ایرانی درغربت »

February 09, 2007


لطفاً روی عکس کلیک کنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

اگرمعلق زدن آموخته بودم وسگ ازچنبرجهانیدن، صبح امروز که که می خواستم سطل آشغال را جلوی دربگذارم پایم روی یخ سرنمی خورد ودورازجان روی بتن شیرجه نمیزدم که یک طرف صورتم کبود شود وبلنگم ویاد شل بی کتاب بیفتم، لقبی که به آقای اسکندری دبیرادبیات کلاس پنجم داده بودیم.
دوروزاست که چنان مه غلیظی به سطح شهرچسبیده که افق دید آدم را بین ده متر تا ده متروهشت سانت وسه میل (بسته به طول دماغ آدم) کرده است. این مه روی تن لخت درختان یخ زده وتمام آنها شده اند تابلوی مجسم "اسکلت های بلورآجین".
صبح توی آن دفترلکنتی بدون پنجره نشسته بودم، کاروبارهم که بدترازهوا کساد و مه آلود بود، احمد آمد سری بزند گفتم بریم چند قدم اونطرفترتو استارباکس بشینیم وقهوه ای بنوشیم.
کاسبی استارباکس مه آلود نبود که هیچ سکه هم بود. ملت وسط ساعت های کاری مثل اینکه همگی یا جیم شده بودند یا بدترازما بیکاربودند که واسه قهوه صف بسته بودند.
یک خانم ظریف موبلوندی جلوی من بود با شلوارچسبان قرمز و ژاکت قرمزکه اززیرش بلوزش زده بود بیرون ولوگوی سفید کوکاکولامعلوم بود. یادم افتاد که یک مقاله ای رو درمورد "لوگو" شروع کردم وهمین جورنصفه نیمه ولش کردم.
داشتم جهره اون خانمه رو درخیال مجسم میکردم که یهو به طرف من برگشت، هشتادسالو شیرین داشت. لبخندی زدم وبه گودمورنینگش جواب دادم وتودلم گفتم ماشالا به عشفت به زندگی وظرافت اندامت.
درگوشه ای درکنارشیشه نشستیم، پشت میز بغل دستی پیرمرد چاقی نشسته بود وانبوهی ازکاغذ وروزنامه را روی میزولوکرده بود ویادداشت هایی می نوشت. یک کت کهنه ویک بلوزقرمزتند پوشیده بود که ازفرط کهنگی گره گره شده بود. صورت عظیمش آدم را یاد مفتش دایی جان ناپلئون می انداخت با این تفاوت که سفید بود مثل کاغد وموهایش لاخ لاخ به رنگ برف. احمد با او سلام وعلیک کرد واو نفس زنان شروع کرد به وراجی. جوری حرف میزد مثل اینکه دهان شوری دردهانش ریخته ودارد غرغره میکند. میگفت دوکتاب ازاو دردست انتشاراست یکی درمورد پرزیدنت ریگان ودیگری درمورد پرزیدنت روزولت. احمد میگفت دردانشگاه آنها "سخنرانی" تدریس میکند ومیگفت این پیرمرد متن های سخنرانی چندرئیس جمهورازجمله کارتر، ریگان ونیکسون را می نوشته وخودش هم درموضوعات سیاسی سخنرانی میکند وکلی پول میگیرد.
همانظورکه آنها حرف میزدند به هپروت رفتم وازپشت شیشه بیرون را نگاه میکردم. انبوهی ازمرغان دریایی دوریک تابلوی نئون پروازمیکردند که روی آن با چراغ قرمزی که درآن هوای مه آلود کاملاً واضح خوانده می شد: بنزین بدون سرب هرگالن 2.09 دلار.
بوی مطبوع فهوه درفضا موج میزد وصدای خواننده ای که استرایسند بود یا دیون، هرکه بود صدایش مه آلود بود و هوای دل من هم.

پ.ن.1: موسیقی "لاو سانگ" (ترانه عشق) از "شر"
پ.ن.2: نق مره گی = چسناله!

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « نق مَرّه گی های یک ایرانی درغربت »

:)

M.Z. | February 10, 2007 07:45 PM

نق نقوی عزیز!

اول بدهی ام را بپردازم راجع به نوازش و ارشاد لطیف ات در پیامگیر خشن و بدقلقم.
ممنون از لطف و توجهت.
را جع به خشونت خب من هم مال همین خاک و آبم !
از تذکرت ممنونم.
خیال میکنم خشونتم رو جراحی کردم.
امیدوارم دیگه تکرار نشه.
باز هم ممنونم.
راجع به تق مرده گی رمانتک ات امیدوارم همچنان این نهضت تا انقلاب بعدی ادامه داشته باشد.

سینا هدا | February 10, 2007 08:47 AM

نق مره گي ات بسيار به بذاقمان به حلاوت چسبيد . بنده هم وقتي داستانتان را ميخواندم به هپروت اعلا مشرف شدم . اول از همه روي عكس " تقه " اي فرموديم ولي كو اين آهنگ . نگاهش ميكنم با سرعت ما يكربعي طول خواهد كشيد تا از ذوق انتخابت ثمري چينيم .
پي نوشت : آقا اين كلمه مهين" تقه" را ما از شما به يادگار برده ا يم ولي گويا الان برايتان حال نميدهد لا مس سب

اهري | February 10, 2007 05:56 AM

با اين "نق‌مره‌گی" شما، در تئوری و در عمل، به شيوه‌ی ميرزا پيکوفسکی و با کسب اجازه از ايشان و پرداخت حق مؤلف، وحدت می‌نمائيم.
واز طرف قاطبه‌ی بلاگرهای اروپای غربی و مرکزی و بلکه هم شمال آفريقا خواستار تدوام اين قبيل "نق‌مره‌گی" ها می‌باشيم.
مرحمت عالی مستدام

آشپزباشی | February 10, 2007 02:37 AM

نق نقو جونم سلام
حظ فراوان بردم از آهنگ واقعا که چقدر زیباست
این روزها به هرکسی میرسیم دلش گرفته
هوای دل من هم ابریه تا قسمتی هم بارانی

alma | February 10, 2007 12:43 AM












اطلاعات ضبط؟