« مهندس ساعد »

February 26, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

برادرا صلوات رو باید با آهنگی موزون وحزین ختم کنید تا دل رسول الله شاد بشه..
دست هایش را مثل هربرت فون کارایان، منتها بدون چوبدستی، درهوا بالا می برد ونگه میدارد.....خوب برادرا حالا همگی با من بخونید: (دستانش را درهوا حرکت میدهد وبا شوروصدایی حزین می خواند):
اللللااااااااهوووومممممه صل ل ل ل ل علااااا محممممممد ن ن ن و آآآآآل ل ل ه مووووحمممممممد
بارک الله خوب بود تکرار کنید. ومن دردلم فکرمیکردم: هرچی باشه این صلوات آهنگین ازاون فریادهای تیزوخش دارشنیدنی تراست.
سال 59 بود، مهندس ساعد را فرستاده بودند تا جایگزین من درشرکت شود ومن به شرکت دیگری مامورشده بودم، قراربود چندروزی اورا همراهی کنم تا با امورشرکت آشنا شود.
ظهراست، مهندس ساعد با آن قد کوتاه وریش های کم پشت ولحن گرم وصدای سینمایی اش کارگران و کارمندان شرکت را درنمازخانه جمع کرده وبرایشان موعظه می کند و صلوات با موسیقی به آن ها یاد میدهد. نزدیک نمازخانه که میرسی به نظر میرسد به کلیسایی نزدیک می شوی که نمازگزاران مشغول خواندن "گاسپل" هستند! حیرت ازچهره برخی از همکاران پیداست، برخی دیگرخنده خودرا به زور فرو خورده اند وبرخی هم گرفته ودست پاچه هستند اما همگی – کم وبیش – مشغول همراهی وارکستراسیون هستند!
مهندس ساعد میگوید: برادرا امروز روز عبادته، امام – که من یک موی گندیده اورا به صدتا ازاین لیبرال ها نمیدهم – (روی "لام" لیبرال شش تا تشدید می گذارد ونیم نگاهی به من می اندازد) فرمودند نمازاول وقت ازهرکاری واجب تره. صدای اذان که اومد کارو ول کنید.
راستی برادرحبیبی فردا رنگ وقلم مو می خری یه عکس امامو روی دیوار شرقی میکشی که ازدور دیده بشه. (ارتفاع دیوارشرقی حدود 15 متر وعرضش حدود 10 متربود!).
برادر حبیبی دفتردارتعمیرگاه بود. خط خوبی داشت وشعارنویسی میکرد. مثل همه هموطنان شاعرمادرزادهم بودچند بارمچشو گرفته بودم که یک کاغذ میذاشت جلوش روی کاغذ کلمات هم قافیه رو ردیف میکرد: کباب، سراب، خطاب، عتاب ... بعد براساس آن کلمات دروصف امام وانقلاب شعرمیگفت ودر مراسم جشن وعزاداری میخواند.
برادرحبیبی میگوید چَشم حاج آقا فردا ترتیبشو میدیم، شما کمی مارا ارشاد فرمائید.
مهندس ساعد چشمانش را تنگ میکند، نفس عمیقی میکشد، سینه اش را صاف میکند وادامه میدهد:
شب سردی بود، رسول خدا برخود میلرزید وعرق میریخت، همچنان عرق ریزان ازغارحرا بیرون آمد، ناگاه صاعقه ای براستانه غارفرودآمد وشب تیره را آنچنان غرق درنورکرد که چشمان هربیننده ای را کورمیکرد. غرشی مهیب برخاست، زمین میلرزید. موجودی عظیم که یک پایش درغرب وپای دیگرش درشرق بود وسرش برآسمان می سائید ظاهرگشت وبا صدایی مهیب فریادزد: اقرء - بخوان ای محمد....
وصدای گرم وسینمایی مهندس ساعد همچنان همکاران را شیفته ومرعوب وبا دهان های بازهاج وواج ومبهوت برکف نمازخانه دوخته بود... .من درشگفت مانده بودم که این موجود غریب کیست وچه درسردارد.
صبح فردا که به شرکت رسیدم، همکاران گفتند حراست سازمان چندبارتلفن زده وبا شما کارفوری دارند. تماس گرفتم، گفتند به نگهبانی بسپارید مهندس ساعد را به شرکت راه ندهند. ازتعجب خشگم زد!
- چرا؟
- نفوذی حزب توده است!
- ولی خودتان معرفیش کردید؟
- اشتباهی پیش آمده، به شرکت راهش ندهید

واین چنین بود که مهندس ساعد دیگرپیدایش نشد.

پ.ن.1: موسیقی "رز صحرا" از گروه "ستینگ"
پ.ن.2: یادداشت ازمجموعه مختصرالخاطرات
پ.ن.3: اگردوست داشتید، مهندس را هم که درهمین مایه هاست بخوانید

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « مهندس ساعد »

عجب موجود باهوشی!!! خیلی خوشم اومد!

n!MA | February 27, 2007 12:39 PM

سلام.خوبين شما؟خاطره جالبي بود......لذت بردم.....اميدوارم هميشه شاد وسرزنده باشين...قلمتون سبز

سنجاب خانوم | February 27, 2007 08:34 AM

اوايل انقلاب از اين نوع جوجه تيغي ها كمتر از امروز نبود . انقلاب را ديگران كردند نانش را ساعدييون خوردن. كوفتشان بشه انشا ئالله
تكبير !
الا هوممه صله الا موحممد و آل موحمممد !

اهري | February 26, 2007 09:36 PM

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گویم
و حرف هایی هست برای نگفتن
حرف هایی که سربه ابتذال گفتن فرو نمی آورند
و سرمایه هرکسی به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد.
دکتر علی شریعتی
سلام بر نق نقوي عزیز
می دونی عزیزم وقتی آدم می نویسه آروم می شه خیلی آروم. و وقتی می خونه بازهم آروم می شه می دونی چرا؟!
چون آدم حس می کنه رنجی که می بره دیگران هم حس می کنن.
اما من یه روزنامه نگارم. به شدت غصه می خورم وقتی این همه مشکلات رو می بینم. اما امیدوارم که بهبودی حاصل بشه.
هروقت آپ می کنی یه خبربهم بده.
مینا همیشه آماده شنیدن نق نق های دوستاش هست. مخصوصا این روزا که خودش دلش عجیب گرفته.
تا بعد

مینا حیدری | February 26, 2007 03:20 PM

چه جالب!
من تا آلان نفهمیدم کی راست میگه کی دورغ!!!
یکی که امروز خوب فردا میشه دشمن آدم و عالم یا برعکسش..
این کلی گفتم منظورم کسی نبود.
موفق باشید

mohi | February 26, 2007 03:05 PM

عجب در زمان انقلاب جای من خالی بوده ها !!
افسوس سعادت نداشتم چنین چیزهایی را با چشم خودم ببینم
آی حال میده وقتی این خاطرات را از زبان شما و عمو اروند میخونم!
ااای حال میده

دری وری | February 26, 2007 03:04 PM












اطلاعات ضبط؟