« سلطان دایی ناسورها »

March 07, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

چون شب هفتصدوبیست و دویّم برآمد شهرزاد گفت:
ای ملک جوانبخت! امشب خواهم مر ترا عاقبت قصه‌ی رکس بازگویم که بس عبرت انگیزاست، این حکایت. گرچه دانم که اگر گوش عبرت پذیرداشتی ، مر سلطان همی نبودی . لیکن سزاست گوش فرادهی وبه خواب درنیفتی هم ‌چون دوش .
طوطیان شکّرخو ار شیرین گفتار ، همی حکایت کنند که تیرانوزوروس رکس دا ئی‌ناسوران هفت اقلیم را سلطان بودی و بر مَرکب قدرت عظیم ، بی ‌ترمز براندی. هم وی ‌ را دو وزیر خفن، مشاوره بدادی ، از یمین و از یسار. آن ‌که در یمین بودی نامش ضرب ‌القمر ، از راسته ‌ی زوروسیان و آن ‌که دریسار بودی ، نام مصلح ‌الشمس ، از راسته ‌ی تراتوپسیان .
به گستره ‌ی فراخ بیشه ، سکوتی عظیم برقرار بودی درسنگینی سایه ‌ی سلطان و دایی ‌ناسورها و شیران و کفتاران و گرگان و تمساحان و روبهان ، در کمال مودت و اخوت و مهرورزی ، به اُکل و شُرب مشعول . ازطعام تن و استخوان ودَمِ شتران و گوسپندان و گاوان و زرافه‌گان و خرگوشان و موشان بقدر علی مراتبهم . و مشکور بودی از این خوان نعمت .
از هرسوی هفت اقلیمِ بیشه اصوات مشکوراً یا امیر برخاستی که مر دو گوش حضرت رکس را بس دلنواز بودی، الّا اینکه درگوشه و کناری برخی از مرغان آبی و لک ‌لک ‌ها و طوطیان و هزاران و ماهیان بر شاخسارها و برکه ‌هایی گرد آمدی . و سازها یی مخالف همی ‌نواختی که درگوش سلطان خوشایند نبودی .
پس وزیران یمین و یسار احضار فرمود و نظر بخواست . که گفته ‌اند "وشا ورهم فی ‌الامر" و سلطان رکس بس به آنچه دیمقراطی گفتند تلاش وافر نمودی. مصلح ‌الشمس بگفت:
ای سلطان! اینان مرغانی و ماهیانی بی آزار بیش نیستند، بگذارید بنالند همی که کارشان قانونی ا‌ست. اما ضرب ‌القمر داد سخن بدادی که آنچه اینان می ‌کنند خلاف قانون بیشه بودی و خلایق را به راه ‌های ناراست منحرف نمودی .
پس سلطان بفرمود تا مرغان و ماهیان را درقفس و تُنگ حبس همی نمودند. پس شاعر فرمود :
"صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟ "
جمع خلایقِ بیشه از گوسپندان و خرگوشان را که دگر هیچ مایه‌ی شادی نبودی عنقریب به دپرسیونی کرونیک دچار شدی و در مرو ر ایام لاغرشدی و فرتوت و عقیم. پس دا ئی‌ناسوران را قحطی ‌ای عظیم برآمد و پاچه ‌ی یکدیگر همی گرفتی تا نسلشان درهفت اقلیم منقرض گردید .
و این حکایت را دیرین ‌شناسان از استخوان ‌ها ومهره ‌های دا ئی ‌ناسوران رکس همی برخواندی در علوم خُفیه ی فسیلولوژی .

پ.ن.1: حکایت دیگری ازرکس دراینجاست
پ.ن.2: موسیقی: رقص شمشیر اثرآرام خاچاطوریان، با اجرای ارکسترسمفونیک هیوستون

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « سلطان دایی ناسورها »

غر غری ثقیل خواندیم و بس مبسوط گشتیم
آن هم در روز تولدمان!

دری وری | March 8, 2007 03:44 PM

عمواروند جان
ضمن تشکروسپاس بیکران نکاتی راکه فرمودی اصلاح کردم بجز اندازه فونت که در اینجا "دیفالت" است ومن نمی توانم تغییرش دهم (یعنی بلد نیستم!)

NeghNeghoo | March 8, 2007 10:28 AM

بس متلذذ شدیم
برایت ای‌میلی فرستادم

عمو اروند | March 8, 2007 02:44 AM

آن قصر که با چرخ همی زد پهلو
بر در گه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که کوکوکوکو

و

آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

Pooya | March 7, 2007 10:03 PM

هزاران را چه شد ؟
منم نميدانم

اهري | March 7, 2007 09:54 PM












اطلاعات ضبط؟