« گَرَه سِیید»

March 09, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

تلویزیون مرد سیاهپوستی را نشان میداد که از قرار (به قول حافظ ) فیض روح القدس باز مدد فرموده ودارای دم مسیحایی شده بود. به روی بیماران فوت میکرد وآن هارا شفا میداد، مثلاً ناگاه مرد فلجی که سال ها برصندلی چرخدارزمین گیربود بلند میشد وراه میافتاد!
بادیدن این خبریاد سال های دورو "گَرَه سِیید" افتادم:
درسا لهای کودکی، سالی یک بار درتابستان برای دیدن پدربزرگ ومادربزرگ واقوام دیگرمادری ام، به تبریز می رفتیم ودرخانه پدربزرگم درمحله "باغمیشه" تبریز یکی دوهفته ای مهمان بودیم.
به رغم اینکه درآن سال ها آب لوله کشی شهری درخانه پدربزرگم فراهم بود، اما – شاید به دلیل پایبندی به سنت ها – هنوزآب چشمه برای نوشیدن برتربه شمارمیرفت. این چشمه درحقیقت قناتی بود که درعمق زمین، بعد از بیست سی پله پائین رفتن، چاری بود وگرچه درظاهرزلال وگوارا می نمود، اما بدلیل اینکه ازخانه های بی شماری می گذشت به انواع باکتری ها و میکرب ها آلوده بود.
این آب را درکوزه هایی سفالین که به آن "گودوش" می گفتند می ریختند وبرسرسفره می آوردند. دراثرنوشیدن این آب واصطلاحاً "آب به آب شدن" بود که معمولاً ما بچه ها که دستگاه گوارش آسیب پذیرتری داشتیم دچار اسهال و دیگربیماریهای گوارشی می شدیم.
دریکی ازاین سفرها، بیماری گوارشی من کارش بالا گرفت وبه تب ولرز و وخامت کشید وداروهای معمول افاقه ای نکرد.
دریکی از محله های تبریز زیارتگاهی بود که آن را "صابیل امیر" (صاحب الامر؟) می خواندند. دراین زیارتگاه آخوندی عمامه سیاه معروف به "گَرَه سِیید" (سید سیاه) حجره ای داشت.ومشهوربود که این سید دم شفا بخش دارد.
قرارشد من را برای شفا نزد "گره سیید" ببرند. شاید پنج شش سالی بیش نداشتم، اما آنچه از صابیل امیربیادم مانده حیاطی سنگفرش با کبوتران چاهی بسیاربود که مردم دانه هایی را که نذرکرده بودند برای آن ها می ریختند. درکناردرورودی وگنبد زیارت گاه حجره ای با پنجره ای کوچک بود که بسیارشبیه گیشه بلیط فروشی سینما بود. درپشت آن پنجره ی کوچک، مرد جوان چاق وتنومندی با عمامه وعبا وچشم وابروی سیاه نشسته بود که صورتی عظیم داشت. بعد ازشنیدن شرح مختصری ازبیماری من اززبان خاله ام – که فرقی هم برایش نمیکرد - مرا به جلوی پنجره حجره اش فرا خواند، دعایی را به زبان عربی وبا لهچه غلیظ ترکی خواند وسپس تف مبسوطی به صورتم انداخت. دعای دیگری را نیز با خطی خرچنگ قورباغه برکاغذی کوچک نوشت و گفت این آن را درآب بیاندازند وروزی سه قاشق از آن آب دعارا به من بخورانند. برای حق ویزیت نیز مبلغی پول ویک مرغ سیاه دریافت نمود.
نمیدانم اثرآن تف- دعا وآن آب دعا بود یا اثر"گریپ میکسچر" و سرم فیزیولوژی، اما همانطورکه ملاحظه می فرمائید زنده ماندیم تا درمحضرتان باشیم.

پ.ن.: معمولاً برای یادداشت هایم عکس های خودم را می گذارم، شاید دراین جا هم خوب بود عکسی ازبچگی های نق نقو را بگذارم، اما دراین جا استثنائاً ازعکس زیبای خانم "میس مدیک" از سایت کارگاه عکاسی (the photographers workshop) استفاده کردم که آن را بسیاردوست دارم. موسیقی این یادداشت نیز ازکارهای بسیارقدیمی با صدای مری هاپکین است به نام:
Those were the days

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « گَرَه سِیید»

من هم از این تف ها خاطره دارم

alma | March 10, 2007 09:39 PM

والا ما نیازی اساسی داریم به این تف ها تا بلکه به قدرت معجزه آسای این تف ها بتوانیم اندکی عقل به دست بیاوریم
زیرا نسخ پزشکان هیچ تاثیری به حال خراب ما نداشت!!!

دری وری | March 10, 2007 04:10 PM

پاینده و سبز باشید.
در مورد اون دعا و اینه میگن تا اعتقاد نداشته باشی عمل نمیکنه.میگن البته من نمی دونم.تجربه ش رو نداشتم.
البته برای اینکه خودمون رو مجبور به زندگی کردن بکنیم از این دلایل استفاده میکنیم.

mohi | March 10, 2007 03:00 PM

نظر خودت چيه؟
كار، كار كدومشون بود؟

Pazh | March 10, 2007 04:42 AM

آه که این باورهای غلط چه بر سر ما نیاورده است! داستان‌ها دارم از این باورها.

عمو اروند | March 10, 2007 01:22 AM












اطلاعات ضبط؟