« عید دیدنی »

March 21, 2007

خوب امروز روز اول عید است و روز عید دیدنی از بزرگان و دوستان و"بچه محل ها". خوبی کاردراین است که نه ترافیکی درکاراست ونه راه بندانی ونه دود ودمی ونه سوزش چشم ودردگردن حاصل ازآن. برتوسن خیال سوارمی شویم و آسمان بلاگستان را درمی نوردیم سیرآفاق می کنیم واندکی هم سیر انفس.
لباس های عیدمان را پوشیده ایم وکفش هایمان را برق انداخته ایم و شاخه هایی چند از بیدمشگ وبه ژاپنی ویاس زرد دردست روانه می شویم:
اول ازهمه به سنت نوروزی، به سوئد، به دیدن ریش سفید بچه محل ها می رویم: "عمو اروند" عزیز که با قلم ساده وپرشکوهش جادوی دشت های تفته جنوب ایران عزیز را با زیبایی وشکوه تمام به تصویر می کشد وبا خاطرات خوبش درکالبد "آئین جوانمردی" می دمد وآن را زنده میکند که امروز بزرگترین گمشده ماست. دم عمواروند گرم وقلمش پایدار.
ازسوئد یک نیم دوری می زنیم وبه تورونتو می رویم وجلوی دردولت سرای "آب وگل" پارک می کنیم. گرچه هوای تورونتو هنوز نشانی از نوروز ندارد، اما خانه آب وگل مثل همیشه پررفت وآمد وگرم وصمیمی است. گلچین هایش را عرضه میکند ونکته هایش را وعکس های با صفایش را. صفای شیرازوحافظیه را نشان دارد.
حالا که آمدیم کانادا بچه محل های اینوررا سرمی زنیم:
"سایه" بانو که همیشه با دل نوشته های با صفایش چراغ سردرخانه اش روشن است و هوای دوستان گرفتارودربند خودرا دارد.
"ملاحسنی" که با طنز ناب وبی بدیلش شلاق را به تن هرچه آدم وآدم نمای بی معرفت است ، می نوازد ودل آدم را خنک می کند ودراین عصرغم آموز غزلکش، شادی وخنده برلب می نشاند گرچه که ته نشین نوشش، هوشمندانه، به زهرنیش آلوده است.
نیش گازرا می گیریم وسرتوسن خیال را به سوی خانه مادری کج می کنیم که بچه مجل های ساکن وطن را تبریک سال نو وتهنیت و درود وستایش دوچندان شاید که درزیرتیغ تیز ارشاد مانده اند و می نویسند وشیرین می نویسند:
به خانه "دکترامید" عزیز می روم که شخصیت های دوستانش را برمی کشد و آن هارا قهرمان داستان های طنزش می کند. با استادی وچیره دستی تمام کژی ها وکاستی های آدم هارا براین پیکره ها با قلمش می تراشد وتیپ سازی میکند و با ضربه های ظریف قلمش به ژرفای مینیاتوری شخصیت ها می رود. می ترسم که اکنون که بعد ازعید دیدنی خانه اورا ترک می کنم، ازمن تیپی برای داستان بعدیش بسازد!
به "مرجان" عزیز سرمی زنم که نوشته هایش پرازشعرهای ژرف زندگی انسان هاست و چه باشکوه و ازلطف همیشگی اش به نق نقو یاد می کنم.
به خانه "آلما" می روم که به درودیواربند می کند وازهمه اتفاقات ساده زندگی طنزهایی زیبا می سازد که لحظه های زندگی را شادترمی کند ولطف او که همواره پشتیبان نق نق های این جاست.
به "میرزا پیکوفسکی" گرامی سلام می کنم که با یادداشت هایی کوتاه اندیشه هایی بلند را به زیبایی برپیشانی خانه اش می نویسد وچه پشتکارتحسین برانگیزی دارد که هرروزکه به او سربزنی دست خالی بازنخواهی گشت.
گریزی به اهر می زنم ودرخانه "صادق اهری" عزیز را می کوبم که با رویی خوش دررا می گشاید وبا نثرمنحصربه فرد ویادداشت های بسی خواندنی اش گوشه هایی دیگر ودردهایی دیگر را می شکافد وهوشمندانه درحجره با صفایش به نمایش می گذارد.
به دوستان جدید وبا صفایم "مژگان بانو" ی شاعر،"Mohi" عزیز با آن نوشته های پراحساسش، "راوی" دوست داشتنی با آن باغ پرازگل وترانه اش، "متتی" با آن قلم هوشیارانه و دردشناسش، "دری وری" با یادداشت های شیرینش، "بهروز" عزیز با گلچین های انتخابی اش، "رها"ی شاعرنکته سنج، و "پژ" تیزبین دردشناس درود می گویم.
سرراه اروپا نیش ترمزی دردوبی می زنم وبا "آورا"ی عزیز با نوشته های ساده وخواندنی اش سلام وعلیکی می کنم.
به اروپا می روم. درآلمان "غزل" عزیز را یاد می کنم که گرچه کم می نویسد اما نوشته هایش وخانه اش پرازصفاست، به "شهربانو"ی عزیز سلام میکنم که داستان نویسی بزرگ است وبانویی پرمهروژرف اندیش.
به وین شهرموسیقی میروم ویادی ازدوست قدیمی همیشه شاعرم "قاصدک" بانو می کنم که خودیاور درماندگان وستم دیدگان است ونوشته هایش بوی دل انگیز تهران واصفهان قدیم را دارد وآن دریا دلی ها که رفتند.
دردانمارک به سراغ دوست پرمشغله مان "اسد خان" و جناب "بیلی" می روم که بی نیازازگفته های من است.
یک تک پا هم به استرالیا میروم وسری به دوست قدیمی "ورجاوند" عزیز می زنم که ازابتدای ساختن این خانه همواره مشوق وهمراهی پابرجا بوده است.
قبل ازبرگشتن به این طرف سری هم به فرانسه می زنم و از"افشین" سفرنامه نویس یاد می کنم.
و برای شام باچتر به خانه "آشپزباشی" بلاگستان فرود می آیم که گرچه عشقش نجاریست ولی قلم طنزش بس استوارو نوشته هایش بس خواندنیست ودربلاگ اباد طرفداران سینه چاکش سربه هزاران میزند. بلکه دراثنای صرف شام درآشپزخانه مبارکه امضایی هم به یادگاربرایمان قلمی کند.
ودرهمین دوروبرخودمان به دوست جدیدم "بایرامعلی" سلام میکنم که طنزهایش را بسیاردوست دارم. واز"نیما" ممنونم که گاهی سری میزند وکاستی های مرا یادآوری میکند.
البته "ف.م.سخن" عزیز را که طنزنویسی استاد و منتقدی بزرگ است ازقلم نمیاندازم درخانه اش را، که دربلاگستان نشانی مشخصی ندارد، با احترام می زنم وازاینکه با نق نقو برسرلطف بوده است سپاسگزارم.

اما دوستان دیگری هم بودند که درسال گذشته به خانه نق نقو آمدند وبا خود مهروصفا آوردند، یاران دبستانی ودوستان قدیمی که ازایران ودوبی و کانادا واروپا و آمریکا گرفته تا جاهای دوردستی همچون تایلند وژاپن وبرزیل ونیوزیلند برای خواندن نق نق های روزمره به این سرای درآمدند و با نوشتن پیام های پرمهرخود یاروهمراه وروشنی بخش این کلبه بوده اند یا بی اینکه پیامی بگذارند رفته اند.
ازهمه شما آموخته ام وزندگیم را غنی ترکرده اید. مهرتان پایدارباد ونوروزتان مبارک.
شب به خیر!

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(22)
غرغرهای دیگران در مورد « عید دیدنی »

اوه! من تازه الان از تو تکنوراتی خودمو اون پایین پیدا کردم! عید شما هم مبارک! نق‌نق‌ها هم قابلی نداره ... افتخار می‌کنیم به شاگردی :دی

n!MA | April 27, 2007 12:14 PM

نق نقو جانم، از شرمندگي نمي دونم چي بگم... تو اينقدر خوب و با صفايي که هيچ کلامي براي وصفت پيدا نمي کنم.
تو اين چند روز اول سال نو، همه جور خوشي و نا خوشي با هم داشتم و نتونستم اونطوري که مي خوام براي عزيزاني چون تو، آرزوهاي قلبيم رو بازگو کنم.
سال نو، خونه نو، همه رو به فال نيک مي گيرم و براي تو و تمامي انسانها سلامتي و آزادي و عشق آرزو مي کنم.

غزل | March 29, 2007 05:34 PM

سال نو مبارک

علی | March 29, 2007 08:20 AM

سال نو را به شما تبريك مي گويم. خانه تكاني هم كه كرده ايد. با اميد موفقيت.

حميرا | March 27, 2007 03:48 AM

عرض شود استاد که ما آمده بودیم چای قندپهلوی لب سوز لب دوزی بنوشیم و نقی بشنویم و حظی برویم اما انگار اهل خانه رفته اند مسافرت نوروزی.

مژگانبانو | March 26, 2007 01:37 PM

1- عید شما مبارک
2- ممنون از لطفت
3- لگوی جدیدت قشنگه

مَتَتی | March 26, 2007 03:34 AM

نق نقوی عزیز ممنون که امدید. شرمنده که منزل نبودم! اما نوشته زیبایی را که پشت در انداخته بودید دیدم.
سال نو مبارکتان

آورا | March 25, 2007 12:47 AM

عرض شود استاد ما بلد نیستیم سرخ بشویم اگر نه که هم الان عنابی، ارغوانی تیره یا آلبالویی شده بودیم.
شما محبت دارید. همیشه.
امید که نوروز پیروز باشد و این عید سعید فقید یک بار هم که شده حال را ما احسن الحال کند.
می‌دانم خیالی بیش نیست، اما دل من با همین خیال خوش است که این سال به از سال‌های پیش باشد.
سال صلح، تندرستی و آرامش خاطر. برای شما، برای ما، برای مردمان و جهان مردمان.
ارادت.

قاصدک* | March 24, 2007 05:08 AM

نق نقو سلام عیدت میارک.
سال خوبی برایت آرزو دارم.
سال گذشته خوب بود. از پنجره ای که باز
کردی خیلی ها مثل من وارد سر سراهای
بزرگ شدند.
همه جیز مبارک.

kamram | March 23, 2007 01:29 PM

تبریکات صمیمانه سال جدید مرا پذیرا باشد.
با آرزوی بهترین‌ها!

Roya - Minor Lady | March 23, 2007 03:36 AM

نوشته‌ی نوستالژیک ‌"رادیوی اکسلسیور ما"ی ترا خواندم و تمام خاطره‌های آن دوران در ذهنم زنده شد. بخصوص قصه‌های آقای صبحی ، خانم عاطفی که هم، هم شهری بود و هم نسبتی دور داشت با ما، و هربار صدایش را می‌شنیدم با افتخار به بغل دستی می‌گفتم که" این قوم و خویش ماست" اگر چه او را هرگز ندیده بودم. بهش لینک دادم و

عمو اروند | March 23, 2007 02:02 AM

سلام نق نقوی عزیزم.دوست هم تبار و هم ریشه ی من نوروزت مبارک.روزهای بهتری را برای مان آرزو می کنم...
اینجا واقعا زیباتر شده...از مهربانی ات هم ممنون....

امید.م | March 23, 2007 01:22 AM

با درود به نق نقوی عزیز
به کلبه درویش فرو آمدی ولی رو سیاه و شرمنده من که بیخبر از آمدنت بودم. بابا میگفتی آب و جارویی میکردیم و اگر گوسفند پیش پا قربونی نمیکردیم بالاخره مرغی ، خروسی چیزی ..
از شوخی و مزاح عید گذشته باید بگویم در بوستان وبلاگستان هزاران گل و گیاه و خوشرنگ و خوشبو جلوه گری میکنند. هیچکدام را نمیشود با دیگری مقایسه کرد . همه عزیزند و محترم و دریایی از محبت و شوق و انسانیت ، ولی طبقه بندی میشود کرد و گفت میان گلهای خوشبو و معطر، نق نقوی عزیز مقام بسیار بالا و ارجحی دارد. گلی که باید سر فرود آورد بر گلبرگهای هزار پرش بوسه زد.
همیشه با شکوه و متین و موقر و ایستاده....
سایه رافت ، عطوفت و انسانیت شما عزیز راه دور همیشه مستدام و برقرار باد.

ورجاوند | March 22, 2007 07:24 AM

سلام نق نقو جانم.
بذار اول كامنت رو با يك نق جانانه شروع كنم. براي تعطيلات به شهري اومدم كه به جاي سايت هايي مثل بي بي سي و روز آن لاين و غيره...برداشته همه ي وبلاگ ها رو فيلتر كرده، از جمله بلاگ نق نقو رو! آقا پدرم دراومده اين جا رو ببينم ها!
بعد از اين مقدمه ي نق آلود، سال جديد رو متقابلا بهت تبريك مي گم. از لطفي كه به من داري ممنونم عزيزم.
هر جاي اين دنياي قشنگ كه هستي شاد و سالم باشي.

رها | March 22, 2007 02:09 AM

بابا جناب نق نقو ما رو که پاک شرمنده کردید قربان. بزرگی گفتن کوچیکی گفتن .ما باید خدمت میرسیدیم
سال نو تون قرین شادی و سرور بادا.

بایرامعلی | March 21, 2007 11:47 PM

ممنون پرویز خان گل که امروز عید بود و من میهمان‌دار، تلفنی زدیم به آنان که از ما دورند و بدیدارمان آمدند سه پرستوی بما نزدیک‌. اما جمعه جمع پرستوها خانه را به اشغال خوش‌یُمن خویش در می‌آوزند و بابا و مامان پیر را از تنها به در خواهند برد.
باقی بقایت
قربان صفایت

عمو اروند | March 21, 2007 06:26 PM

نق نقو جان سال نو و جامه نو مبارک.
یار دیستانی من با من و همراه منی ...

توشه | March 21, 2007 06:20 PM

وای چقدر من شرمنده کردید.ذوق زده شدم.
دلم می خواد یه بار دیگه تبریک سال نو بگم.
آقا یه یاد موندنی ترین سال از نظر خوشی و کلی چیزهای دیگه برای شما و خانواده گرام باشه.

mohi | March 21, 2007 05:21 PM

بهار را باور کن
باز کن پنجره‌ها را٬ که نسیم
روز میلاد اقاقی ‌ها را
جشن می ‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده ‌است .
همه‌ی چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است .
باز کن پنجره‌ها را٬ ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟
برگ‌ها پژمردند ؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟

فریدون مشیری

نق نقو جان باز هم مارا شرمنده کردیاین ما بودیم که وظیفه داشتیم به دیدار شما برای عید دیدنی بیایم
نورزتان پیروز و با آرزوی همه ی چیزهای خوب برای شما و خانواده ی محترمتون

دری وری | March 21, 2007 04:04 PM

سلام آقای نق نقو! عیدتان مبارک! منزل نو مبارک! کراوات و گلدان شمعدانی تان مبارک!
ما هم اغلب اوقات به شما سر می زنیم و از موسیقی ها و نوشته ها حظ می بریم وافر و کیفور می شویم به وفور و بی وافور!
سرتان سلامت و روزگارتان خوش

مژگانبانو | March 21, 2007 02:32 PM

سلام نق نقوي عزيز ورسيون 1386 خورشيدي
احوالات شما؟
آقا سال نو مبارك، اميد كه اين سال در زمره‌ي بهترين و پربارترين سالهاي عمرتان باشد و سايه‌ي هرچند پر نق نق و غرغرتان! بر سرمان مستدام!
--
بزرگي گفتن، كوچيكي گفتن، پس عيدي ما چي ميشه؟!

Pazh | March 21, 2007 02:26 PM

اول سلام

بعدش به قول شاعر:
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری است
زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی است
زندگانی آری، به همین باریکی است
در همین نزدیکی است
(مجتبی کاشانی)

درنهایتم اینکه وظیفه ما بود خدمت برسیم ته آجیلاتونو دربیاریم و عیدی بگیریم، فکر کردین اینطوری میتونین از زیر عیدی دادن در برین سخت در اشتباهین

سال نوتون هم مبارک

افشین | March 21, 2007 02:25 PM












اطلاعات ضبط؟