« نق مرّه گی های یک ایرانی درغربت – 3»

April 22, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

این تنها بلاگ رولینگ نیست که به خواب رفته، گشتی که توی کوچه پس کوچه های بلاگستان می زنم می بینم مثل اینکه بیشتربچه محل ها هم دچاررخوت بهاره شده اند!
به اخبارروی میاورم، وای دلم تیرمی کشد!
اخباراینجا پرازقتل عام دانشگاه ویرجینیا تک است. دیوانه ی بیست وسه ساله ای بنام "چو"، پس ازکشتن 32 نفر ازدانشجویان واستادان دانشگاه، خودش را هم کشت وبزرگترین قتل عام تاریخ معاصر آمریکارا به وجودآورد. حتماً عکس های اورا دیده اید. مثل "رمبو" لباس پوشیده وبا دستکش های بدون انگشت دو هفت تیرش را بسوی دوربین نشانه رفته است. صورتش وقیافه اش مثل خبیث ها وقاتل ها نیست!
میگویند آزادی حمل اسلجه، بازی های کامپیوتری خشن، فیلم های پرازحشونت هالیوودی، بیماری روانی ژنتیک، فرهنگ مانریالیستی آمریکایی، احساس بیگانگی وسرخوردگی دلیل این رفتاردیوانه واربوده است. گمان میکنم همه ی این ها درست است. اما به یک نکته که فکرمیکنم برخود می لرزم! وآن وقتی است که خودرا جای پدرومادر"چو" می گذارم. هرچه باشد بین ما وآن ها نکات اشتراک عمیقی وجوددارد. آن ها نیز مثل ما برای ساختن یک آینده ی بهتر برای فرزندانشان وخودشان به آمریکا کوچ کردند. با هزاران امید دردل رنج مهاجرت را ودوباره ازصفر شروع کردن را به جان خریدند. اما حالا به کجارسیده اند؟ نه تنها به ناگاه با مصیبت پدرومادربودن یکی ازبزرگترین آدمکشان مواجه شده اند، نه تنها به ناگاه تمام آرزوها وآمالشان برسرشان آوارشده، نه تنها فرزند خودرا ازدست داده اند، بلکه آماج نفرت نژادی احتمالی هم هستند. چه مصیبت جان فرسایی وچه اراده ی کوه پیکری باید تا این روزهای تیره را بتوان گذراند.
درعراق همچنان عراقی ها همدیگررا می کشند وچه بیدریغ! وکشتاردیگردرآن دیارکسی را متعجب نمی کند. ومن همچنان مانده ام که چرا؟
ودراین جا؟ جوملدونادو همکلاسی تاد پسرِ چاک اسنوبود. جو یک پسرجهارده پانزده ساله ی با هوش وخوش قیافه بود. "جو" گرچه مکزیکی تباربود، اما با "چو"، قاتل کشتارگاه دانشگاه ویرجینیا تک، بیشترازشباهت تلفظ اسمشان همسانی داشت: پدرومادرهردوی آن ها به امید آینده ای بهتر به این سرزمین فرصت ها آمدند. یکی ازمکزیک ودیگری از کره ی جنوبی. وهردوفرصت هارا سوختند ویا دردست فرصت ها سوختند!
پدرومادرجو، بعد ازبه دنیا آمدن خواهربزرگترش وجو، ازیکدیگرجداشدند. جو مدتی را با مردوزنی که دادگاه اورا به آن ها سپرده بود زندگی کرد، اما ازآنجا فرارکرد وبه خانه ی خواهربزرگترش رفت که با دوست پسرش زندگی می کرد. دوست پسرخواهرش مشغول خرید وفروش مواد مخدربود وخواهرش مشغول مصرف آن! آن ها درگاراژ خانه ی کوچکشان جایی به او دادند. پتویی روی سیمان می انداخت ومی خوابید. نه گرم کننده ای ونه خنک کننده ای. سگ آن ها زندگی اش بهترازجو بود.
اما جو با هوش وخوش قیافه وخوش اخلاق وزودجوش بود وهمین ویژگی هایش بود که جایی دردل خانواده ی چاک بازکرد وآن ها اورا به فرزند خواندگی پذیرفتند. دوسه سال با تاد برادر وهم خانه بود تا اینکه دیپلم خودرا با نمره های درخشان گرفت وبا وجود مخالفت خانواده ی چاک، به ارتش آمریکا پیوست ویکی ازنیروهای ویژه ی تفنگداران دریایی آمریکا شد. بین دوستان وفرماندهانش محبوب بود وهمه اورا دوست داشتند. عاقبت گمشده اش را یافته بود. برای خودش آدمی شده بود.
وقتی به عراق اعزام می شد، پیش خودش گفت: یک سال می روم وبرمی گردم وازدواج می کنم وبا پس اندازم زندگی خوبی را راه می اندازم.
هفته ی پیش جسد اورا آوردند. زره پوشی که درخیابان های فالوجه می راند به روی بمب رفته بود وبدنش تکه تکه شد. شهریک پارچه به عزای او نشسته بود. دسته ای ازمردم به مخالفت با جنگ عراق شعارمیدادند ودسته ای دیگر، ازآن هارلی دیویدسون سوارهای غول پیکرریشو با تن های پرازخالکوبی، آن هارا ازکاروان تشییع جنازه دورمی کردند تا خللی درمراسم ایجاد نشود!
"چو" و "جو" هردو آرزوهای خودرا دراین سرزمین فرصت ها سوخته وخاکسترآن را برباد دادند!
این دایناسورخونخوارِزخمی درمرداب عراق گیرکرده وهمه چیزرا دارد با خودش به زیر میکشد. نه به خواست مردم خود توجه می کند، نه به گفته ی خردمندان قومش ونه حتی به خواسته های مجلس نمایندگانش وتا آنجا پیش رفته که یکی ازسناتورها گفته: "آقای بوش باید دریابد که او رئیس جمهورآمریکاست نه شاه آمریکا"!
آیا این آغازِپایان انقراض نسل این دایناسورسده ی بیستم وبیست ویکم است؟ شاید! اما افول این غول، اگرافولی درکارباشد، کاریک سال وچندسال نیست، سال هاو دهه ها خواهد بود، وجهانی که با اومنقرض خواهد شد!
چه تلخ است طعم این روزها! کجاست نفس بادبهار؟

موسیقی: بهار، تابستان، زمستان وپائیز با صدای جادویی دمیس روسوس

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد « نق مرّه گی های یک ایرانی درغربت – 3»

نق نقو جان. فکر میکردم فقط در ایران چماق دار و قداره بند داریم ولی میبینم آنجا هم "هارلی دیویدسون سوارهای غول پیکرریشو" مردم را منع میکنند و میترسانند.

مرجان | April 25, 2007 05:50 AM

کجاست هم نفسی
که با او شرح قصه کنم

kamram | April 23, 2007 01:38 PM












اطلاعات ضبط؟