« شاه گلی و کورلیونه »

April 03, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید


سال های ابتدایی دهه چهل شمسی است. دایی جان ما وقت زن گرفتنش رسیده وخواهرمادراو- که مادروخاله ومادربزرگ ما باشند - آنتن ها وسنسورهای زنِ نجیبِ خانه داریاب خودرا روی اولترا فرکانسِ های پیچ فاین تیون کرده و بیدریغ درمیان بچه محل ها وهمسایه ها ودوستان وفامیل وآشنایان مشغول اسکن کردن هستند.

اخترخانم که زن دایی بعدی ما خواهد بود دردامنه ی فرکانس اسکن مرحوم "عیصمت خالاجان" ما قرارمیگیرد وسربلند بیرون می اید.

بعد ازمراسم وتشریفات اولیه، چون خانواده ی اخترخانم ازروشنفکران هستند، قرار میگذارند پسرودختر بیشتر با هم آشنا شوند ونقطه نطرهای هم را بدانند. عصر یک جمعه ی خنک تابستانی تبریززمان موعود و شاه گلی تبریز مکان موعود است.

دایی جان البته خودش را شب جمعه با ترانسپورت شمس العماره یا اتو میهن تور به تبریز می رساند. سه تیغه ریش میزند و "فیت" به موهایش میمالد وکت سه دکمه کمرکرستی وکفش های ورنی اش را می پوشد ویک تاچی از "اولداسپایس" هم به روی خط ریشش میزند. اختر خانم هم البته چادرسیاه کرپ خودرا سرمیکند و- هفت قلم که نه – تاچی از مارگارت آستور و "کرپدوشین معطر" را تست میکند.

ساعت مقرر می رسد. اطلسی های درشت عطر خودرا درخنکای غروب دلپذیرشاه گلی پاشیده اند وشن ریزه ی راه باریکه های سبز و نمدار، زیر پای عشاق جوان خش خشی وسوسه انگیزبروزمیدهند.

ازجمله این زوج های جوان یکی هم دایی جان ما واخترخانم هستند که با شرمی دلپذیر گام های عاشقانه خجول برمیدارند. پنج قدم عقب ترازآن ها خیل بیست وپنج نقره ی خاله خانباجی ها ی خانواده عشاق است که به منظورپاسداری از لکه دارنشدن ناموس مسلمانان درشاه گلی درعقبه ی گام های عاشقانه ی زوج خوشبخت روان هستند.

ونق نقو که الف بچه ای بیش نیست ودرمیان خیل همان خاله خانباجی ها روان است به این می اندیشد که این زوج جوان چه عارفانه به نقطه نظرات هم پی می برند!

وسال ها بعد هرگاه که برای چندمین بار فیلم "پدرخوانده" را می بینم تا به صحنه ای می رسد که مایکل کورلیونه پس ازکشتن رئیس پلیس و سولاتسو تُرکه برای مخفی شدن به دهکده ی کورلیونه درسیسیل رفته ودرآنجا از آپولونیا دختر میخانه دارخواستگاری می کند، برای آشنایی بیشتر درکوچه باغ های کورلیونه دوتایی قدم می زنند وخیلی از خانواده دخترومحافظان مایکل به دنبال آن دو روانند.

و می فهمم که شاه گلی وکورلیونه ی سیسیل چه به هم نزدیکند!

پ.ن.1: موسیقی: والس دانوب آبی، اشتراوس، اجرای ارکسترفولک وین.
پ.ن.2: عکس: بخشی ازمدرسه "مک کللند" (مدرسه ی نق نقو جونیورپریم) دراین روزهای بهاری

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(7)
غرغرهای دیگران در مورد « شاه گلی و کورلیونه »

نق نقو جونیورپریم :))

n!MA | April 4, 2007 08:15 PM

از سیسیل خودمان گرفته تا ال گلی و از مک کللند گرفته تا همین بیخ گوش ما اینجا، زمزمه های بلبل های جوان خوش و خوش تر باد، نوش جانشان.
ایشالله که همه ی محافظ ها هم چلاق بشن!

آب و گل | April 4, 2007 04:39 AM

سلاااااااااااااام به نق نقو جان
عجب حکایتی بود واقعا
چقدر فرق میکنه با حالا
هیییییییییی روزگار

alma | April 4, 2007 01:09 AM

ممنون از لطف شما .

هما | April 3, 2007 11:59 PM

این مدرسه جونیور پریم شما ادم را دستی دستی عاشق میکند.
فقط لطفا قشون از پی ما نفرستید

آورا | April 3, 2007 11:32 PM

خوب حالا که یک تایید کننده‌ در مورد داستان فیلم داری، من هم تاییدی باشم از اولین دیدارم از شاه‌گلی که در همان سالیان کودکی تو رخ داده‌است، بسال 1346 خورشیدی. شاید عکسی برایت فرستادم که بیشتر به زمان واقعه نزدیک باشد.

محمد افراسیابی | April 3, 2007 11:25 PM

But uh, now you come to me and you say - 'Don Corleone, give me justice.' But you don't ask with respect. You don't offer friendship. You don't even think to call me Godfather. Instead, you come into my house on the day my daughter is to be married, and you, uh, ask me to do murder for money.

...

Someday, and that day may never come, I'll call upon you to do a service for me. But uh, until that day - accept this justice as a gift on my daughter's wedding day.

I LOVE this movie

Pooya | April 3, 2007 09:51 PM












اطلاعات ضبط؟