« آب »

April 08, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

هرکنیایی درروز به طورمتوسط فقط چهارلیترآب مصرف میکند درحالیکه هرنیویورکی درروز به طورمتوسط 680 لیترآب مصرف میکند. نمیدانم کدام یک "متمدن" ترهستند؟ اما یقین دارم که فرزندان ما درآینده ی این سیاره ی آبی، کنیایی هارا بیشترازنیویورکی ها دوست خواهند داشت .

پ.ن.: عکس:بخشی ازآبشارزیبای نیاگارا درقسمت کانادایی آن دریک روز سرد وابری. شکوه وحجم عظیم آبی که ازاین آبشارفرومی ریزد حیرت انگیز است.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(7)
غرغرهای دیگران در مورد « آب »

بابک جان:
ممنون، قلیان کشیدن همان بهترکه درخفا وگوشه ی صندوقخانه باشد. هوای مکان های عمومی قلیان نکشیده به دود هسته ای آلوده شده!
آلما جان:
براساس گفته ای زیبا: طبیعت میراث پدران مانیست بلکه وامیست که ازفرزندان آینده گرفته ایم وباید بهترازگدشته به آن ها پس دهیم ولی کوگوش شنوا؟
سرکارمژگان بانو:
عجب اسم قشنگی داشته آن همکلاسی شما!
محمد عزیز:
ممنون ازتکمیل گفته های من
پژعزیز:
متاسفانه آمارایران راندارم، چون آماراصولاً درایران از اسباب جاسوسی به شمارمیرود!! ولی عمواروند (محمدافراسیابی) یک چشمه ازآن را ازدیده های خود نقل کرده است.
محی عزیز(درست نوشتم؟):
میزان مصرف سرانه ی آب به دلیل ارتباط با بهداشت وتندرستی جزء شاخصه های تمدن بشمارمیرود.

NeghNeghoo | April 9, 2007 03:35 PM

مگه به آب؟

mohi | April 9, 2007 02:43 PM

كاش آمار ايران را هم داشتي و مي‌گفتي

Pazh | April 9, 2007 01:47 PM

جائی خواندم که مصرف آب روزانه‌ی یک فرد سوئدی ۱۵۰ لیتر است. فکر کردم خیلی باید باشد. یاد جنوب افتادم که در گرمای نمی‌دانم چند درجه‌ی ماه تیر، زنانی بر سر چشمه‌ئی که آبی به اندازه‌ دو برابر شیر سماور از آن جاری بود، به صف ایستاده بودند تا حلبی آب برای نوشیدن خانواده‌شان ببرند، با پای پیاده و حلب بر سر.

محمد افراسیابی | April 9, 2007 12:48 PM

احوال آقای نق نقو؟ به کراواتتان قسم مدتی که به اجبار نبودیم کلی دلتنگ نق زدنهایتان شدیم. راستش من هیچ وقت حساب کتاب نکرده ام در روز چند لیتر آب مصرف می کنم اما گمان نمی کنم بیشتر از کنیایی ها باشد! درباره اسامی اخلافمان هم عارضم حضورتان که یادم هست روز اول دانشگاه - ما دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بودیم ملی سابق- همه باید خودشان را معرفی می کردند و شغل بابا مامانها و دبیرستانشان را هم می گفتند. یک دختر خانم خیلی همچین ترگل ورگلی موقع معرفی خودش گفت بارانه امیر سلیمانی هستم... استاد محترم هم آمد یک مزه ای بپراند پرسید: چرا اسم شما رو بارانه گذاشتند؟ به چه معناست؟ دوست ما هم طفلک یه کم تفکر جات نمود و گفت: نمی دونم. شاید اون موقع که من دنیا می اومدم بارون می اومده... همه خندیدند و یک آقا پسر تر و فرزی هم از آخر کلاس داد کشید: خوبه اون موقع که تو دنیا می اومدی هوا آفتابی نبوده! خلاصه که به قول شما خدا به داد آیندگانمان برسد.

مژگانبانو | April 9, 2007 03:47 AM

منهم فکر می کنم کنیایی ها متمدن تر هستند

alma | April 8, 2007 11:58 PM

آقای نق نقو
سلام به شما
قالب جدید وبلاگ شما روی آرشیو فعال نیست و شما در خفا هنوز در حال قلیان دود کردن هستید (:
در ضمن مدتی است که ما را به غرغر های خودت معتاد کردی.

بابک | April 8, 2007 11:47 PM












اطلاعات ضبط؟