« بر توسن خیال »

April 09, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

از مجموعه "قافله عمر"

درآن سال های کوچه رسولی، خیابان جمال الحق که هنوز با خانواده عمه جان با هم زندگی میکردیم، آن ها بچه ای نداشتند ومن عزیز کرده عمه جان بودم. تابستان ها که به مسافرت میرفتند گاهی مرا هم همراه خود می بردند.
یک سال به رضائیه (ارومیه امروز) رفتیم. قبل ازآن – درسرراه – روزی را دربستان آباد بودیم که نزدیک تبریز است وچشمه های آب گرم گوگرد دارد. اتاقک هایی درست کرده بودند ودرآن اتاقک ها – که به آن ها نمره می گفتند – حوضچه ای سیمانی وزشت ولی تمیز که آب گرم چشمه ازسوراخی درآن میریخت و ازسوی دیگر بیرون میرفت. می گفتند آب گوگردی وداغ این چشمه دارای فایده های درمانی است. من وجواد آقا ، شوهرعمه ام، به یکی ازاین نمره ها رفتیم وچند دقیقه ای را درآب داغ حوضچه گذراندیم.
جوادآقا گفت حالا که تا اینجا آمده ایم بذارمعلقی هم توی آب بزنیم. بعد دماغ خودرا با انگشتان گرفت وتوی آب داغ معلق زد. حرکتی که با شناختی که ازاو به عنوان یک آدم همیشه جدی واخمو داشتم بسیاربعید بود.
سرراه تبریز به بستان آباد گردنه ای بود که نامش "شیبلی" بود. مثل مارمی پیچید وبالای کوه میرفت وبعد سرازیر می شد. با اتوبوس یا سواری کرایه که ازاین گردنه رد می شدیم همه درحال دعا خواندن وصلوات فرستادن بودند تا آسیبی به اتومبیل وسرنشینان نرسد و راننده بتواند ماهرانه این گردنه را طی کند. ازجمله کبرا خاله جان مرتب میگفت: "اصولّدین چنج است پنج است" بعد بلافاصله انگشت نشانه وشست دست راست را ازهم بازمیکرد ودستش را جلو دهان میگرفت وصدای تف کردن درمیاورد. بعد دستش را یک دورمی چرخاند وبازتکرارمیکرد تا ازگردنه شیبلی رد شویم.
چندروزی راهم درتبریز بودیم. درمنزل عصمت خاله جان یا کبرا خاله جان که خدا هردوی آن ها وشوهرخاله هایم حسن آقا وایوب آقا را بیامرزد. مهمان نوازی هم همان مهمان نوازی های آن روزها، همه داروندارشان را بی دریغ دراختیارمهمانها قرارمیدادند.
بعد ازتبریز به بندرشرفخانه رفتیم که درکناردریاچه رضائیه (ارومیه) بود. یک هفته ای را درآنجا بودیم. آب دریاچه آنقدرشوربود که بدون هیچ تلاشی میتوانستیم روی آب دراز بکشیم. عیب کاراینجا بود که اگرآب دریاچه با چشم آدم تماس پیدا میکرد، دچارآنچنان سوزش چشمی میشدیم که گریزی نبود جزاینکه ازآب بیرون بزنیم وچشم را با آب شیرین شستشودهیم. برخی نیزخیارتازه ای را همراه داشتند تادرصورت تماس آب دریاچه با چشم، آن را ببرند وبه چشم خود بمالند تا سوزش را کم کند.
ساحل دریاچه پرازلجن وگل سیاه بود که گفته می شد برای بیماریهای پوستی بسیارخوبست وآن را مداوا می کند.
بعدازحدود یک هفته سواریک کشتی شدیم. کشتی که نبود، یک قایق بزرگ بود مثل لنج هایی که امروزبین سواحل جنوبی ایران ودوبی رفت وآمد می کنند، ولی موتورنداشت و یک یدک کش یا قایق موتوردارآن را می کشید. این اولین سفردزیایی من بود. ازبندرشرفخانه درساحل جنوبی تا بندرگلمانخانه درساحل شمالی دریاچه ازصبح تا حدود ظهرطول کشید.
این یدک کش وکشتی جزئی ازتشکیلات راه آهن ایران بود که پدرم وعمویم وشوهرعمه ام (جوادآقا) همگی درآن جا کارمیکردند. وسط دریاچه جزیره ای بود به نام جزیره "شاهی" که کشتی درآنجا توقفی کوتاه داشت. چیززیادی ازاین جزیره یادم نمانده است. نتوانستیم پیاده شویم وگشتی بزنیم. یادم هست که بعدها دولت چند تا آهو دراین جزیره رها کردوآهو ها بی خیال تکثیرشدند. بعد چند قلاده پلنگ هم درآن جزیره رها کردند تا مثلاً تعادل محیط زیست حفظ شودولی پلنگ ها بعدازمدتی مردند.
بالاخره به بندرگلمانخانه (ارومیه)رسیدیم وبا ماشین به شهررفتیم ودرمهمانخانه ای بنام "تهران" اتاق گرفتیم. همان شب نامه ای را با دوصد شوروشوق برای پدرومادرم نوشتم وداستان پرماجرای سفررا تاآنجا با آب وتاب برایشان شرح دادم.
قبل ازشروع این سفردرتهران مادرم پنج تومان پول تو جیبی به من داده بود که "همراهم باشد ودرصورت نیازخرج کنم". یک اسکناس پنج تومانی نوی تا نخورده! بیشتراین پول را، شاید هم همه ان را، خرج خرید یک کتاب کوچک کم برگ کردم به نام "بچه های حیوانات" که عکس های دلفریبی ازبچه های حیوانات داشت. کتابی که دردکه روزنامه نامه فروشی دیدم وشیفته آن شدم.
یک هفته ای هم دررضائیه ماندیم و به تاکستانهای بسیارزیبای اطراف آن سرزدیم و جوادآقا نقل بیدمشگی سوقاتی ویک تخته نرد چوبی زیبا خرید و بعد به تهران برگشتیم.
دریک تابستان دیگر، بازهم عمه جان وجوادآقامرا همراه خود به سفری دیگربردند واین باربه مشهد. دراطراف حرم دریک خانه که اتاق هایش را به مسافران اجاره میداد، اتاقی اجاره کردندوچندروزی را درآن جا بودیم. زن وشوهری که صاحب خانه بودند همدیگررا برمحورنام پسرشان که "علی" بود صدا میزدند. شوهر زن را "ننه علی" وزن شوهررا "باباعلی" خطاب میکردند!
یک هفته ای هم به "ترقبه" (طرقبه؟) ییلاق با صفای نزدیک مشهد رفتیم. جوادآقا دریکی ازباغ های آنجا اتاقی کرایه کرد. درپائین باغ رودخانه بود وچه فرصت فراخی برای بازی درباغ ورودخانه داشتم.
بازارمشهد نیز جلوه های جادویی خودرا داشت. تسبیح وانگشترعقیق و کله قندهای مینیاتوری که روی آن را با روبان های ظریف رنگی بسته بودند. شاید هم یک انگشترباباغوری برای خودم خریده باشم! در اینکه یک انگشترباباغوری داشتم شک ندارم ولی یادم نیست که آن را درهمان سفرخریدم یا سفرهای بعدی.
وسیله سفرما درآن سال ها همیشه قطاربود وقتی دربرگشت وارد ایستگاه راه آهن تهران می شدیم به یکباره با شلوغی وهیاهو روبرو می شدیم. سرمان را ازپنجره قطار درمیاوردیم وبه لکوموتیو نگاه میکردیم که مثل اژدهایی غران وپرشکوه ازپل جوادیه می گذشت وآرام وبا وقاروارد ایستگاه راه آهن تهران می شد. باربرها دررفت وآمد بودند. چرخ دستیی درکارنبود. باربرها کوله پشتی هایی داشتند وبارهارا برپشت خود حمل میکردند. ازپله های ایستگاه که بالا می آمدیم ازساختمان ایستگاه وارد میدان راه آهن می شدیم، بازهم باغ راه آهن بود وتابلوی چای جهان و خط 9 وپایان هیجان سفر وشروع زندگی معمول وروزمره.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « بر توسن خیال »

قشنگ بود.

Pooya | April 14, 2007 10:50 AM

به سن و سال ما كه قد نميده... ولي يادش بخير! عجب روزگاري بود.

پژ | April 10, 2007 10:53 AM

آقا این قافله ی عمر عجب می گذرد!..زیبا بود.

آب و گل | April 10, 2007 02:40 AM

سلام استاد عزیزم. چقدر عکس بچگیاتون بامزه اس. چه موهای آب و جارو شده ای و کت و شلواری ! خط اطوی شلوارتون منو کشته! خیلی خوشگلین. معلومه مامان خیلی مهربونی داشتین...

مرجان | April 10, 2007 02:12 AM

از همدان راهی تهران بودیم, لژ نشین. سرگردنه‌ی آوج مردی که با لهجه ارمنی صحبت میکرد و پهلوی دست ما نشسته بود، خواست تا برای سلامتی راننده و مسافرین، صلواتی غرا، ختم شود. گوینده صلوات خودش بود و دو و سه پیرزن. تقاضای دومش هم، بی‌جواب ماند. با عصبانیت گفت که قدیما که از مردم تقاضای صلوات می‌کردی، صدای صلوات طاق ماشین را بالا می‌برد. اکبر گفت: بله پدر جان دلیلش این‌است که هم ماشین‌ها بهتر شده اند و هم حاده ها.
صدای خنده اتوبوس را پر کرد.

عمو اروند | April 10, 2007 12:35 AM












اطلاعات ضبط؟