![]() |
|
|
غرغرهای دیگران در مورد « بر توسن خیال »
قشنگ بود. Pooya | April 14, 2007 10:50 AMبه سن و سال ما كه قد نميده... ولي يادش بخير! عجب روزگاري بود. پژ | April 10, 2007 10:53 AMآقا این قافله ی عمر عجب می گذرد!..زیبا بود. آب و گل | April 10, 2007 02:40 AMسلام استاد عزیزم. چقدر عکس بچگیاتون بامزه اس. چه موهای آب و جارو شده ای و کت و شلواری ! خط اطوی شلوارتون منو کشته! خیلی خوشگلین. معلومه مامان خیلی مهربونی داشتین... مرجان | April 10, 2007 02:12 AMاز همدان راهی تهران بودیم, لژ نشین. سرگردنهی آوج مردی که با لهجه ارمنی صحبت میکرد و پهلوی دست ما نشسته بود، خواست تا برای سلامتی راننده و مسافرین، صلواتی غرا، ختم شود. گوینده صلوات خودش بود و دو و سه پیرزن. تقاضای دومش هم، بیجواب ماند. با عصبانیت گفت که قدیما که از مردم تقاضای صلوات میکردی، صدای صلوات طاق ماشین را بالا میبرد. اکبر گفت: بله پدر جان دلیلش ایناست که هم ماشینها بهتر شده اند و هم حاده ها. |