« مدیریت بتهوونی »

April 24, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

سال های میانی دهه ی شصت بود. شخصی به نام مهندس میرک آبادی به عنوان ریاست سازمان صنایع منصوب شده بود وما – مدیران شرکتهای زیرپوشش مجموعه – برای آشنایی وشنیدن نقطه نظرات ایشان فراخوانده شده بودیم.
یک روزبسیارسرد زمستان بود ومراسم سخنرانی دریکی ازشرکت های واقع درشهرصنعتی البرز (قزوین) انجام میشد. پیکان آبی رنگ علیه السلام را برداشتیم وکوبیدیم ورفتیم.
صدالبته انتظارنداشتیم مهندس فردی باشد با کت وشلواراتوکشیده وریش سه تیغه وکراوات. اما آنکه درکسوت مهندس برما ظاهرشد، خیلی با تصویرذهنی ما فرق داشت. قدی کوتاه وشکمی بزرگ. کتی چروکیده وکوتاه وشلواری که ازبالا یک وجب زیرگنبد شکم و ازپائین دوانگشت بالای قوزک پایش بود. یک کلاه بافتنی را تاروی ابروهایش پائین کشیده بود ویک شال گردن بافتنی به همان رنگ – خردلی چرک – وبسیاربلند که یک سرش تا زیرکمربندش آویزان بود، به دورگردنش پیچیده بود. یک پولوورقهوه ای یقه هفت بافتنی گره گره هم زیرکت به تن داشت. ته ریشی حنایی وتسبیحی بلند هم به دست داشت.
با همان کلاه وشال گردن سخنرانی خودرا شروع کرد وگفت: بسم الله الرحمن الرحیم و بهی نستعین. برادرا، من کاردارم وشما هم کاردارین. این تویوتا کِرون هم توراه زرتش قمصورشد باعث تاخیرماشد! اینه که حرفامو خلاصه می کنم. ببینین برادرا ما باید بتهوونی کارکنیم! میدونین بتهوونی یعنی چی؟ خوب براتون میگم. قدیما یکی ازبچه های ده ما راهی تهرون شد (مهندس اهل میرک آباد یزد بود) ووقتی برگشت واسه ی هم ولایتی ها خیلی ازتهرون ودخترای چِسان فِسانش تعریف کرد. دهن یکی ازهم ولایتی ها آب افتاد وگفت منم میخوام برم تهرون راه وچاه دختربازیو بهم یاد بده.
رفیق ما گفت: دخترای تهرون شیکن نبادا بری همینجوری یهو بهشون ابرازعلاقه کنی اینجوری می پرّن. گفت خوب چیکاکنم؟ گفت بهت میگم. ببین میری یه دخترخوشگل توی پارک میبینی، میشینی رونیمکت پهلوش سلام میکنی. میگی شما موزیک دوست دارین؟ میگه بله. میگی چی دوست دارین؟ میگه بتهوون. بعد همینجورکم کم سرصحبتو بازمیکنی. یه قرارمیذارین. دفعه ی بعدش یه صفحه ی بتهوون واسش کادو می بری، بعد چند دفعه که قرارگذاشتین ورستوران های خوب رفتین و گل وکادو خریدی براش، قرارمیذاری توی خونت موزیک بتهوون گوش کنید. بعدش شراب می خری وکم کم نرمش میکنی و... فهمیدی؟ آره.
رفیق ما میادتهرون میره توپارک می شینه پهلوی دختره میگه سلام، بتهوون دوست داری؟ دختره میگه آره. یهو می پره روش!
برادرا امروزباید همه بتهوونی کارکنیم! هرکی پاس علّی یون، هرکی پانیس، ما یه لیست ازافراد بتهوونی رودستمون بادکرده!

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(6)
غرغرهای دیگران در مورد « مدیریت بتهوونی »

نخير! فيلتر نيستي! ولي اگر فيلتر شدي ما چكار كنيم؟ مطالب رو برامون ميل ميكني ديگه؟

Pazh | April 25, 2007 10:37 AM

جالب بود . من هم اولین سال کارم بود که گفتند بازرس می اید اقای بازرس که وارد دفتر شد دیدم این همین پسر محله مان هست همان جوان شیک پوش قدیمی شده بود رئیس . یک تسبیح بلند به دست داشت و ریش هم گذاشته بود .
در مقابل تعجب من گفت : چاره ای نیست با زمانه بساز .

شهربانو | April 25, 2007 10:26 AM

نقنقو جان. خوشحالم با وجود فیلتر بودنتان میتونم بخوانمتون. وگرنه دق میکردم. مطالب اخیرتون خیلی تاثیر گذار هستن...ولی من نگرانتونم...غمگین هستین...شاد باشین...خودتونو بزنین به اون راه! بیخیالی طی کنین! کاری که ما داریم تو ایران میکنیم!!!

مرجان | April 25, 2007 05:55 AM

پس به نکبت فیلترینگ دچار شده‌ای! باید بهتونی عمل کنی تا از این نکبت رها شوی.

عمو اروند | April 25, 2007 03:42 AM

هنوزم فیلتری

بهروز | April 24, 2007 11:53 PM

خیلی جالب بود

بهروز | April 24, 2007 11:51 PM












اطلاعات ضبط؟