« شکوهی که گذشت»

April 26, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

من حسد می برم اینک مادر
به شکوهی که گذشت
آن زمان باغ پرازگل بودم
اشگ تو باران بود
زندگی ازنگهت می بارید
درهراس من ازشب ها
دست هایت، خورشید
خانه ام گرمی آغوشت بود
بالشم، دوشت بود

مادراینک پسرت
دست هایش تنهاست
ولباسی تیره
ازفراموشی مهتاب به شب
ازشبیخون زدن لشگردرد
برتنش پوشیده است
غصه هایش کوهی است
وهنوز..
مهردستان تورا می جوید

وتوشاید مادر
با خودت می گویی
پسرم دیگرمردی شده است
صورتش پرچین است
دل او وسعت دریادارد
پسرم کودک دیروزی نیست

آه مادر، مادر
کاش دستت به نوازش، هرشب
گونه ی داغ مرا می سائید
کاش کودک بودم
بسترم، هرشب، آغوشت بود
نگهت دررگ من می چرخید
نفسم ازنفست پر می شد
من حسد می برم اینک مادر
به شکوهی که گذشت!

1 - این شعررا سال ها پیش، محمود عزیز دردفتری برایم به یادگارنوشت. نمیدانم شاعرکیست، ولی شعری زیباست و با یاد محمودعزیزهمراه
2 – موسیقی: آندره ا بوچلی و کریستینا آگیلرا، (It is impossible)

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « شکوهی که گذشت»

قشنگ بود، اما راستی مگه ما همون کودک دیروزی نیستیم؟

آب و گل | April 26, 2007 06:54 PM












اطلاعات ضبط؟