یار فرا خواند مرا،
می روم ودگر شوم
ازهمه این چون وچرا
یکسره من به درشوم
خسته ی استخوان شدم،
ازقفس جهان شدم
مانده ی این وآن شدم،
هسته ی شوروشرشوم
تلخ شدم، پیرشدم،
خسته، زمین گیرشدم
خاک خورَداین تن لَش،
تا که دگر شکرشوم
پشت خمید و تن تکید،
پای به ره ماند ودرید
پای چه کارآیدم؟
به سوی او، به سرشوم
گفت مرا درته چه
مانده وگول و ساکتی
به چه چهِ صدای او
بی خود و دربه درشوم
هستی من چاق شده،
طاقت من تاق شده
صورتکش را بدَرَم،
ذرّه ی بی ثمرشوم
خسته ام ازسودوزیان،
درپی این عمرگران
آمده ام ضررکنم،
برسرِآن هدرشوم
عشقِ سفر به سرزده،
برخیزکه سحرزده
دلم به سینه درزده،
وقت است که سفرشوم
(اردیبهشت 85)
(1) – حافظ:
"ماه کنعانی من! مسندِ مصرآنِ تو شد!
وقتِ آن است که بدرود کنی زندان را"
(2) - فجر – 27:
"ارجعی الی ربک راضیته مرضیه"
(بازگردید به سوی پروردگارتان راضی وخشنود)