به چه کارآیدت زگل طبقی
ازنقستان من ببرورقی
گل همین پنج روزوشش باشد
این نقستان همیشه خوش باشد
مولانا وشیخنا نق نق الواعظین با جمعی ازاصحاب برسرسفره ای "بامادوربا" صرف همی نمودندی که شیخ ما وِجِتاریَن همی بودی ولحم تناول ننمودی ازآنجا که منورالفکربودی رضی الله عنه.
ناگاه یکی ازاصحاب ابرودرهم کشید ودست ازتناول بازکشید.
شیخ مراورا خطاب کرد که ای خواجه تورا چه پیش آمد؟
بگفت یا شیخ تارمویی دربا همی دیدم واحوالم دگرگون شد.
شیخ صیحه ای بزد وبفرمود "هذالشعرحکایت الغریب والمبسوط" وچه گویم اندرفضایل ورذایل مو!
مریدان واصحاب به دامن شیخ آویختند که یا شیخ طعام همی نخوریم تامارا برگویی.
شیخ نفسی چاق کرد وبفرمود:
اگرپشت لب مغبچگان سبزگرددخلل دردین پدیدآرد
اگربرصورت بانوان نشیند، آب سردی باشد برقوه ی باه
اگربردماغ برآید، قوه ی تزاحم افزون گردد
اگرازسبیل پهلوانی کنده گردد دربانک کارگشایی کولَترال افتد
اگردرشوربا پدیدآید، احوال دگرگون نماید
اگربرعارض مردان نشیند، بیرق دین برفرازآرد واگرزانجای به ضرب سه تیغ برخیزد بلنگاند اُسّ وقُسّ ایمان را
اما اگرهای لایت گردد و میزان پیلی وبراشینگ ومش، واززیرروسری نواری به قاعده دوبندانگشت بیشتر بیرون زند، نشان ازجاسوسی اجانب وبراندازی نرم باشد وبنیان دین ودولت یک جا برکند، برکندنی مهیب!
سخن شیخ که بدینجاکشید اصحاب برافروختند ووااصفا گویان برسرکوفتند وموی همی برکندند وبگفتندوای برما کاین همه ازموی ندانستیم تا هم امروز!