« پشمینه پوش تندخو »

May 02, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

مایکل، این همسایه ی پشتی ما، مرد باسلیقه ایست (مثل زنده یاد کوکب خانم!). روزی دوسه ساعت درحیاط به باغچه وگل ها ورمی رود، هفته ای سه دفعه چمن هارا کوتاه می کند وکود می دهد، وجین می کند، جارو می کند، سمپاشی می کند، بیل می زند و... خلاصه شورش را درآورده است. گرچه ازحق نباید گذشت که چشم انداز حیاطش همیشه سبزوخرم ودرحال برق زدن ازتمیزیست.
من درحیاطمان، نزدیک دیوارمشترک با مایکل، یک چهارپایه ی بلند چوبی نصب کرده واطراف آن را برای انواع پرندگان دانه دانی های مختلف آویزان کرده بودم. فنچ ها (عکس)، سارها، یاکریم ها، کبوتران وسینه سرخ ها دسته دسته می آمدند وآوازمی خواندند ودانه برمی چیدند وابی می خوردند وآبتنیی می کردند وماهم مبسوط کیف می کردیم.
تااینکه چندروز پیش که درحیاط بودم، مایکل ازآن سوی دیوار (دیوارکوتاه است وهمدیگررا میتوان دید) مراصدازد وگفت: فلانی می توانی این ایستگاه تغذیه ی پرندگانت را ازدیواردورکنی؟ با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت، زیرا برروی دیوارمی نشینند وفضله می اندازند وکثیف می کنند! گفتم: "پشمینه پوش تندخو، ازعشق نشنیده ست بو/ازمستیش رمزی بگو، تاترک هشیاری کند"، گفت، "آی بگ یورپاردون؟"(ببخشید؟). گفتم با خودم بودم باباجان، چشم به احترام کوکب خانم میکشمش کنار!
جالب اینجاست که باوجودیکه آن دانه دانی هارا به جای دیگرحیاط منتقل کرده ایم، بازهم پرندگان همچنان ازآنسوی حیاط می آیند ولختی برسردیوارمشترک با مایکل می نشینند و سیاحت می کنند!

پ.ن.: فعلاً برای بازگشایی وبلاگ روی به قصه های کلثوم ننه آورده ایم تا ببینیم چه پیش آید!
پ.ن.1: موسیقی: "فرناندو" یکی اززیبا ترین کارهای گروه چاودانی "آبا"

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(5)
غرغرهای دیگران در مورد « پشمینه پوش تندخو »

دلشاد جان این پرنده ها
house finch
هستند. شبیه گنجشگ ولی نردرزیرگلو وروی سینه پرهای رنگی وگلگون دارد (دست راستی نرودست چپی ماده است) ضمناً بسیارزیبا می خوانند. من ابتدا فکرمی کردم بلبل هستند تا اسم درست آن هارا دانستم.

NeghNeghoo | May 4, 2007 04:46 PM

این عکس از فنچ هاست ؟؟ به نظر فنچ نمیان ... ولی اگه فنچ و منچ و این همه پرنده دارین که دیگه چی از خدا میخواین ؟؟

دلشلد | May 4, 2007 01:58 PM

هر وقت تلویزیون نمایشی از این گروه می‌دهد افسوس می‌خورم که چرا این گروه بهم‌زدند همکاری‌شان را و آن یکی که اصلن دنیای هنر را ترک گفت و دیگر نخواند.

محمد افراسیابی | May 3, 2007 08:11 AM

احتمالا این پرنده ها گفتگو شما با این آقا میکائیل را شنیدند و دارند انتقام میگیرند!!!

بایرامعلی | May 3, 2007 12:52 AM

داستانهاي حقيقي زندگي جذابيتي روزمره و انكار نشدني دارند.
مگه اونجا اين همه پرنده آزاده زندگي مي‌كنن؟ پس چرا توي اين تهران دودگرفته ي ما جز كلاغ و دو سه تايي گنجشك هيچي ديگه نيست؟!
-
اتفاقا من هم بندر چابهار بودم و درياي موصوفم درياي عمان بود! روي دريا هم رفتيم. خواهم نوشت!

Pazh | May 2, 2007 10:25 PM












اطلاعات ضبط؟