
لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید
مایکل، این همسایه ی پشتی ما، مرد باسلیقه ایست (مثل زنده یاد کوکب خانم!). روزی دوسه ساعت درحیاط به باغچه وگل ها ورمی رود، هفته ای سه دفعه چمن هارا کوتاه می کند وکود می دهد، وجین می کند، جارو می کند، سمپاشی می کند، بیل می زند و... خلاصه شورش را درآورده است. گرچه ازحق نباید گذشت که چشم انداز حیاطش همیشه سبزوخرم ودرحال برق زدن ازتمیزیست.
من درحیاطمان، نزدیک دیوارمشترک با مایکل، یک چهارپایه ی بلند چوبی نصب کرده واطراف آن را برای انواع پرندگان دانه دانی های مختلف آویزان کرده بودم. فنچ ها (عکس)، سارها، یاکریم ها، کبوتران وسینه سرخ ها دسته دسته می آمدند وآوازمی خواندند ودانه برمی چیدند وابی می خوردند وآبتنیی می کردند وماهم مبسوط کیف می کردیم.
تااینکه چندروز پیش که درحیاط بودم، مایکل ازآن سوی دیوار (دیوارکوتاه است وهمدیگررا میتوان دید) مراصدازد وگفت: فلانی می توانی این ایستگاه تغذیه ی پرندگانت را ازدیواردورکنی؟ با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت، زیرا برروی دیوارمی نشینند وفضله می اندازند وکثیف می کنند! گفتم: "پشمینه پوش تندخو، ازعشق نشنیده ست بو/ازمستیش رمزی بگو، تاترک هشیاری کند"، گفت، "آی بگ یورپاردون؟"(ببخشید؟). گفتم با خودم بودم باباجان، چشم به احترام کوکب خانم میکشمش کنار!
جالب اینجاست که باوجودیکه آن دانه دانی هارا به جای دیگرحیاط منتقل کرده ایم، بازهم پرندگان همچنان ازآنسوی حیاط می آیند ولختی برسردیوارمشترک با مایکل می نشینند و سیاحت می کنند!
پ.ن.: فعلاً برای بازگشایی وبلاگ روی به قصه های کلثوم ننه آورده ایم تا ببینیم چه پیش آید!
پ.ن.1: موسیقی: "فرناندو" یکی اززیبا ترین کارهای گروه چاودانی "آبا"