« درپائیز»

May 04, 2007


لطفاً روی عکس تقه بزنید، پنجره را کوچک کنید وبه خواندن ادامه دهید

نمیدانی چه پائیزی است!
نمیدانی چه آورده به سر، مارا غمِ این آسمانِ کوتهِ شب فام
نمیدانی – نمیدانی چه با ما کرده این ایام

دلیریها: صبوری شد
شهامت: پیرمردی شد، گدایی رفت
غم نان بارها ارجمندی را ملامت کرد
شکفتن درمشوش ذهن نیلوفرمعلق ماند

سخن رندانه باید گفت، می ترسم
من ازاین جمع مشکوکم!
من ازاین جمع می ترسم، نمی بینی؟
کسی درباد خنجرزد
کسی درباد خنجرخورد

"سیروس مشفقی"

پ.ن.: البته سیروس خان این شعررا درزمان شاهنشاه فرموده اند. الان که دودوتا میشه پنش تا!

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « درپائیز»

سلام استاد عزیزم. چه شعری. حالمو بد کرد. این روزا خوب نیستم زیاد. امیدوارم شما خوب باشین. خالی کردن جای شما موقع تناول گوجه سبز و چغاله هم به چشم! من شنیده بودم اونجا از شیر مرغ و جون آدمیزاد و همه محصولات و مآکولات ایرونی به وفور پیدا میشه! واجب شد بیزنس گوجه سبز راه بندازم! سبز باشین. درست مث بید مجنون. دوستتون دارم.

مرجان | May 5, 2007 12:37 AM












اطلاعات ضبط؟