« نشانه ها »

May 11, 2007


درآن روزها پاره ای ازاتفاقات ساده وروزمره ی زندگی نشانه هایی ویژه به شمار می آمد که دارای تفسیرهای خاص خود بود.
مثلاً عطسه کردن درهنگامی که برای بیرون رفتن ازجایی آماده می شدی، نشانه ی صبر بود .باید چند لحظه ای صبر می کرد یم وبا فرستادن صلوات بلاهای احتمالی را ازسرخود دور میکردیم وسپس به راه می افتادیم.
همچنین بود سه پدیده که نشانه آمدن مهمان به شمارمی رفت:
- آب جوش را برسرچای خشگ درقوری می ریختند وآن را روی سماور می گذاشتند تا دم بکشد. بعد چای را دراستکان می ریختند وسرو می شد. درخانه ی ما به غیرازصبحانه، یک وعده هم درعصر چای توسط مادرم سرو می شد. گاهی وقت ها برگ های لوله مانند چای، خیس نخورده وبه صورت شناوربرسطح چای دراستکان باقی می ماند. این تکه چای شناورنشانه ی درراه بودن مهمان بود. حتی دراین نشانه خوانی تا آن جا پیش می رفتیم که ازروی شکل وشمایل تکه ی چای حدس می زدیم که مهمان درراه چه کسی خواهد بود. مثلاً اگر تکه ی چای باریک وبلند بود مادرم همیشه می گفت "جَعَورگلیر" (جعفردارد می آید – جعفر نام دایی بود که لاغروقدبلند بود).
- ناهاروشام وهمچنین صبحانه درآن روزها همیشه برروی سفره ای پارچه ای یا پلاستیکی که برروی زمین پهن میکردند، صرف می شد. افراد خانواده همگی دورسفره می نشستند وصبحانه یا ناهار و شام را میل می کردند. اگروسایل روی سفره، مثلاً سینی، پیاله ی ترشی، لیوان آب، تنگ آب، بشقاب وقاشق وچنگال ودیس تصادفاً به دنبال هم ودریک خط ردیف می شد، نشانه ی آمدن مهمان به شمار میرفت وتفسیرآن این بود که به زودی مهمانی ازراه خواهد رسید که باعث ذوق وشوق ما می شد.
- خارش گوش سومین نشانه ی ازراه رسیدن مهمان بود! مادرم همیشه وقتی درداخل گوش احساس خارش می کرد، می گفت: "گولاغیم گلیر، هانسی گوناخ یولدادی؟" (گوشم می خارد، کدام مهمان درراه است؟).

از مجموعه ی قافله ی عمر

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(3)
غرغرهای دیگران در مورد « نشانه ها »

این بده بستون کامنت دونی خودش یه پست باحال بود! حال استاد عزیزم چطوره؟ دلم تنگ شده بود.

مرجان | May 13, 2007 04:39 AM

برادرآشپزباشی
اسفتاء نمودیم، حضرت جامع الحکما النق نق الواعظین درهامش به خط مبارک فرمودند: موش را به قاعده ی یک بند انگشت برتصویر بسرانید اگر انگشت نشان برشما ظاهرگشت، تقه واجب است و ثواب هفتاد شب عبادت دارد، درغیراینصورت بازهم ازتقه غافل مگردید که برهرجوانی احتیاط درتقه است.
غرّه ذیقعده المبارکه
پ.ن. خداوند دایی جان شمارا رخمت فرماید، ما خودمان هم غریب افتاده ایم!

NeghNeghoo | May 12, 2007 03:37 PM

آقا جان نفرمودی اين دفعه! تقه بزنيم؟ تقه نزنيم؟ کوچک کنيم؟ بزرگ کنيم؟...اين که نمیشه عزيز دل برادر. يک عمر خوانندگان را عادت می‌دهی طوری که ما هر وبلاگی می‌رويم و عکس ِ دار و درخت و گل و بلبل دارد، از راه نرسیده و سلام نکرده اول تقه می‌زنيم! گاهی اوقات هم طرف دارد چرت می‌زند و بی‌خبر از رسم و رسوم و دنيا و مافيها، زهره‌اش بنده خدا آب می‌شود!!

اتفاقا خونه‌ي ما هم هميشه مهمون تو چايي، دائی ام بود. لاغر و قد بلند. اما در عمل خيلی هم پیداش نمی شد. روابط عيالش با "همشيره های دائی" خوب نبود!....
خدا رحمتش کنه. غريب افتاد بنده خدا آخرش...همون طرف های شما به خاک سپردنش. غريب افتاد آخرش.

آشپزباشی | May 12, 2007 06:08 AM












اطلاعات ضبط؟